کمی بیخورشید
یک روز که از اتاقی که خونهت هم هست خارج میشی و میبینی به جای خورشید، گِله که توی آسمون میتابه، با خودت میگی امکان نداره دیگران این حماقت رو نبینن ولی روزت رو به شخم زدن زمینت و کاشتن دونهها میگذرونی چون یه کشاورز نمیتونه به زمینش نرسه. وقتی فردا میرسه و آدمها بهت میگن حتما خوشحالی که خاک، چیزی که مهمترین عنصر جون گرفتن گیاهانه، توی آسمونه و همه میبیننش با خودت میگی مگه میشه دیگران این حماقت رو نبینن؟ و به کشت و کارت ادامه میدی. وقتی میبینی خورشیدی نیست که دونهها رو از توی خاک بیرون بکشه و بهشون قدرت بده، با خودت میگی یعنی دیگران این حماقت رو نمیبینن؟
وقتی گِل توی آسمونه و جای خورشید رو گرفته ولی هنوز آسمون به زمین نرسیده و آب هم سر بالا نرفته، انگار همه چیز مثل دیروزه و هنوز خورشید توی آسمونه. زنده موندن سخته و باید براش تلاش کرد و خودت هم خوب میدونی که ممکنه حماقت رو دید و حرفی نزد و با آگاهی احمق بود و به کاشتن میوهای ادامه داد که برای رشدش خورشیدی نیست.
- ۰۴/۱۰/۲۳
قالب با رنگای افتابگردونی اینجا :(