۸ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

تحویل داده شود به گوشه‌ای ناشناس

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۲۵ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱۳ نظر

دوباره به تو فکر می‌کنم. نمی‌دونم کجایی یا چیکار می‌کنی. بیشتر از اندازه‌ای که باید بهت فکر می‌کنم و کمتر از مقداری که می‌خوام. حالا که فکر می‌کنم تو خیلی شبیه یکی دیگه‌ای در حدی که نمی‌دونم دارم این رو برای کدومتون می‌نویسم ولی باید زودتر تصمیمم رو بگیرم... خب دیگه می‌دونم. مطمئنم اگر کنارم بودی دلت می‌خواست بدونی اون یکی فرد کیه و می‌خواستم براش چی بنویسم چون تو جالبی و حرفام به اون هم جالبن. تو رو دوست دارم. مسائل ریاضی وقتی حل نشدن جذابن و وقتی حل می‌شن دوست‌داشتنی می‌شن. کدوم بهتره؟ نمی‌دونم. تو برام دوست‌داشتنی‌ای با اینکه مثل یه رازی و جذابی حتی با اینکه یه مسئله ریاضی نیستی و دلیل همه اینها اینه که تو اونجا ایستادی، جایی که نمی‌دونم کجاست ولی تو اونجایی و روی پاهات ایستادی و زندگی می‌کنی. برام دوست‌‌داشتنی هستی چون عاشقانه زندگی می‌کنی و جذابی چون دست از قبول نکردن و پافشاری بر نداشتی. من هیچوقت لجباز نبودم، تو هیچوقت دروغگو نبودی ولی اگر تو همچنان کسی بمونی که دروغ نمی‌گه دلیل نمی‌شه من لجباز نشم. تو رو مهربانانه دوست دارم چون خودم دلم می‌خواد اینطور باشه، این حقیقتیه که کنترلش دست منه و دوست دارم اینطوری خرجش کنم. تو دلیلی هستی که به شجاعت فکر می‌کنم و به اینکه چقدر جهان بزرگه. تو دلیلی نیستی که می‌تونم رویاها و آرزوهای واقعی داشته باشم و دلیلی نیستی که باعث شد بخوام واقعا هم به آرزوهام برسم. راستش برای من رسیدن به آرزوهام حتی توی ذهنم هم کافیه. کسی این رو باور نمی‌کنه ولی من تجربه‌ش کردم. کسی که باعث شد بخوام توی واقعیت هم به آرزوهام برسم کسیه که واسطه‌ای شد که من تو رو بشناسم. تا حالا برای اون هم نوشتم ولی هیچوقت اینها رو بهش نگفتم. چیزی هست که نمی‌ذاره آرزوها رو برای کسی تعریف کنی، شاید ترس از نرسیدن باشه برای من ترس از نالایق بودنه.

من به خودم دروغ می‌گم تا همه چیز همونطور باشه که می‌خوام و زندگی کردنِ رویاهام توی ذهنم بهم لذت کافی رو بده. می‌دونی توی چند تا دانشگاه درس خوندم، چند تا آهنگ نوشتم، چند تا کتاب خوندم، چند بار عاشق شدم، چند بار خونه‌م رو جارو زدم، توی چند تا کلاب رقصیدم، توی چند تا کشور زندگی کردم، چند بار جون خودم رو گرفتم و چند تا کتاب نوشتم؟ من حتی برای نوه‌هام هم ارثیه‌م رو کنار گذاشتم و باهاشون احساسی‌ترین خداحافظی رو کردم. نالایق بودن برای من خیلی سخت نیست چون هر حالت خوبی رو زندگی کردم و هر حالت بد رو دور ریختم. حالا که تو رو می‌شناسم دلم می‌خواد من هم حرفی برای گفتن داشته باشم؛ حرفی که واقعی باشه نه دروغی که زندگی کرده باشم. 

تو خیلی جالبی مثل دروغ‌هام فقط با این تفاوت که به چشم همه وجود داری. شاید یه روز دلت خواست برام چیزی بنویسی یا چیزی که نوشتم رو بخونی ولی من نمی‌خوام این اتفاق بیفته. می‌خوام فراموشت کنم، دلم می‌خواد آدم جالبی که از ذهنم خارج نمی‌شه توی حقیقتی باشه که خودم می‌سازم. دلم می‌خواد تو از چیزی که هستی هم جالب‌تر بشی و من فراموشت کرده باشم پس کسی که متوجه اون جالب‌تر شدن می‌شه خودت باشی. دلم می‌خواد یه روز یه نامه رو بخونی و حتی اگر برای تو نبود حس کنی مخاطبش تویی و یه بار هم که شده از طرف من یه دروغ شیرین رو زندگی کنی.

یک اتاق فاصله

يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۵۸ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۵ نظر

امیدوارم بتونی خودت رو نجات بدی و از اینجا دور بشی. ولی دلم برات تنگ شده، خیلی وقته که دلم برات تنگ شده حتی با اینکه هر روز چهره‌ت رو می‌بینم هر لحظه دلتنگتم. امیدوارم دلتنگ‌تر هم بشم.

فقط یک چهارم دوازده

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۴۰۴، ۰۴:۵۵ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۴ نظر

شاید برای مدت زیادی خودم را از دست داده بودم. تمام وجودت را که به خاطر یک چیز و تنها همان چیز ارزشمند بدانی باید هر طور می‌توانی مواظب باشی آن را از دست ندهی وگرنه وجودت بدجور نابود و بی‌ارزش می‌شود و اگر آن را از دست دادی باید هر طور که شده به خودت بقبولانی آن چیز رفته و تو باید وجودت را بر روی چیزهای دیگری پایه‌ریزی کنی وگرنه آن قدر در توهم اینکه اتفاق خاصی نیفتاده فرو می‌روی که داشتن حس بی‌ارزشی برایت عادی می‌شود و تو به عنوان یک حقیقت تلخ قبولش می‌کنی. حالا نمی‌دانم چرا یک نفر باید وجودش را به خاطر یک چیز ارزشمند بداند و ناگهان آن را ترک کند (حتی اگر بتواند ترک نکند) اما من به همین شکل کتاب خواندن را ترک کردم، شاید فهمیده بودم دیگر مثل قبل کتاب نمی‌خوانم و همه چیز سطحی شده. شاید هم به خاطر آن تابستان کذایی دهم بود که گفتند همه چیز را ترک کن و من را هم فراری دادند. شاید هم اعتیاد به اینترنت بود. هر چه که بود من کتاب نخواندم. پس در آن سه سال چه گذشت؟ خیلی چیزها؛ بیخیال حس بی‌ارزشی، من بزرگ شدم و هر چقدر هم بگوییم می‌توانست بهتر باشد، خوب بزرگ شدم. می‌توانست خیلی بهتر باشد ولی خیلی به چگونه‌اش فکر نمی‌کنم. بعضی‌ها می‌گویند بیخیال گذشته و بعضی می‌گویند از اشتباهاتت درس بگیر. نمی‌دانم از اشتباهاتی که می‌دانم چیستند و در حل کردنشان موفق نمی‌شوم چگونه درس بگیرم پس بیخیال اینکه می‌توانست خیلی بهتر باشد، در آن سه سال چه گذشت؟ چرا آن «سه» سال و نه «شش» سال و «دوازده» سال؟ چون تمام آن تعصب را تصور کن و تمام آن بهترین دانش آموز بودن را تصور کن بعد همه را فراموش کن. حالا اطرافیانت منتقدند و صدایشان آرام نیست و از تو هم دانش‌آموز بهتری هستند. حالا من هیچ‌گاه به بهتر بودن نمی‌بالیدم و به خوب بودن می‌بالیدم پس شاید از آن نظر چیزی تفاوت نکرد اما آن انسان‌هایی که صدایشان آرام نبود؟ چگونه توصیف کنم آزادی صدا را، اجازه مخالفت را، اهمیت علنی کردن وجود داشتنت را؟ چگونه توضیح دهم زیبایی خشم را، قدرت ترس را و جرات علاقه را که تو را بزرگ می‌کند؟

اگر آن روز در آن خیابان می‌دیدی کسی که وقتی صدایش را روی 100 می‌گذاشتی تازه به ولوم عادی می‌رسید چگونه بی‌شرمانه فریاد می‌کشد و کاری را که فکر می‌کند اشتباه است انجام می‌دهد چون بالاخره ایمان آورده «شاید احساسات هم باید شنیده بشن»، می‌فهمیدی این اولین بار است که او هم از خودش متنفر است هم به خودش افتخار می‌کند، هم خودش را منع می‌کند و هم خودش را عاشقانه در آغوش می‌کشد. می‌فهمیدی این آدم دیگر هیچگاه همان کسی نمی‌شود که قبل از آن بوده حتی اگر کسی متوجه نشود.

اگر آن روز روی سرامیک‌های طبقه اول می‌دیدی کسی را که روی زمین چمباتمه زده، اشک می‌ریزد و نابودی و بی‌ارزشی حقیقت‌ وجودی‌اش شده، می‌فهمیدی او دیگر دست از «چرا» پرسیدن بر نخواهد داشت و هرگز به کسی نخواهد گفت آتشی که نتوانسته بود از آن فرار کند چند روز سوزاند و خاموش نشد. می‌فهمیدی او دیگر فراموش نمی‌کند حاضر است برای یک رنگ آتش بگیرد.

اگر آن روز روی زمین یخ زده‌ی حیاط می‌دیدی کسی را که بی‌احتیاط خود را سر می‌دهد، شیطنت‌آمیز به اطرافش نگاه می‌کند و بی هیچ فکر و ترسی خنده‌های بلند سر می‌دهد می‌فهمیدی امکان ندارد چنین قلبی تشنه‌ی علاقه نباشد، امکان ندارد چنین قلبی به جادوی خنده اعتقاد نداشته باشد و می‌فهمیدی آن روز نرگسی شکوفه زد که همه خیال می‌کردند سال‌هاست شکوفه کرده.

دقیقا همان سه سال چون دیگر کی ممکن است با کسی آشنا شوی که نمی‌گوید می‌خواهد دنیا را تغییر بدهد اما در حال انجام همین کار است، کسی که تو را به تفکر دعوت می‌کند و از نتیجه تفکرت استقبال می‌کند و تو را به نقد خودت تشویق می‌کند و به خاطر بی‌احترامی به زمان خودت یا دیگران با تو برخورد می‌کند و هیچ‌کدام از رطب‌هایی که منع کرده را لب هم نمی‌زند. دیگر کی ممکن است قلبی دردمند را ببینی که زبانی خردمند، چشمانی باز و روشن و ذهنی به سبزی بهار دارد.

همان سه سال چون صداقت و دروغ آشکار بودند، قلب‌ها پذیرا بودند و هرکس خودش بود می‌درخشید. همان سه سالی که تو نه تنها در درس بلکه در هیچ چیز بهترین شناخته نشدی اما کسی درخشیدنت را سرزنش نکرد.

پس اگر می‌خواهی بدانی آن سه سال چطور گذشت، بدان هدیه‌ای دریافت شد، شمعی روشن شد، رعد و برقی دقیقا روی کوچک‌ترین نقطه دنیا فرود آمد و با اینکه کتابی خوانده نشد، بچه‌ای بود که خوب بزرگ شد.

کمی بی‌خورشید

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۴، ۰۵:۰۲ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۴ نظر

یک روز که از اتاقی که خونه‌ت هم هست خارج می‌شی و می‌بینی به جای خورشید، گِله که توی آسمون می‌تابه، با خودت می‌گی امکان نداره دیگران این حماقت رو نبینن ولی روزت رو به شخم زدن زمینت و کاشتن دونه‌ها می‌گذرونی چون یه کشاورز نمی‌تونه به زمینش نرسه. وقتی فردا می‌رسه و آدم‌ها بهت می‌گن حتما خوشحالی که خاک، چیزی که مهم‌ترین عنصر جون گرفتن گیاهانه، توی آسمونه و همه می‌بیننش با خودت می‌گی مگه می‌شه دیگران این حماقت رو نبینن؟ و به کشت و کارت ادامه می‌دی. وقتی می‌بینی خورشیدی نیست که دونه‌ها رو از توی خاک بیرون بکشه و بهشون قدرت بده، با خودت می‌گی یعنی دیگران این حماقت رو نمی‌بینن؟

وقتی گِل توی آسمونه و جای خورشید رو گرفته ولی هنوز آسمون به زمین نرسیده و آب هم سر بالا نرفته، انگار همه چیز مثل دیروزه و هنوز خورشید توی آسمونه. زنده موندن سخته و باید براش تلاش کرد و خودت هم خوب می‌دونی که ممکنه حماقت رو دید و حرفی نزد و با آگاهی احمق بود و به کاشتن میوه‌ای ادامه داد که برای رشدش خورشیدی نیست.

زمینه

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۴، ۰۲:۱۲ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۷ نظر

داشتم فکر می‌کردم از چی بنویسم؟

از واقعیت یا از دشت پارسوا؟ از 14 ستاره روشن یا از بی‌خبریم از دوستام؟ 

امید همیشه درخشان‌ترین و بزرگ‌ترین حسیه که من تجربه می‌کنم، بیشترین حسی که تا حالا خودم رو بهش گره زدم. اما هر دفعه یه تلنگر، یه هشدار میاد که من رو از امیدوار بودن خودم متنفر می‌کنه، اینکه امید حس سفیدیه و دنیا پر از سیاهی من رو بابت حسی که دارم دچار شرمندگی و تناقض می‌کنه. هر وقت در موردش صحبت می‌کنم این حس بهم دست می‌ده که بار هزارمه به زبون میارمش، مغزم می‌گه یا بپذیرش یا دور بندازش و من هر بار از پاسخ دادن به ندای مغزم طفره می‌رم چون روش دیگه‌ای برای زندگی کردن بلد نیستم. 

دیدن ستاره بیانیون همون اتفاقیه که از خیلی وقت پیش آرزو می‌کردم دوباره ببینمش، نمی‌دونم این آرزوی مشترکم با چند نفر دیگه بوده ولی هیچکس انتظارش رو نداشت دلیل برآورده شدن آرزومون وضعیتی باشه که درش قرار داریم. حالا که آرزوم برآورده شده پست‌ها رو می‌خونم، سعی می‌کنم برای همه کامنت بذارم و به خودم یادآوری کنم داشتن بیان به عنوان یه خونه چه حسی داره، فکر نکنم اینجا دیگه هیچوقت خونه باشه، ولی همیشه محلی برای گردهمایی آدم‌هایی که خوندنشون برام اعتیادآوره می‌مونه، نمی‌دونم چطور می‌تونم تاکید کنم داشتن همین محیط برای گردهمایی چقدر برام اهمیت داره، انگار هیچوقت اشتیاق به داشتن این بستر از گوشه قلبم پاک نمی‌شه، و حالا که دوباره دارمش قلبم از ترس نبودنش و خوشحالی بودنش فشرده‌ست اما گرم‌تر می‌تپه. می‌دونم خیلی‌ها رو توی تلگرام می‌خونم ولی انگار هیچ چیز این صفحه لعنتی دوست‌داشتنی وبلاگ نمی‌شه، حتی این محدودیت در قالب که باعث یک‌شکل شدن وبلاگ‌ها شده باعث نمی‌شه باز کردن وبلاگ هر فرد حس خاص خودش رو بهم نده، واقعیتش من که هر وبلاگ رو با قالب قدیمی خودش می‌بینم انگار بوی اون قالب‌ها بین کلمات پنهان شده و همیشه حس می‌شه.

دارم دشت پارسوا رو می‌خونم این بار دومیه که می‌خونمش ولی انگار این دفعه حتی از قبل هم بیشتر هیجان‌زده‌م می‌کنه، اینکه میدونم آخرش چی می‌شه بیشتر وادارم می‌کنه که کتاب رو بخونم، خیلی مشتاق اینم که دوباره به اون پایان برسم و راستش دونستن اینکه قراره چی بشه باعث میشه هی اتفاقات هر لحظه کتاب رو تحلیل کنم و اعصابم از دست کارکترها خرد بشه که چرا یه وقتایی انقدر غیرمنطقی رفتار می‌کنن. ولی خب باید کم کم یاد بگیرم کنار بیام با این موضوع، تمرین خوبی برام می‌شه چون توی زندگی خودم هم باید با رفتارهای غیرمنطقی خودم کنار بیام تا بتونم زندگی رو بهتر زندگی کنم. دشت پارسوا رو هم نمیتونم با اطمینان به دیگران توصیه کنم چون خلاصه‌ش رو که میگم همه یاد هری پاتر میفتن و میلشون به خوندنش رو از دست میدن اما برای من این کتاب هم از هری پاتر جذاب‌تره هم باهاش احساس نزدیکی بیشتری دارم، راستش به نظرم شباهت‌هاش به هری پاتر قابل چشم پوشیه و وقتی به نیمه جلد اول برسین کاملا شما رو توی خودش غرق می‌کنه.(این یه خواهش بی‌صداست که بخونیدشTT)

موقت

يكشنبه, ۲۲ دی ۱۴۰۴، ۰۷:۴۸ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

لالایی بی‌پایان

جمعه, ۱۳ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۵۰ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۳ نظر

لالا لا لا بخواب کودک گلم. بخواب که فردا دنیا ساکت خواهد بود. فردا صداهای مهیب نخواهی شنید، جیغ زنان و فریاد مردان به خنده تبدیل خواهد شد، فردا با دلی آسوده همراه دوستانت در خیابان‌ها قدم خواهی زد، فردا به آینده امیدوار خواهی بود و ترس نابود شدن همه چیز را نخواهی داشت. بخواب عزیزتر از جانم، روی گور من بخواب که نسیم آزادنه روی گونه‌ت بوزد و سرخی گل‌ها و سیاهی موها و سفیدی قلب‌ها تو را بزرگ می‌کنند.

بازگشت به احوال نویسی:">

سه شنبه, ۳ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۵۱ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱ نظر

می‌خوام دوران دانشگاهم شکوفا بشم، هر نوع شکوفا شدنی که اون بیرون وجود داره، هر ترسی که جلوم گرفت رو جلوی چشمام ببینم، زهره ترک بشم و باهاش همراه بشم تا بالاخره بتونم ازش عبور کنم. امروز مسئول کافه‌برد دانشگاه بهم پیام داد که امروز سرمون شلوغه و خوب می‌شه بتونی بیای کمکمون کنی، خیلی استرس گرفتم و با خودم می‌گفتم این چه پیشنهادی بود دادم؟ راستش کلی هم خودمو سرزنش کردم که دارم درس نمی‌خونم و این چند وقت همش با دوستام بیرون بودم(هر چند سلامت روانم ازم تشکر می‌کنه.) ولی در کنار این سرزنش‌ها، در کنار همه افکاری که فریاد می‌زنن می‌خوام توی درس از همه بهتر باشم، موژان سرکوب شده‌ای اون گوشه هست که زمزمه می‌کنه نمی‌خوام فقط درس بخونم، نمی‌خوام فقط خوش بگذرونم. موژانی کوچک‌تر از من که هنوز مدرسه‌ش رو عوض نکرده و هنوز یاد نگرفته که حرفش رو بزنه و هنوز نمی‌دونه که نمی‌خواد حتما موفق بشه بلکه می‌خواد تجربه کرده باشه. موژان فعلی اما حالا که همه اینها رو گذرونده و یاد گرفته دیگه راحت از کنار زمزمه‌های خودش نمی‌گذره و هر چقدر هم براش سخت باشه بهشون اهمیت می‌ده و به خاطر می‌سپاردشون و حتی اگر از استرس تبدیل به کم ‌حرف‌ترین آدم دنیا تبدیل شده باشه بازم به جایی می‌ره که فکر می‌کنه دوست داره درش حضور داشته باشه. شاید عجیب به نظر برسه یا شاید هم انقدر ساده به نظر برسه که ذهن کسی رو درگیر نکنه ولی در این دنیای بزرگ من جای خیلی خیلی کوچکی برای خودم دارم و اگر تا ابد اینطوری بمونه نمی‌تونم هیچوقت از خودم راضی باشم و نمی‌تونم با خیال آسوده کنار دیگران بایستم.

یکی از جالب‌ترین بخش‌های زندگی برای من همون بخشیه که خودت رو hype می‌کنی. تو هیچوقت نمی‌دونی واقعا زندگی برات چی داره، هر لحظه ممکنه یه اتفاق بیفته و تو مسیرت عوض بشه و با این حال میای متنی مثل متن بالا می‌نویسی و برای خودت هدف‌گذاری می‌کنی و با تجربیات محدود 18 ساله‌ت مسیری که فکر می‌کنی به اهدافت ختم می‌شه رو طی می‌کنی و بخش جالبش اینه که جدای از نتیجه، مسیر بزرگت می‌کنه و بالاخره به نحوی تو رو به هدف نهایی نهاییت نزدیک می‌کنه حتی اگر راه اشتباهی رفته باشی. 

Asteria

آستریا همیشه میگه انسان ها قوی تر از چیزی‌ان که خودشون فکر می‌کنن.

+امیدوارم ازاین وب حس خوبی بگیری.:)

نویسندگان