لیز ، سازنده ی بیان😁

سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۴۰۰، ۰۴:۰۶ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۰ نظر


بسم الله الرحمن الرحیم

سازندگان بیان دور هم جمع شده بودند و راجع به این حرف می‌زدند که چگونه سایت را طراحی کنند و چه امکاناتی بگذارند؛ اما در این بین یکی‌ از طراحان لوگو در فکر انیمه‌ای بود که دیشب تنهایی تماشا کرده بود و بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود تا اینکه یکی از همکارانش او را از رویای آبی و گرمش بیرون کشید:«هی لیز... لیز!»

- اوه ببخشید. حواسم یه لحظه پرت شد، خب باید از لوگو براتون بگم، درسته؟

-آره، منتظریم

لیز تعداد کاغذ از پوشه ی آبی رنگ زیر دستش در آورد و همان‌طور که آنها دانه دانه روی میز می‌گذاشت گفت:« اینا طرحای اولیه‌ان، ساده‌ان چون میخواستم یه فضای آروم و ساده رو با همدیگه القا کنن.»

همه داشتن طرح‌هارا تماشا می‌کردند که یک نفر به طرح نصفه‌از یک پر اشاره کرد و گفت:«این چیه؟ پر؟ مثل قدیما که برای نوشتن از پر و جوهر استفاده می‌شده؟» چشمان لیز درخشید این دقیقا همان چیزی بود که می‌خواست، با هیجان گفت:« وای خیلی دنبال یه ایده ی خوب برای این پر بودم، همینه! پر و جوهر! معنی هم میده! یه پر آبی اون گوشه نشون داده میشه، شاید کسی بهش توجه نکنه اما همیشه یاد آور پرنده ی آبی من خواهد بود!»

همکارانش با گیجی نگاهش کردند و او هم با لبخندی زیبا که نشان می‌داد به چیز قشنگی فکر می‌کند جوابشان را داد.


قضیه ی ایده ی داستان بالا: 

- خب «میم» از کوچکترین چیز ها ایده بگیر و حتی شده چرت و پرت هم بنویس فقط اون صفحه رو سفید نذار. اوکی خوبه. حالا از توی اولین چیزی که دیدی یه ایده در بیار.

*نگاه به اطراف پنل* *دیدن یه پر آبی و به کار افتادن عصب مغزی*

و این بود داستان ایده‌ام

+کی فکرشو‌ می‌‌کرد چشمم بخوره به بالای پنل و یه ایده ی مناسبتی اون گوشه پیدا کنه؟XD

++اگر فیلم Liz and the blue bird رو دیده باشید کامل متوجه داستان می‌شید ولی من اون قسمتی که نیازه بدونید رو میگم اینجا:

توی فیلم لیز و‌ پرنده ی آبی نوزومی یه کتابی رو به میزوره نشون میده به همین نام، یعنی "لیز و پرنده ی آبی"، که داستان توی این کتاب مد نظر من بود. لیز دختر خیلی مهربونیه که تنهاست ، یه روز که یه طوفان شدید میاد لیز یه دختر رو در حالی که روی زمین افتاده، پیدا می‌کنه و می‌برتش تو خونه‌اش و ازش مراقبت می‌کنه، بعد از اینکه دختر خوب میشه ، لیز و اون خیلی با هم دوست شدن و خیلی همو دوست دارن اما لیز با دیدن یه پر آبی و بقیه ی سرنخ ها کم‌کم متوجه میشه که دوستش پرنده ی آبی‌ایه که وقتی در حال غذا دادن به حیوانات بوده ، می‌دیده. چون دختر مثل یه پرنده خیلی سرزنده و شاداب بوده تصمیم می‌گیره اونو دوباره به جایی که بهش متعلقه یعنی آسمون بفرسته و به قول خودش اینطوری عشقش رو نشون بده.

کسی چه میدونه شاید هنوزم اون پر آبی‌ای که پیدا کرده بود رو‌ نگه داشته و با نگاه بهش خاطراتش رو به یاد میاره.

+++این خلاصه‌ای که من گفتم خیلی به پرنده ی آبی اشاره نداشت ولی خب اونم بالاخره نقش خودشو داره، اگر خواستید فقط خلاصه ی منو به یاد بسپرید اونو هم از یاد نبرید :دی

 

  • ۰۰/۰۶/۱۶
  • نرگسِ نوشکفته

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Asteria

آستریا همیشه میگه انسان ها قوی تر از چیزی‌ان که خودشون فکر می‌کنن.

+امیدوارم ازاین وب حس خوبی بگیری.:)

نویسندگان