- نرگسِ نوشکفته
- يكشنبه ۲۲ دی ۰۴
The Amazing Devil

اینجا خودم رو بیشتر شناختم، با آدمهای چرخآوری آشنا شدم، نوشتههایی رو خوندم که برام عزیزن و عزیز خواهند موند. اینجا از عاشق بودنم نوشتم، از اضطرابهام نوشتم، از لبخندهام نوشتم و گاهی هم از غمهام نوشتم. حالا که همه اینها قراره محو بشن غمگینم. دوست داشتم 10 سال دیگه هم بیام اینجا و بنویسم که چطور گذشت. دلم میخواست اگر بچه داشتم اینجا رو بهش نشون بدم، دلم میخواست اینجا برای همیشه بمونه. یه رد پای همیشگی که شاید خیلی هم افتخارآمیز نباشه ولی دوست داشتنیه. حالا که داره محو میشه غمگینم و امیدوارم وقتی غصه بهم غلبه کرد بتونم با نبود اینجا کنار بیام و راهی برای آروم شدن پیدا کنم. آخرین چیزی که دلم میخواد بنویسم رو هم مینویسم و خداحافظی میکنم.
به این فکر میکنم که دیگه تو نیستی که تجربه کنی. تو نیستی که کسی پیشونیت رو ببوسه و بوی خمیر دندون رو حس کنی، تو نیستی که با دوستات بخندی و برای آینده رویاپردازی کنی، تو دیگه نیستی که برگردی خونه و چهره مادرت رو ببینی. تو دیگه نیستی که بری دانشگاه و به آینده امیدوار باشی. به خشم کسی فکر میکنم که زندگی بچهش رو دریا گرفته، بارها اون سکانس "وقتی زندگی بهت نارنگی میده" رو تماشا میکنم و از خودم میپرسم این غم چند برابر از اون سکانس خردکنندهتره؟ تو رو دریا نگرفت، تو رو بیماری نگرفت، تو رو اونها گرفتن، اونها کشتن، چطور میشه با غمی زندگی کرد که مقصر داره؟ چطور میشه با غمی زندگی کرد که میدونی مقصرش به خودش حق میده زندگی رو از عزیزت گرفته باشه؟ چطور میشه با غمی زندگی کرد که خشم کنارش هیچوقت خاموش نمیشه؟ تو دیگه نیستی، کاش من نمیشناختمت اونوقت یعنی زنده بودی. کاش اسمت رو نخونده بودم. کاش کنار عزیزانت بودی و میخندیدی. کاش زنده بودی.