تحویل داده شود به گوشهای ناشناس
دوباره به تو فکر میکنم. نمیدونم کجایی یا چیکار میکنی. بیشتر از اندازهای که باید بهت فکر میکنم و کمتر از مقداری که میخوام. حالا که فکر میکنم تو خیلی شبیه یکی دیگهای در حدی که نمیدونم دارم این رو برای کدومتون مینویسم ولی باید زودتر تصمیمم رو بگیرم... خب دیگه میدونم. مطمئنم اگر کنارم بودی دلت میخواست بدونی اون یکی فرد کیه و میخواستم براش چی بنویسم چون تو جالبی و حرفام به اون هم جالبن. تو رو دوست دارم. مسائل ریاضی وقتی حل نشدن جذابن و وقتی حل میشن دوستداشتنی میشن. کدوم بهتره؟ نمیدونم. تو برام دوستداشتنیای با اینکه مثل یه رازی و جذابی حتی با اینکه یه مسئله ریاضی نیستی و دلیل همه اینها اینه که تو اونجا ایستادی، جایی که نمیدونم کجاست ولی تو اونجایی و روی پاهات ایستادی و زندگی میکنی. برام دوستداشتنی هستی چون عاشقانه زندگی میکنی و جذابی چون دست از قبول نکردن و پافشاری بر نداشتی. من هیچوقت لجباز نبودم، تو هیچوقت دروغگو نبودی ولی اگر تو همچنان کسی بمونی که دروغ نمیگه دلیل نمیشه من لجباز نشم. تو رو مهربانانه دوست دارم چون خودم دلم میخواد اینطور باشه، این حقیقتیه که کنترلش دست منه و دوست دارم اینطوری خرجش کنم. تو دلیلی هستی که به شجاعت فکر میکنم و به اینکه چقدر جهان بزرگه. تو دلیلی نیستی که میتونم رویاها و آرزوهای واقعی داشته باشم و دلیلی نیستی که باعث شد بخوام واقعا هم به آرزوهام برسم. راستش برای من رسیدن به آرزوهام حتی توی ذهنم هم کافیه. کسی این رو باور نمیکنه ولی من تجربهش کردم. کسی که باعث شد بخوام توی واقعیت هم به آرزوهام برسم کسیه که واسطهای شد که من تو رو بشناسم. تا حالا برای اون هم نوشتم ولی هیچوقت اینها رو بهش نگفتم. چیزی هست که نمیذاره آرزوها رو برای کسی تعریف کنی، شاید ترس از نرسیدن باشه برای من ترس از نالایق بودنه.
من به خودم دروغ میگم تا همه چیز همونطور باشه که میخوام و زندگی کردنِ رویاهام توی ذهنم بهم لذت کافی رو بده. میدونی توی چند تا دانشگاه درس خوندم، چند تا آهنگ نوشتم، چند تا کتاب خوندم، چند بار عاشق شدم، چند بار خونهم رو جارو زدم، توی چند تا کلاب رقصیدم، توی چند تا کشور زندگی کردم، چند بار جون خودم رو گرفتم و چند تا کتاب نوشتم؟ من حتی برای نوههام هم ارثیهم رو کنار گذاشتم و باهاشون احساسیترین خداحافظی رو کردم. نالایق بودن برای من خیلی سخت نیست چون هر حالت خوبی رو زندگی کردم و هر حالت بد رو دور ریختم. حالا که تو رو میشناسم دلم میخواد من هم حرفی برای گفتن داشته باشم؛ حرفی که واقعی باشه نه دروغی که زندگی کرده باشم.
تو خیلی جالبی مثل دروغهام فقط با این تفاوت که به چشم همه وجود داری. شاید یه روز دلت خواست برام چیزی بنویسی یا چیزی که نوشتم رو بخونی ولی من نمیخوام این اتفاق بیفته. میخوام فراموشت کنم، دلم میخواد آدم جالبی که از ذهنم خارج نمیشه توی حقیقتی باشه که خودم میسازم. دلم میخواد تو از چیزی که هستی هم جالبتر بشی و من فراموشت کرده باشم پس کسی که متوجه اون جالبتر شدن میشه خودت باشی. دلم میخواد یه روز یه نامه رو بخونی و حتی اگر برای تو نبود حس کنی مخاطبش تویی و یه بار هم که شده از طرف من یه دروغ شیرین رو زندگی کنی.