شاید برای مدت زیادی خودم را از دست داده بودم. تمام وجودت را که به خاطر یک چیز و تنها همان چیز ارزشمند بدانی باید هر طور می‌توانی مواظب باشی آن را از دست ندهی وگرنه وجودت بدجور نابود و بی‌ارزش می‌شود و اگر آن را از دست دادی باید هر طور که شده به خودت بقبولانی آن چیز رفته و تو باید وجودت را بر روی چیزهای دیگری پایه‌ریزی کنی وگرنه آن قدر در توهم اینکه اتفاق خاصی نیفتاده فرو می‌روی که داشتن حس بی‌ارزشی برایت عادی می‌شود و تو به عنوان یک حقیقت تلخ قبولش می‌کنی. حالا نمی‌دانم چرا یک نفر باید وجودش را به خاطر یک چیز ارزشمند بداند و ناگهان آن را ترک کند (حتی اگر بتواند ترک نکند) اما من به همین شکل کتاب خواندن را ترک کردم، شاید فهمیده بودم دیگر مثل قبل کتاب نمی‌خوانم و همه چیز سطحی شده. شاید هم به خاطر آن تابستان کذایی دهم بود که گفتند همه چیز را ترک کن و من را هم فراری دادند. شاید هم اعتیاد به اینترنت بود. هر چه که بود من کتاب نخواندم. پس در آن سه سال چه گذشت؟ خیلی چیزها؛ بیخیال حس بی‌ارزشی، من بزرگ شدم و هر چقدر هم بگوییم می‌توانست بهتر باشد، خوب بزرگ شدم. می‌توانست خیلی بهتر باشد ولی خیلی به چگونه‌اش فکر نمی‌کنم. بعضی‌ها می‌گویند بیخیال گذشته و بعضی می‌گویند از اشتباهاتت درس بگیر. نمی‌دانم از اشتباهاتی که می‌دانم چیستند و در حل کردنشان موفق نمی‌شوم چگونه درس بگیرم پس بیخیال اینکه می‌توانست خیلی بهتر باشد، در آن سه سال چه گذشت؟ چرا آن «سه» سال و نه «شش» سال و «دوازده» سال؟ چون تمام آن تعصب را تصور کن و تمام آن بهترین دانش آموز بودن را تصور کن بعد همه را فراموش کن. حالا اطرافیانت منتقدند و صدایشان آرام نیست و از تو هم دانش‌آموز بهتری هستند. حالا من هیچ‌گاه به بهتر بودن نمی‌بالیدم و به خوب بودن می‌بالیدم پس شاید از آن نظر چیزی تفاوت نکرد اما آن انسان‌هایی که صدایشان آرام نبود؟ چگونه توصیف کنم آزادی صدا را، اجازه مخالفت را، اهمیت علنی کردن وجود داشتنت را؟ چگونه توضیح دهم زیبایی خشم را، قدرت ترس را و جرات علاقه را که تو را بزرگ می‌کند؟

اگر آن روز در آن خیابان می‌دیدی کسی که وقتی صدایش را روی 100 می‌گذاشتی تازه به ولوم عادی می‌رسید چگونه بی‌شرمانه فریاد می‌کشد و کاری را که فکر می‌کند اشتباه است انجام می‌دهد چون بالاخره ایمان آورده «شاید احساسات هم باید شنیده بشن»، می‌فهمیدی این اولین بار است که او هم از خودش متنفر است هم به خودش افتخار می‌کند، هم خودش را منع می‌کند و هم خودش را عاشقانه در آغوش می‌کشد. می‌فهمیدی این آدم دیگر هیچگاه همان کسی نمی‌شود که قبل از آن بوده حتی اگر کسی متوجه نشود.

اگر آن روز روی سرامیک‌های طبقه اول می‌دیدی کسی را که روی زمین چمباتمه زده، اشک می‌ریزد و نابودی و بی‌ارزشی حقیقت‌ وجودی‌اش شده، می‌فهمیدی او دیگر دست از «چرا» پرسیدن بر نخواهد داشت و هرگز به کسی نخواهد گفت آتشی که نتوانسته بود از آن فرار کند چند روز سوزاند و خاموش نشد. می‌فهمیدی او دیگر فراموش نمی‌کند حاضر است برای یک رنگ آتش بگیرد.

اگر آن روز روی زمین یخ زده‌ی حیاط می‌دیدی کسی را که بی‌احتیاط خود را سر می‌دهد، شیطنت‌آمیز به اطرافش نگاه می‌کند و بی هیچ فکر و ترسی خنده‌های بلند سر می‌دهد می‌فهمیدی امکان ندارد چنین قلبی تشنه‌ی علاقه نباشد، امکان ندارد چنین قلبی به جادوی خنده اعتقاد نداشته باشد و می‌فهمیدی آن روز نرگسی شکوفه زد که همه خیال می‌کردند سال‌هاست شکوفه کرده.

دقیقا همان سه سال چون دیگر کی ممکن است با کسی آشنا شوی که نمی‌گوید می‌خواهد دنیا را تغییر بدهد اما در حال انجام همین کار است، کسی که تو را به تفکر دعوت می‌کند و از نتیجه تفکرت استقبال می‌کند و تو را به نقد خودت تشویق می‌کند و به خاطر بی‌احترامی به زمان خودت یا دیگران با تو برخورد می‌کند و هیچ‌کدام از رطب‌هایی که منع کرده را لب هم نمی‌زند. دیگر کی ممکن است قلبی دردمند را ببینی که زبانی خردمند، چشمانی باز و روشن و ذهنی به سبزی بهار دارد.

همان سه سال چون صداقت و دروغ آشکار بودند، قلب‌ها پذیرا بودند و هرکس خودش بود می‌درخشید. همان سه سالی که تو نه تنها در درس بلکه در هیچ چیز بهترین شناخته نشدی اما کسی درخشیدنت را سرزنش نکرد.

پس اگر می‌خواهی بدانی آن سه سال چطور گذشت، بدان هدیه‌ای دریافت شد، شمعی روشن شد، رعد و برقی دقیقا روی کوچک‌ترین نقطه دنیا فرود آمد و با اینکه کتابی خوانده نشد، بچه‌ای بود که خوب بزرگ شد.