بازگشتی گودرتمندانه

دوشنبه, ۱۶ آبان ۱۴۰۱، ۰۹:۵۹ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۲۸ نظر

خیلی هفته پیش موقع رفع اشکال تست ریاضی که بیشتر از نصف کلاس از ترس شلوغی ها مدرسه رو ترک کرده بودن یکی از بچه ها اینو روی دستم کشید و عمیقا دوسش دارم.:") حال میکنین یه جوری عکس گرفتم انگار دستم از توی سایه اومده بیرون؟

به قول ثنا آههه یامته کوداسای.XD (معنیشم میشه استاپ ایتِ جین.XD)

واقعیت اینه که یادم نیست چی میخواستم بگم.

حرف خیلی زیاد داشتم و اگه این مدت از نوشتن توی اینجا دری نمیکردم احتمالا 500 هزار تا پست گذاشته بودم تا الان.

ولی الان که فکر میکنم اگر واقعا برای هر یه اتفاق توی هر روز یه پست جدا میذاشتم 200 تا میشد.

من فکر میکنم تا الان توی این عمر فانیم سه چهارتا کلاس نویسندگی رفتم. دوبارش توی دبستان بوده یه بارش بیرون بوده یه بارش هم همین امسال توی مدرسمونه و قطعا و 100% امسال بهتریییین کلاس نویسندگی عمرم رو دارم تجربه میکنم. معلممون آدم خیلی باحالیه و از درون یه نوجوون 15 ساله اس و از بیرون یه خانم 34 ساله ست.(شایدم ما نوجوونای 15 ساله ی از درون 34 ساله ایم.XD) تاریخ و جامعه شناسی خونده .

این اولین باره که یه معلم اینقدررر میتونه باعث بشه توی کلاسش راحت باشم و اعتماد به نفس داشته باشم. واقعیتش علاوه بر اینکه دیگه از نشستن روی زمین، گفتن ساکت باشین به بقیه موقع خونده شدن کتاب و سوالای زیاد پرسیدن در مورد مکاتب ، خجالت نمیکشم، دیگه از وجود اون قسمت منحرف ذهنم هم خجالت نمیکشم. چه اشکال داره یه کم منحرف باشیم؟^^ 

آقاااا من یه هم سرویسی دارم که اونم جدید محسوب میشه. ولی لامصب اینقدرررر اجتماعیه همکلاسیای منو از خودم بهتر میشناسه.(تجربی هم هست و هیچ صنمی با هم نداریم.با یازدهمی ها هم دوسته تازه.) و نمیدونین چقدررررررررررررررررررررررررر بهش غبطه میخورم.TTTTTTTT واقعیتش من روی همههههه ی همکلاسیام کراشم. از کراش منظورم اینه که به نظرم آدمای خیلی باحالین و به معنای واقعی کلمه تشنه ی شناختنشونم اما نمیدونم چجوری برم و باهاشون یه مکالمه ی دوستانه بکنم که لکنت نگیرم. من وقتی با بچه های کلاسمون یا کلاس های دیگه حرف میزنم لکنت میگیرم. لکنت نه اینکه توی ادای خود کلمات مشکلی پیدا کنم در واقع توی کنار هم چیدن کلمات مشکل پیدا میکنم. اینطوری که یه کلمه رو میگم و کلمه ی بعدی رو دوثانیه بعد و همینطوری دونه دونه، دو ثانیه دو ثانیه.

من یه ویژگی عجیب دارم که جدیدا بهش پی بردم(قبلا هم میدونستما ولی دلیلشو نمیدونستم.). کوچکترین نزدکی یا لمسی با کسی که خودم بهش اعتماد دارم باعث میشه خیلی خوشحال بشم و دلیلش هم اینه که حس میکنم طوری نیستم که آدما به قدری ازم بدشون بیاد که مشکلی داشته باشن بهم نزدیک بشن یا ازم بترسن. یه جورایی بهم این حسو میده که بهم اعتماد شده و این برای من خیلی ارزش داره. 

شاید به نظرتون مسخره بیاد که دیگه مردم در این حد بهت اعتماد میکنن... اما خب نمیدونم. شاید به خاطر اینکه خیلی به نزدیک بودن به بقیه و بغل و حتی لمس دست و این چیزا عادت ندارم نزدیکی در این حد برام یه چیز ایده آل باشه که باب انتظار، عادت و میل مغزمه.

جدیدا خیلی از بخش های خودم دارن برام روشن میشن. حتی یه وقتایی میفهمم چرا فلان جمله رو گفتم. انگار که از حرف زدنم و مدل چیدن جمله م یه الگو پیدا کردم و میفهمم ناخودآگاهم چرا داره از این الگو استفاده میکنه. این برام خیلی لذتبخشه.:"))))

کلاس داستان نویسیمون(مجاز از معلم داستان نویسیمون) گفت دیگه وقتشه سوژه هامونو پیدا کنیم و من خیلی ذوق زدههههه‌م و اگر بچه های کلاس غر بزنن که سوژه نیست و چه غلطی کنیم و اینا میزنمشون. چون من میخوام سوژه شونو بشنوم حس میکنم سوژه های خفنی پیدا کنن.

راستی به جز بچه های کلاسمون رو بچه های کلاس داستان نویسیمون هم خیلی کراشم. قطعا از کسایی که نوشتن رو انتخاب میکنن انتظار نمیره کراش نباشن. :دی

میدونین چی جالبه؟ من با کسی دوستم که اگر باهاش دوست نبودم به نامحبوب ترین آدم زندگیم تبدیل میشد ولی الان بهش اهمیت میدم.

درسته گاهی باید کمتر باهاش وقت بگذرونم چون یه سری عادات رفتاریش باعث مضطرب شدنم میشه و با یه سری حرفاشم خیلی مخالفم (اما اینکه همش با هم بحث کنیم خوب نیست.XDTT) ولی خب بازم دوستیم.:>

بعد با یکی دیگه از دوستام قشنگ مثل سگ و گربه‌ن به خدا نمیخوام خنده م بگیره ولی دعواهاشون خیلی غیرمنظقیه اما درکشون میکنم و در عین حال خنده‌م هم میگیره.XDTT

نیمکت پشتیمونیم خیلی سوجن. یکیشون در مواقع ضروری یه تیکه هایی به معلما میندازه اصلا...XDDD البته به بچه ها هم تیکه میندازه ولی اونا خنده دار نیستن و من خنده‌م هم بگیره نمیخندم. معلما خودشون یه جورین ولی بچه ها حقشون نیست.

یه وقتایی خود منم سرکلاس حاضر جواب میشم. مخصوصا سر ادبیات که معلممون واقعا یه چیزای فضایی میگه و بعد میگه چرا شما ها اینقدر کندین؟ لعنتییی آخه تو خودت داری درس یازدهم و دوازدهم هم به ما یاد میدی بعد انتظار داری این حجم از اطلاعاتو توی دو دقیقه توضیح بدی؟ توضیحای خودت زمان میگیره.(تازه بهش میگیم اینا مال سالای بعده میگه نمیخواد شما بلد باشین. بعد میپرسیم یعنی توی امتحان نمیاد؟ میگه چرا میاد."-") ولی خب آدم باحالیه نمیشه اینو انکار کرد.XD یه بار یکی از بچه ها گفت هوا گرمه گفت لباساتو در بیار ما هم لذت میبریم.XDDDD یه جا دیگه هم توی درس چشمه داشتیم: "سبزه بوسه زند بر سر و دوش چشمه" بعد گفت سر و دوش مجاز از کل وجود. بعد ما یه کم خندیدیم. گفت: چرا میخندین؟؟؟ به جز صورت جاهای دیگه رو هم میشه بوس کرد و خودشم پاره شده بود.XDDD 

یه بارم برامون یه داستان شاهنامه رو تعریف کردم:")

یه جا دیگه هم، به جایی رسیدیم که یکی از بچه ها از حافظ یه مصراع گفت که معلممون پاره شدااا.XD اگه در مورد اون مصراع کنجکاوین: "حیف باشد بر چنین تن پیرهن".XD

معلم دینیمون یه آدم بی منطقیهههه که نگو. امروز دوستم میگفت هرکلاسی بیشتر باهاش جر و بحث کرده ازشون امتحان سخت تری گرفته.:/ به یکی از بچه های تجربی یه توهینی کرده که اصلا روم نمیشه بگم. چطوری معلم دینی خودش اینقدر ذهن خراب و بدبینی داره واقعا؟

دیگه برم زیادی حرف زدم.

(وقتشه چیز کنم. آهان. یه متن درست حسابی بنویسم و یه سر و سامونی به وضعیت نوشتنم بدم.)

  • ۰۱/۰۸/۱۶
  • نرگسِ نوشکفته

نظرات (۲۸)

راستی بک گراندو دیدین ساده شد؟ به خاطر نظرات نقادانه و سازنده ی داداشم یه کم ساده ترش کردم.:دی

  • مون چایلد (هیرای)
  • کجا بودیییییی

    پاسخ:
    هیرایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دلم تنگ شده بود:)))
  • ثنآ ‌‌‌‌
  • اومدی......... :) 

    - دستات خیلی کیوتن

    -‌مجبورم پستت و فعلا نخونم تا برم شیمی و تموم کنم.. فقط خواستم بگم خیلی خوشحالم برگشتی">

    پاسخ:
    مین
    سخبتستهیبتهسی
    تهیتسه:")
    موفق باشیییی. بترکونش. یا اینوری یا اونوری.(بترکونش منظورمه. نه چیز دیگه ای.XD^^) 
  • چوی زینب دمدمی
  • آخ من چقدر از این وب حس خوب میگیرم. کالیستا واقعا منو یاد خود چند سال پیشم میندازی. کیوت*-*

    چقد خوشحالم که کلاس نویسندگی میری"))))) همکااار❤

    +خدا دستاشو چقد کوچولووووو^^

    پاسخ:
    وای زینب هر وقت کامنت میذاریا حیلی شاد یمشم.:*)
    :*)))))))))))  تو همون زینبی هستی که به خودت نمیگفتی نویسنده؟ من خیلی خوشحالم:)
    + جدی کوچولو‌ن؟ تا به حال حس نکرده بودم:*)
  • مون چایلد (هیرای)
  • بخدا من اینطوری بودم که : این بچه چرا نیست؟! نمی‌گه دل من براش تنگ میشه؟! کمبود کالیستا داشتم. حتی توی پست آخرم یه کامنت گذاشتم که :«کالیستا کجایی» شاید notice بگیرم ازت...

    پاسخ:
    :***(
  • مون چایلد (هیرای)
  • ولی اگر دستای تو کوچیک حساب می‌شن من دست ندارم کلا...

    پاسخ:
    دستای تو خیلی کوچولونننشنشنخشنخ:*) دستای من کوچولو نیستن 
  • |𝐡𝐚𝐧𝐞𝐮𝐥| ~
  • منم نقاشی-

    پاسخ:
    من عاشق اینم که روی دستم نقاشی بکشم/بکشن
  • Tree tanbal 🦥🥥
  • ولکام بککک

    پاسخ:
    ۹ه۱خ۹ض۹خضخحمحضمض من خواب نمیبینم و این ترنمه

    داستان‌های مدرسه‌ای>>>> چقدر کلاس داستان نویسیتون خفن بنظر می‌رسه*-* مجاز از معلم داستان نویسیتون

    معلم ادبیاتتون خیلی پایه است برای من رو با یه من عسل هم نمیشه خوردشXD

    پاسخ:
    خیلییی حس خوبی میدن خوشحالم اونجوری شد. من عاشق این بازی مشخص کردن آرایه هام
    خدا به همه از این معلما عطا کنههه آمینننن:*)
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • جات خالی بود کیک توت‌فرنگی TT

    پاسخ:
    آلااا مرسییی خوبی؟:*)
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • من اولش که عکسو دیدم : وای چقدر هنرمنده دوستش، چقدر خوشگله *-* !

    من دقایقی بود : چجوری میخواد پاک شون کنه ؟؟؟؟

    *تشنج از فکر کردن ب پاک کردن غلط‌گیر

    پاسخ:
    اتفاقا اینو من به زور رو دستم نگاه داشتم یعنی آب میریمت روش پاک میشد. از این خودکار سفیدا دیدی؟ از اوناس. 
    (ولی حس میکنم با لاک غلط گیر خیلی درد داشته باشه استخونای آدم سوراخ میشهxD)
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • دقیقا یکی از دغدغه‌های من اینه که چجوری این همه اتفاقو پست بذارم TT

    پاسخ:
    بذار ما که میخونیم*^*
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • وای گاد، هم خوش ب حال تو که کلاس نویسندگی میری، هم خوش ب حال معلم تون که همچین چیزی درس میده

    اصلا از فکر کردن ب اینکه نکنه رویای نویسندگی‌م ب باد بره، حالم بد میشه

    پاسخ:
    وای راس میگی. معلم نویسندگی بودن هم یه دنیایی داره.
    وایی امیدوارم بهش برسی. بعد من کلییی تبلیغتو میکنم
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • بای  بهت بگم تنها نیستی. منم تو اولین برخورد، یا حتی همیشه، این لکنت لعنتی رو دارم. قلبم ب تپش میوفته، سرخ میشم، استرس می‌گیرم و گاد. بریم بمیریم 

    پاسخ:
    صهتضنخضنضTTTT من با سر میام که بوی یم...TT
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • من اگه یکی بهم این حس اطمینان و اعتماد رو بده که اونم از بغل کردن من لذت می‌بره و دوست داره، شک نکن مدام بغلش می‌کردم

    تا الان خیلی این حسه رو پیش کسی پیدا نکردم. ینی با نزدیک‌ترین آدمای زندگی‌م هم هنوز موقع بغل کردن یکم حس معذب بودنه رو دارم

    ولی خب...یه روز که دیدمت قول میدم حسابی بغلت کنم توت فرنگی =)

    پاسخ:
    #نیازمند به بفل
    کاش چومی توی مدرسه ما بود بغلش میکردمTT یا تو همسایه‌مون بودی:پی
    اوهوم میفهمم. من تو بغل مامانم هم یه وقتایی این خسو دارم.
    شنخخشپضخ :*) من واقعا دوستش خواهم دشات
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠
  • *گودرت بی‌نهایت 

    پاسخ:
    *استیکر خرچنگ

    گودرتتتت D:

    خوش برگشتید و دستتون چه زیبا شده بانوو TT

    پاسخ:
    با تشکر سرکار*-*

    معلم نویسندگیتون، سولمیت معلم زبانمه.

    پاسخ:
    چه زیبا با هم آشناشون کنیم (فرض کن یه نفر باشنxD)

    اون هم سرویسی با اعتماد به نفست >>>>>>>

    درک میکنم. منم اینجا میخوام حرف بزنم یه دور میمیرم :))))

    پاسخ:
    #دانلود جراحی تعویض مغز
    وای من باید یه وب دیگه هم بزنم.xD

    وای اینکه یکی از دوستات با اون یکی دعوا میتنه رو به چشم تو کلاس دیدم 😂😭

    معلم ادبیات منحرف "-" این مدلیشم دیدیم..

    پاسخ:
    ضممضخضخشکیبینی چه وضعیتی آچمزیه؟؟؟xD
    XDDDD خیلی خوبه یه وقتایی هم فاز نمازاتونو بخونین بر میداره
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • عه کالیستااااTT

    نقاشی روی دستت خیلی قشنگه ولی جدا چجوری پاکش کردی؟:"))

    پاسخ:
    سلاااااام
    راحت با آب پاک شد*^*
  • 𝓜𝓲𝓴𝓪 *-*
  • وایییی برگشتییییی:")))))))))))))خ ثعبهثتیحتثین

    خیلی خوشحالمممم

    +دستت خیلی قشنگ و نازه:")

    پاسخ:
    میکاااا وای چند وقته ندیدمت؟
    +چشمات قشنگ و نازه:)
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • راجب لکنت، منم همینطور(": 

    حتی من قبل اینکه حرفی بزنم چندبار تو ذهنم تکرارش میکنم ولی تا میرم به طرف بگمش یجوری میگم که اصلا منظورمو نمیرسونمxD یجوریه که انگار بعضی از کلمه ها از شدت استرس تو ذهنم نمیاد اون لحظه.

    پاسخ:
    دقیقا من یه مدت اینکارو میکردم دیگه اینقدر جواب نداد بیخیال شد حداقل قبل حرف زدن فشار نمیاد همون موقع فشار میاد بهمxDTT
    صیم اصلا دایره لغاتم به دایره لغات یه فرهنگ لغات میرسه که همه صفحاتش کنده شدهTT
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • منم به بچه های اجتماعی مثل سگ حسودی میکنمTT مهم نیست طرف کی باشه، سریع باهاش گرم میگیرن و اوکی میشن ولی من بعد دوماه هنوز نتونستم درست و حسابی با یه نفر حرف بزنمTT...

    پاسخ:
    #حرف دلم 
  • یِگآنِه 猫‌‌‌‌‌‌
  • چرا ستاره ات واسه من روشن نشده بودTT

    پاسخ:
    نمیدانم والا.:*
  • زی زی گولو بلاسم
  • سلاااام ناستاکا. خوش اومدی .

    چه خوشگل هم دستت و هم نقش ش.

    نگو که با سیکلاس ( غلط گیر) کرده؟؟

    همچنین. به خاطر همین که چای کیسه ای پست میکنم خخخ.

    البته بعدش ته کشید.

    واو چه جالب. 

    خب داره بزرگ میشه. ناستاکا خانم ما داره بزرگ میشه.

    تلاش ت برای اجتماعی شدن حتی یه کوچولو خیلی دوست دارم.

    ببین بهتره بری صحبت کنی حتی در حد سلام اسم من فلانی و اونجا رو ترک کنی. میدونم اسکولانه به نظر میاد ولی تو با ترس ت روبرو شدی.

    اون دوست اجتماعی ت یاد مامان خودم می اندازه یعنی هرجا بره سر دو ثانیه دوست از پیر تا جوون پیدا میکنه. بعد من نههه با من صحبت نکنید خخخ. 

     

    پاسخ:
    سلاااام زیزی بلاسم. کالیستام:*) مرسی 
    چطوری؟
    نه با این خودکار جوهر سفیدا کشید:*) روی دست بهتر جوهر میدن تا کاغذxD
    ولی چای کیسه‌ای خیلی ایده باحالیه
    :*))))) یوهوووو من دارم بزرگ میشم و از بابتش خوشحالم. هرچند درد داره.
    من فقط منتظر روزیم که به این سالا نگاه کنم و یادم بیفته تلاش کردم برای اجتماعی شدن.
    اوهوم آره. پقیقا مهم همون رو به رو شدن با ترسه‌ست همینکه فقط بفهمی ترست بهت آسیبی نمیرسونه.
    وای من پقیقا یاد خاله‌م میفتم.xD
  • زی زی گولو بلاسم
  • عه. همیشه قاطی تون میکنم چون هردو تون یه ن داره یه ک دارید دو تا هم الف دارید.

    دو تا تون هم وایب تون شبیه همه.

    یه بار هم برای اون نوشته بودم کالیستا خخخ.

    ولی جدا از این ها خیلی ادم باحالی هستید و ببخشید که حواسم نبود.

    عه خب خدا رو شکر گفتم پس با سیکیلاس افتاده به جونت خخخ.

    ممنون ش:*

    هرچیزی یه دردی داره چون زندگی با درد به وجود اومده و این چیزی که به زندگی معنی میبخشه.

    خیلی خوبه. واقعا حس افتخار خیلی حس باحالی.

    پقیقا همون هم سرویسی ت ؟؟

    پاسخ:
    آرههه اسمامون شبیههxD
    باحالی از خودتونه 3>
    XDDDD وای بقیه هم همین فکرو میکردن چهار چشمی به دستم نگاه میکردن

    اوهوم:*)
    موافقممم
    XDDDD پقیقا (تلاش در اضافه کردن پقیقا به فرهنگ‌نامه لغات)(اسمش همین بود؟)
  • Moonlight ‌‌‌
  • خودش با خودش آشنا بشه خب D:

     

    معلم منحرف+نامنحرف..

    پاسخ:
    XD

    ترکیبی عجیب اما شدمی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    Asteria

    آستریا همیشه میگه انسان ها قوی تر از چیزی‌ان که خودشون فکر می‌کنن.

    +امیدوارم ازاین وب حس خوبی بگیری.:)

    نویسندگان