سفید سیاه سرخ
به هر سه تا متنی که برای این روز چالش نوشته بودم نگاه میکنم ولی تنها چیزی که توی سرم میپیچه صدای پدریه که اسم بچهش رو صدا میزنه و سپهری که جواب نمیده. چه احمقانه دقیق گوش میکردم تا جوابی بشنوم.
به همه افرادی فکر میکنم که اسمشون رو صدا میزنن، به کسایی که میترسن اسمی رو صدا بزنن و چیزی نشنون. به پیامکی که یه هفته طول کشید تا جرات فرستادنش رو پیدا کنم و هول و ولایی که با دیدن اسم مشابه افتاد به جونم. از اینکه کلمهها توی سرم جریان دارن معذبم. عکسها عکس ها عکسها. داستانی روایت میشه که آینده رو میکشه ولی حرفهای مامان هنوز توی سرم میچرخه. کاشها رو پاک میکنم، چشمم رو میبندم. کسی نمیشنوه و اونی هم که میشنوه جواب نمیده.
خوب گوش کن، میشنوی؟
روز اول: من با چیزهایی حرف میزنم که جواب نمیدن. مثلا...