زمینه

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۴، ۰۲:۱۲ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۷ نظر

داشتم فکر می‌کردم از چی بنویسم؟

از واقعیت یا از دشت پارسوا؟ از 14 ستاره روشن یا از بی‌خبریم از دوستام؟ 

امید همیشه درخشان‌ترین و بزرگ‌ترین حسیه که من تجربه می‌کنم، بیشترین حسی که تا حالا خودم رو بهش گره زدم. اما هر دفعه یه تلنگر، یه هشدار میاد که من رو از امیدوار بودن خودم متنفر می‌کنه، اینکه امید حس سفیدیه و دنیا پر از سیاهی من رو بابت حسی که دارم دچار شرمندگی و تناقض می‌کنه. هر وقت در موردش صحبت می‌کنم این حس بهم دست می‌ده که بار هزارمه به زبون میارمش، مغزم می‌گه یا بپذیرش یا دور بندازش و من هر بار از پاسخ دادن به ندای مغزم طفره می‌رم چون روش دیگه‌ای برای زندگی کردن بلد نیستم. 

دیدن ستاره بیانیون همون اتفاقیه که از خیلی وقت پیش آرزو می‌کردم دوباره ببینمش، نمی‌دونم این آرزوی مشترکم با چند نفر دیگه بوده ولی هیچکس انتظارش رو نداشت دلیل برآورده شدن آرزومون وضعیتی باشه که درش قرار داریم. حالا که آرزوم برآورده شده پست‌ها رو می‌خونم، سعی می‌کنم برای همه کامنت بذارم و به خودم یادآوری کنم داشتن بیان به عنوان یه خونه چه حسی داره، فکر نکنم اینجا دیگه هیچوقت خونه باشه، ولی همیشه محلی برای گردهمایی آدم‌هایی که خوندنشون برام اعتیادآوره می‌مونه، نمی‌دونم چطور می‌تونم تاکید کنم داشتن همین محیط برای گردهمایی چقدر برام اهمیت داره، انگار هیچوقت اشتیاق به داشتن این بستر از گوشه قلبم پاک نمی‌شه، و حالا که دوباره دارمش قلبم از ترس نبودنش و خوشحالی بودنش فشرده‌ست اما گرم‌تر می‌تپه. می‌دونم خیلی‌ها رو توی تلگرام می‌خونم ولی انگار هیچ چیز این صفحه لعنتی دوست‌داشتنی وبلاگ نمی‌شه، حتی این محدودیت در قالب که باعث یک‌شکل شدن وبلاگ‌ها شده باعث نمی‌شه باز کردن وبلاگ هر فرد حس خاص خودش رو بهم نده، واقعیتش من که هر وبلاگ رو با قالب قدیمی خودش می‌بینم انگار بوی اون قالب‌ها بین کلمات پنهان شده و همیشه حس می‌شه.

دارم دشت پارسوا رو می‌خونم این بار دومیه که می‌خونمش ولی انگار این دفعه حتی از قبل هم بیشتر هیجان‌زده‌م می‌کنه، اینکه میدونم آخرش چی می‌شه بیشتر وادارم می‌کنه که کتاب رو بخونم، خیلی مشتاق اینم که دوباره به اون پایان برسم و راستش دونستن اینکه قراره چی بشه باعث میشه هی اتفاقات هر لحظه کتاب رو تحلیل کنم و اعصابم از دست کارکترها خرد بشه که چرا یه وقتایی انقدر غیرمنطقی رفتار می‌کنن. ولی خب باید کم کم یاد بگیرم کنار بیام با این موضوع، تمرین خوبی برام می‌شه چون توی زندگی خودم هم باید با رفتارهای غیرمنطقی خودم کنار بیام تا بتونم زندگی رو بهتر زندگی کنم. دشت پارسوا رو هم نمیتونم با اطمینان به دیگران توصیه کنم چون خلاصه‌ش رو که میگم همه یاد هری پاتر میفتن و میلشون به خوندنش رو از دست میدن اما برای من این کتاب هم از هری پاتر جذاب‌تره هم باهاش احساس نزدیکی بیشتری دارم، راستش به نظرم شباهت‌هاش به هری پاتر قابل چشم پوشیه و وقتی به نیمه جلد اول برسین کاملا شما رو توی خودش غرق می‌کنه.(این یه خواهش بی‌صداست که بخونیدشTT)

  • ۰۴/۱۰/۲۳
  • نرگسِ نوشکفته

نظرات (۷)

  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝑴𝒂𝒏𝒊𝒂𝒄⊱
  • چقدر خوب میفهمم که چی میگی و چه احساسی پشت کلماتت خوابیده:)

    ولی حیف واقعا نصف شب مغزم نمیکشه با کلمات قلنبه سلنبه و متین و سنگین و تشبیهات ماورائی بهت بفهمونم که چقدر به دلم نشست و منم همین حسو دارم

    پس به همین کلمه " میفهممت" بسنده میکنم ستاره‌ی قشنگم✨️

    پاسخ:
    ممنونم فهمیده شدن هم برام کافیه:")
  • زری シ‌‌‌
  • سلام :)))

    اتفاقا وبلاگ قالب هاش متفاوت عه

    ولی تلگرام همه یک شکل اند و حس قالب اون آدم بهم دست نمی‌ده .

    پاسخ:
    سلاممم
    معمولا که متفاوته ولی به خاطر سخت لود شدن وبلاگ‌ها خیلی از بچه‌ها از قالب چراغ استفاده میکنن، منم همینطوری بودم بعدش یاد قالب تنش افتادم.
    آره دست آدم تو تلگرام بسته‌ست.:"
  • غَزَلْ (هیرای)
  • نمی‌دونم اسم این کتاب رو کجا شنیدم؟ شاید از خودت شنیدم، ولی می‌ره توی لیست بعد از کنکور :-)

    پاسخ:
    :"))) بسیار از شنیدنش خوشحالم، امیدوارم بتونم نسخه خودم رو بدم بهت اصلا.
  • Kitsune ‌‌‌‌‌‌
  • حالا مهدی اینجا نیست ولی بیان واقعا جادوییه. چندسال بود اینجوری ته قلبم گرم نشده بود.

    + منم دشت پارسوا رو بارها خوندم و اگه می‌تونستم الانم دوباره می‌خوندمش=))) 

    پاسخ:
    :))) دقیقا دقیقا.
    +وای خیلی خوشحالم که یه نفر دیگه هم خونده، آی مردم ببینید هیون‌ری هم زیبایی این کتاب رو تایید می‌کنه.TT
  • غَزَلْ (هیرای)
  • وای وای، منتظرم! خیلی دوست دارم یک نسخه با علامت گذاری هات داشته باشم و بفهمم موقع خوندنش چه حسی داشتی :(

    پاسخ:
    :") چقدر دوست دارم زودتر اون روز زودتر برسه

    میدونی تلگرام بیشتر شبیه اینه که تو یه سری میزنی و برمیگردی خونه‌ات و از افکارت میگی، حتی کم کمش. ولی وبلاگ‌نویسی اینطوریه که نه، تو هزاران ستاره تو آسمون میبینی که قراره ببرنت تو یه کلبه‌ی بزرگ که با کلی حرف‌هایی که تو ذهن و قلب بچه‌هاست. حتی ممکنه بهت چای یا قهوه یا شاید آب میوه بدن که حس بهتری داشته باشی و حرف‌هاشونو میخونی. حس خیلی خوبیه واقعا. :(♡

    پاسخ:
    آره دقیقا وبلاگ وقتی آدم‌هاش توش باشن یه محیط خیلی صمیمیه و اون حس خوبش با هیچ‌جا قابل مقایسه نیست.:")

    قطعی اینترنت حداقل یکم باعث شد همه برگردن به کار هایی که در گذشته می‌کردن. کتاب خوندن که واقعا از بهترین کار هاست این موقع ها.

    پاسخ:
    آره واقعا، خیلی خیلی وقت بود که اینطوری کتاب نخونده بودم. دلم تنگ شده بود براش‌.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    Asteria

    آستریا همیشه میگه انسان ها قوی تر از چیزی‌ان که خودشون فکر می‌کنن.

    +امیدوارم ازاین وب حس خوبی بگیری.:)

    نویسندگان