ما. با هم.

شنبه, ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ۱۲:۱۱ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱۲ نظر

به نام خداوند لحظه‌ها

    آدم‌ها می‌گویند لحظات خاص مانند عکس در ذهنشان ثبت می‌شود و هر شب که تنها می‌شوند این عکس‌های خاص دوربینِ چشم، روشنایی تاریکی‌شان می‌شود؛ اما من نمی‌توانم این لحظه را ثبت کنم. همین لحظه‌ای که جلوی من رکاب می‌زنی و موهایت با رقصیدن در هوا اجازه می‌دهند لبخندت را ببینم، که کشیده‌تر از این نمی‌شود. همین لحظه‌ای که میان زمین و هوا در پروازی. همین لحظه‌ای که مدام فراموش می‌کنم و فراموش می‌کنی چه کسانی هستیم. این حس - حس یک موجود ناشناخته و رها - باعث می‌شود رویای آزادی در سر بپرورانیم و شاید رویای ابدی بودنِ با هم بودنمان.

    آرام‌تر رکاب می‌زنی تا کنار هم قرار بگیریم. با لبخند زدن حرفی را می‌زنم که هر دفعه می‌گویم: «وقتی با هم میایم دوچرخه‌سواری خیلی خوشحالی و وقتی خوشحالی خیلی خوشگلی.» سرت را تکان می‌دهی اما چشم از جاده ی جلویمان بر نمی‌داری، کاش می‌توانستم این لحظه را مانند عکس در ذهن ثبت کنم. می‌گویی: «ولی اگر همینطوری بهم نگاه کنی با مخ می‌خوری زمین...»

- اگر این جمله رو یکی دیگه بشنوه چه فکری می‌کنه؟

- فکر می‌کنه عاشقمی و شبا خواب عروسیمونو می‌بینی~

    راستش در این لحظه واقعا حس می‌کنم عاشقت هستم. من در کل عاشقت هستم اما در این لحظه حس می‌کنم همه باید عاشقت باشند؛ چون وقتی کسی را دوست داری ناخودآگاه به او شبیه می‌شوی و تو در نورانی‌ترین حالت ممکن قرار داری اگر آدم‌ها دوستت داشته باشند آنها هم مثل تو نورانی می‌شوند، مگر نه؟

- تو خیلی نورانی‌ای، می‌دونستی؟

شنیدن این حرفت وقتی داشتم همین فکر را در موردت می‌کردم شوکه‌ام می کند. جواب می‌دهم: «فکر کنم «ما» باعث آزاد شدن نور هم میشیم.»

- تو از اولش هم نورانی بودی. حتی قبل از آشنا شدنمون. همون موقع که خودکار رو لای انگشتات جابه‌جا می‌کردی و از سختی مسائل اخم می‌کردی، ازت نور می‌پاشید بیرون.

    در این لحظه می‌فهمم تو می‌توانی لحظات خاص را در ذهن ثبت کنی و من یکی از آن لحظات بوده‌ام. دیگر به نفس افتاده‌‌ام و صدایم بریده بریده در می‌آید: «ولی من قبل از آشنا شدن باهات حس نمی‌کردم نورانی‌ام...» تو هنوز نفست سر جایش است. معلوم است شهر را با دوچرخه‌ت متر کرده‌ای. می‌گویی:« تو قبل از من نورانی بودی، با من نورانی‌ای و بعد من هم نورانی خواهی بود.» صدای توی سرم - که هر از گاهی می‌گوید کافی نیستم - را با این حرفت قلقلک می‌دهی، صدا، می‌خندد و آرام آرام ناپدید می‌شود. تو او را کشتی.

- مرسی.

- برای چی؟

- برای اینکه همیشه صداهای مختلف توی سرم رو می‌کشی. برای اینکه بهم اعتماد کردی. برای همه چیز.

می‌دانم از حرف‌های کلیشه‌ای و واکنش های تکراری بیزاری و تو هم می‌دانی که این را می‌دانم. پس با اینکه هردو می‌دانیم می‌خواهی بگویی «تو هم دقیقا همین کارها رو برای من کردی.» می‌گویی:«  قابل نداره.» و هر دو لبخند می‌زنیم.

  • ۰۱/۰۶/۱۲
  • نرگسِ نوشکفته

نظرات (۱۲)

تشکر میکنم از آرینای عزیز که بهم شهامت پست کردنشو داد.:")
واقعی بود ؟ :)
پاسخ:
نه.. ولی میتونست باشه؟ :)
خدایا... چقدر تصورش شیرین بود:]]]
پاسخ:
:">
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • واهای:") خیلی قشنگ بود.
    پاسخ:
    مرسییی:")))
    کالیستا واقعا ممنونم که نوشتیش باید از آرینا هم تشکر کنم که باعث شد پستش کنی..چون این خیلی نورانی بود مکالمه ی بین شون خیلی ساده اما خاص بود..چیزی که بین شون بود برام واقعا دوست داشتنی بود و حس خوبش توی تمامم وجودم پخش شدTT شیرین بود هخون طور که ازت انتظار میرفت بچه TT
    پاسخ:
    :"""""""") وااااییی خلی از بابتش خوشحالم چون وقتی مینویسم دلم میخواد یه چیز ساده باه یه چیز دست یافتنی ساده و آه خوشحالم از بابتش خوشحالم این حسو منتقل کرده:"))))
    سهتتبذیاشلیبسریرذ:""""""""") اکلیللل*
  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • وای کالیستا خدا نکشتت...TT تک تک پستات ارزش پیوند کردن دارن و این اصلا عادلانه نیست که پیوندامو پر کنی :")
    اینم پیوند شد ㅜㅜ

    + واقعا یه شاهکار بود. خودتو دوست داشته باش دختره فلان فلان شده. پست کردن این شهامت میخواد اصلا؟ اینو باید با افتخار انتشار بزنی!
    پاسخ:
    واااای وایااایی:""""""))) قلبم مرسیییی TT * ترکیدن از لبخند های اکلیلی:")
    مرسییTTTTTTTTTTTTTTTTTT

    +اینقدر یعنی؟ اینقدر؟؟TT مرسی TT
    نمیتونم بیان کنم چقدررر زیبا بود و دوستش داشتم، یکی از بهترین چیزایی که خوندم و قراره تا مدتها تو ذهنم بمونه و بهش فکر کنم رو نوشتی.✨
    پاسخ:
    وای:")) خوشحالم که دوسش داشتییی:") مرسی:">
    وای این خیلی قشنگ بود. هم زرد بود هم سبز. یه جوری شبیه موهیتو بود وسط تابستون.
    من جای این کلمه های گهربار بهم برخورد که نمیخواستی پستشون کنیییی
    پاسخ:
    مرسییی بهار*^* *^* :") این حسی که داده خیلی قشنگههه
    :"))))))))) از تو و کلمات عذر میخوامT^T
  • مون چایلد (هیرای)
  • وای ، این خیلی وایب‌ کتاب قصر آبی رو میداد (اون فصلی که با بارنی با بانو جین(ماشینه) که بنزین تموم کرده بود گیر افتاده بودن ㅠㅠ)
    -آه~شاید اصلا این کتابو نخونده باشی ولی این خیلی وایبشو داد😭
    پاسخ:
    :"""> کتابشو نخوندم (که حتما میخونم)  ولی واقعا مایه ی افتخارمه که نوشته م وایب یه کتابو میده:")
    میخوام با دقت بخونمم میرم فردا میامم
    درکل خسته نباشی
    پاسخ:
    مرسی که براش وقت میذاری:") 
    مرسیی سلامت باشی3>

  • زی زی گولو بلاسم
  • واااااای عالی بود.
    مخاطب یه چیز دیگه بود ولی من یاد اواتار انگ و کورا می افتادم.
    چون تو اوتار بعدی خیلی شبیه به زن یا دوست دختر اواتار قبلی. :)
    پاسخ:
    واییییی مرسی:"))))
    XD واقعا خوشحالم که هرکس با خوندنش یاد یه چیز افتاده:")
  • روحِ نآرنجی ‌‌‌‌
  • قلمت .... قلمتتتتت:::))))))
    پاسخ:
    :"""""""""""""""""""""""""""""""""""")

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    Asteria

    آستریا همیشه میگه انسان ها قوی تر از چیزی‌ان که خودشون فکر می‌کنن.

    +امیدوارم ازاین وب حس خوبی بگیری.:)

    نویسندگان