2: چالش سی کالج~

يكشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۱، ۱۰:۲۲ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۴۳ نظر

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

-سعدی

سلام. *-* گفتم پست چالشو با یه شعر دوست داشتنی از سعدی شروع کنم.:)

عاجزانه و امیدوارانه از میتسوری زیبا، چرخ‌آور چرخ‌آورا دعوت میکنم که توی این چالش شرکت کنه.:>

شروع چالش: ۰۱/۱۱/۱۶

پایان چالش:

 روز اول: 16 دی 

آخرین ضربه

قطره خونی که به همراه آخرین ضربه‌ام بر زمین چکید تماشا کردم.

 روز دوم: 17 دی

منافذ پوستی

اگر نفهمیدی چقدر خسته‌ و درمانده‌ام، به من بگو چرا ادعا می‌کنی برایت مهمم؟ در میان فریاد چهره‌ام، اخم هایم، موهای ژولیده پولیده‌ام، حتی منافذ پوستی‌ام، نیازی به دهان باز کردن من بود؟

 روز سوم: 18 دی

رفتار

نمیتونستم بیشتر از این بهت دروغ بگم که رفتارت -اون کارات که از تمام احساسات درونت نشات می‌گرفت- چقدر به من آسیب زد.

 روز چهارم:19 دی

خاطرات

پرشی کوتاه، چرخش، تکان دست ها و تمام آن خاطراتی که در حال تجربه می‌کردم، دوباره بازگشتند.

 روز پنجم: 20 دی

دلتنگ

دلتنگ همه آن لحظه‌ها هستم، تک تکشان.

 روز ششم: 21 دی

ویوالدی

 کاش می‌توانستم تو را مانند «تابستانِ» ویوالدی دوست داشته باشم. گرم، زنده، پر هیاهو و همیشه زیبا.

 روز هفتم: 23 دی

رنج

 مگر به هم دوخته شدن قلب هایمان رنجی نبود که با آغوش باز پذیرفتی؟

 روز هشتم: 24 دی

محتوا

 چیزهایی که می‌خواهم برایت بگویم محتوایی نخواهند داشت.

 روز نهم: 25 دی

سس کچاپ

 تلاش کردم با قاشق سس کچاپ را از روی پیتزایم بردارم.

 روز دهم: 27 دی

بید

 زیر بید، روزی، تو را می‌بوسم.

روز یازدهم: 28 دی

جیرجیرک

 صدای جیرجیرک ها، نسیم خنک شبانگاهی، ماه کامل که چشمانم را روشن کرده، تاریکی شب و این زیبایی‌ای که در تنهایی‌ام وجود دارد، باعث می‌شود حس کنم زیبا هستم. زیبا و توانا، انگار که دیگر هیچ‌وقت از خودم متنفر نخواهم شد.

 روز دوازدهم: 29 دی

گرم

 بچه‌های بیان خونگرم ترین آدم هایی هستن که دیدم و با گرما منو توی جمع خودشون جا دادن.

 روز سیزدهم: 30 دی

شکوه

 دخترک خدمتکار چشمانش را از بازتاب طلایی‌ای که از ملکه ساطع می‌شد بست و با خود فکر کرد این نوری که باعث اذیت شدن چشمانش می‌شود نمی‌تواند -طبق گفته دیگران- شکوه باشد.

 روز چهاردهم: 2 بهمن

تنفر

 نه باید سرکوب بشه، نه ابراز. شاید تنفر چیزیه که باید درست بشه اما دلم میخواد تا آخر عمر خراب بمونه تا بتونم فرار کنم.

 روز پانزدهم: 2 بهمن (برای جبران 22 ام دی)

خسته

 خسته شدم که صدای درونم نمی‌خوابه و وراجی هاش در مورد nice بودن رو تموم نمی‌کنه. چون هردومون می‌دونیم دلیل این اوضاع shitty سکوت در برابر حماقته.

 روز شانزدهم: 3 بهمن

ترس

 من واقعا می‌ترسم. می‌ترسم که دوباره به اون دوره برگردم. می‌ترسم که دوباره بشکنم وقتی تازه بهتر شدم. می‌ترسم گند بزنم و نتونم کاری کنم. من.واقعا. می‌ترسم.

 روز هفدهم: 4 بهمن

بیا

 بیا و در آغوش گرم من، با گوش‌ کردن به داستان زیبایی بی پایانت، به خواب برو.

 روز هجدهم: 5 بهمن

زندگی

 روزی می‌رسه که بفهمم چطور به خاطر قسمت‌های شاد و راحت زندگیم عذاب وجدان نداشته باشم؟

 روز نوزدهم: 6 بهمن

خشمگین

 من بابت تمام ثانیه هایی که هدر دادم، خود را گول زدم و تظاهر به خوب بودن کردم، خشمگینم.

 روز بیستم: 7 بهمن

دِین

 تو فقط نیاز داشتی که بفهمی چطوری دینت رو ادا کنی.:)

 روز بیست و یکم: 8 بهمن

پالت

سردمه. سرخی همه ی وجودم رو فرا گرفته. سرچشمه ی این همه قرمز، حفره‌ ی پالت قلبمه و اون حفره سرانجام برخورد تیرِ حسرتِ نکرده‌هام با وجودمه.

 روز بیست و دوم: 9 بهمن

کلید

 کلید را با ستاره های طلایی از دیگر کلید ها متمایز کرده بودم، پس سریع پیدا شد.

 روز بیست و سوم: 11 بهمن

دندون

 دلم نمی‌خواست دندون های خونیم اینقدر توجه جلب کنن.

روز بیست و چهارم: 11 بهمن (برای جبران 26 ام دی)

امتحان

 ببخشید امتحان توی کدوم سالن برگزار می‌شه؟

 روز بیست و پنجم: 12 بهمن

ریکا

 چرا فکرت آن‌قدر ذهنم را درگیر کرده‌ است که حتی موقع دیدن ریکا هم به یادت بیفتم و با خود فکر کنم ناتوانی‌ام ناامیدت کرده است یا نه.

 روز بیست و ششم: 14 بهمن

ضبط

 خنده‌هایت را از زمانی که دندان نداشته‌ای تا همین دیروز که وجود داشتی ضبط کردم. هیچ کس نمی‌دانست روزی با خنده های شیرین و از ته دلت خون گریه می‌کنم.

 روز بیست و هفتم: 14 بهمن (برای جبران 31 دی)

سمفونی

 سمفونی سکوت و اشکت مرا از درون می‌سوزاند.

 روز بیست و هشتم: 15 بهمن

عروس 

 هاله ی گلبهی رنگ بیشتر از همیشه دورش پیدا بود و صورتش می‌درخشید. نمی‌توانستی از او، عروس طبیعت، چشم برداری.

 روز بیست و نهم: 15 بهمن (برای جبران 1 بهمن)

لاغر

 همه ی تغییرات از آن‌جایی شروع شد که وقتی پرسیدم مسئول کیست، آن مرد لاغر را نشانم دادند.

 روز سی‌ام: 16 بهمن

امید

 ترسناکه. امید می‌تونه کشنده باشه.

  • ۰۱/۱۱/۱۶
  • نرگسِ نوشکفته

نظرات (۴۳)

  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • چه عکس قشنگی. :`)

    + برام دعا کن کالیستا، فردا قراره روز مهمی باشه. ㅠㅠ

    پاسخ:
    :">
    + برات آرزوی موفقیت میکنم:"))
  • مون چایلد (هیرای)
  • جمله ی کوتاه ولی جالب :`) انگار از وسط یه کتاب داستان فانتزی درش آوردن :`)

    پاسخ:
    مرسی که به جمله‌م واکنش نشون دادیTT
  • 🥢☁️ 미숭
  • وایییییی کالیستااا قلبممم😭چالش منههه

    پروفت>>>

    پاسخ:
    چالش فوق العاده دوست داشتنی تو که نمیدونم چرا اینقدر بهش کم توجهی میشهTT
    :">>>
  • 🥢☁️ 미숭
  • به خیلی چیزا بی توجهی شده)) ولی خب.

    پاسخ:
    :"
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • منم میخوام شرکت کنم =^= 

    * توی لیست کارهای وبلاگش مینویسد*

    ضایست اگه دوتا چالش سی روزه رو باهم اپدیت کنی؟TT اگه اره ، از بهمن شروع میکنمTT

    پاسخ:
    وای وای میتسورییییTT عالی میشه.:")
    نه اصلا و ابداTT
  • 𝒏𝒈𝒓 𝒂𝒂
  • اونقدری از اولین بار که همیشه با کلی ذوق و شوق ازش تعریف میکردی تا حالا ذره ای هم از جذابیت چالشش کم نشده که می تونم از تباه ترین تصمیماتم به هیچ کاری از پیش نبردن برای این همه دوست داشتنی بودن یکجای این چالش اشاره کنم..

     

    (آستین های خاک خورده خود را بالا زده

    و به عنوان روز اول فکر می کند")

     

    پاسخ:
    :"))) واقعا دوست داشتنی بودنش روز افزون و غیرقابل انکاره.

    (شرکت میکنی؟:">)
  • 𝒏𝒈𝒓 𝒂𝒂
  • نهایتا تا اخر هفته، با کمال میل مادام=))

    پاسخ:
    وای:")))) این خبر خیلی خوشحال کننده بود.TT

    جمله ی اخر...جمله ی اخر کالیستااا

    پاسخ:
    :")))
  • مون چایلد (هیرای)
  • ولی منافذ پوستی xDDDDDDDDD

    پاسخ:
    هعیXDDDD
  • مون چایلد (هیرای)
  • جوری که میخوام اون جمله ی رفتار رو به همه بگم

    پاسخ:
    اینو از زبون یکی از شخصیتای یه سذیال به یکی دیگه گفتم. و منظورم از "تمام احساسات" و "آسیب" فقط یه چیز ساده نیست...:">
  • 𝓜𝓲𝓴𝓪 *-*
  • چجوری انقدر قشنگ‌مینویسی...

    +چجوری باید‌پستا رو آپدیت کنیم؟(وقتی یادت رفته..)

    پاسخ:
    :")) ذوق*
    + دو تا روش داره روش اولیو که خودم خیلی وقته انجام ندادم اینه که پیش نویس کنی پستو بعد دوباره منتشر کنی روش بهترش اینه که توی قسمت تاریخ انتشار زمانشو تغییر بدی و ذخیره رو بزنی*^*
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • حححححقممسحسحیمسحسممسکسمسمصنمژسمحسمیمسممس

    عررررر

    کسکسجکسمطکصنطجنصک

    باورم نمیشهههه

    پاسخ:
    حیحی:">
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • * درحال کندن موهای سر خود *

    اوکی من برم پستشو بذارممم

    * پاچیدن قلبه پاستیلی به دیوار *

    پاسخ:
    قخنبثهتبهتقهتب می رقصم با باد و هر نسیمی.XDTT
    یوهوووو:")))
  • Moonlight ‌‌‌
  • ولی اینجاش میتسنشجشننشش :")))

     

    به من بگو چرا ادعا می‌کنی برایت مهمم؟

    برگرفته شده از asteria-s-stars.blog.ir

     

    خیلی بهش ربطی نداشت، ولی منو یاد اونجا انداخت که نوشته بود اگه میخوای من رو بکشی، بگو برات مهمم و خلافش رفتار کن.

    پاسخ:
    چه غم انگیز بود:"
  • مون چایلد (هیرای)
  • ㅠㅠ

    پاسخ:
    :*)))

    بخش باحالی این جمله ها مبهم بودنشه انگار ادم میتونه هر برداشتی که میخواد بکنه...TT

    پاسخ:
    دقیقاااا
    تازه علاوه بر اینکه توی چالش بقیه هم همین حسو دارم برای خودمم همین حسو دارم یعنی الان برای روز پنجم خودمم پونصد هزارتا منظور و برداشت دارم.xD

    آنقدر دوست دارم باهات قهر کنم ...

    پاسخ:
    چرااا؟:”

    چالش منو شرکت نکردی :"(

    پاسخ:
    شرکت موکونم:<
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پدرت ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • امان از روز چهارم " خاطرات

    پاسخ:
    :")
    پدر کی؟ XD
  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • تلاش کردم با قاشق سس کچاپ را از روی پیتزایم بردارم.

    برگرفته شده از asteria-s-stars.blog.ir

    دچار دجاوو شدم.

    فقط به جای سس کچاپ، فلفل دلمه‌ای بذار. 

    پاسخ:
    وای من عاشق فلقل دلمه ای روی پیتزائم.Xp البته سس کچاپ هم همینطور. یادم نیست اون موقع چرا اینو نوشتم.XDTT
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • سس کچاپ؟xD TT عاشق این جمله وسط جمله های ادبیت شدمxD TT

    پاسخ:
    حیحی.U^U:دی
  • مون چایلد (هیرای)
  • جمله ی سس کچاپ رو خیلی دوست داشتم، چون یادم افتاد که قراره جمله بنویسیم، و جمله هایی با ماهیت ساده باز هم جمله‌ن و میتونن توی این چالش جا بگیرن، یک روزو جمله ی ساده می‌نویسم :`)

    پاسخ:
    دقیقا وقتی میخواستم روز نهم رو بنویسم همش داشتم فکر میکردم چجوری یه چیز خیلی خفن و قشنگ بنویسم بعد یهو یادم اومد که اصلا لازم نیست اینکارو بکنم. فقط قراره یه جمله باشه.:")
  • مون چایلد (هیرای)
  • تو هم خونگرمی گوگولیِ منㅠㅠ

    پاسخ:
    TTTT
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝗣𝗼𝗻𝘆𝗼⊱
  • خاطرات...و آخرین ضربه....

    بذارین من برم..چرا انقدر همتون قشنگ قشنگ مینویسین؟TTTTT

    پاسخ:
    عاو مرسییی:")))
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝗣𝗼𝗻𝘆𝗼⊱
  • اوکی ولی منافذ پوستی رو از کجا آوردی؟؟XDDD

    پاسخ:
    XDDD داشتیم با هیرای صحبت میکردیم که منافذ پوستی توی عکس میتونه زیبایی رو نشون بده(در واقع من داشتم زیر پست هیرای چرت و پرت میگفتم.XD) و قرار شد توی چالش بنویسمش.XDDD
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝗣𝗼𝗻𝘆𝗼⊱
  • مکالمات سم بیانی>>>>

    دقیقا نمد چطوری بحث به این رسیده..ولی خبXDD

    پاسخ:
    تبلیغ بیان: اگر در ذهن هر سمی دارید و میخواهید با یک نفر به صورت جدی در موردش صحبت کنید کافیست این فرم را پر کنید و به دنیایی کاملا جدید و پذیرا وارد شوید.XD
    خیلی دلم میخواد کامل تر تعریف کنم ولی حال ندارم.TT زیر چالش خود هیرای ولی فکر کنم باشه.
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝗣𝗼𝗻𝘆𝗼⊱
  • وای دهنتXDDD..و جریان وقتی به کال گرفتن یا تلفنی حرف زدن برسه خییییییلیییییییی سمی تر میشه باور کنXDD

    فدای سرت بعدا که ماتحتم یاری کرد میخونم

     

    وای کایلو بین n تا گیف موندم که کدومو بذارم بری پستمTT

    پاسخ:
    وای فرض کنXDDD 
    خدا خیرت بده.TTXD

    گیف چین؟
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝗣𝗼𝗻𝘆𝗼⊱
  • من انقدر مورد داشتم...وای فکر کن تمام یه ساعت خرده ای رو جرررررررر میخوری!!!جررررررررررXDD

     

    بکهیون"-"XD

    یافتمممممممم

    پاسخ:
    اوا سلام کامنت قدیمی.xDTT 
    وای وای.xD من نمیتونم سمامو کامل از مغزم خارج کنم.-TT

    بیوتیفول بود.:">
  • ‌‌‌‌‌‌‌ ⊰𝗣𝗼𝗻𝘆𝗼⊱
  • جمله آخرت.....

    پاسخ:
    :")

    [معذرت خواهی به دلیل این که تازه الان دارم می‌خونم]

    صدای جیرجیرک ها، نسیم خنک شبانگاهی، ماه کامل که چشمانم را روشن کرده، تاریکی شب

    برگرفته شده از asteria-s-stars.blog.ir

    این من رو یاد خاطره‌ای انداخت که نمی‌دونم چه خاطره‌ای T.T ولی قشنگه، خیلی.

    عکس و شعر و جمله ها هم 

    پاسخ:
    عذرخواهی نمیخواد.*^* اینکه پست همدیگه رو کی بخونیم یا اصلا بخونیم یا نه انتخاب خودمونه.:)
    وای دقیقا :"> برای من یاد یه خاطره ای میندازه ولی حس میکنم خاطره ای که یادم میاد خاطره اشتباهیه و مغزم دنبال یه چیز دیگه‌ست.
    مرسی.:")) تا حالا به اینکه توش رکت کنی فکر کردی؟ *چشمک :")
  • 𝕼𝖚𝖊𝖊𝖓 𝖍𝖆𝖑𝖘𝖊𝖞
  • خشمگین"

    کلمه ی منافذ پوستی رو دوس دارم*-*

    پاسخ:
    ..
  • MoonLight ‌‌‌
  • بیا و در آغوش گرم من، با گوش‌ کردن به داستان زیبایی بی پایانت، به خواب برو.

    برگرفته شده از asteria-s-stars.blog.ir

    و چه خوشبخت خواهم بود، آن شب که تا صبح، صدای نفس‌هایت، نوازشگر روحم شود.

    پاسخ:
    و برای اولین بار شب طولانیَم به جای تنهایی با شادی ساخته شود.
  • MoonLight ‌‌‌
  • کاش آمدنت، انقدر بعید نبود؛ کاش انقدر دور نبودی.

    پاسخ:
    :))
  • شِفا 🖤🕳️
  • منم خشمگینم درمورد چیزایی که گفتی.. ای زندگی

    پاسخ:
    هعی. یه جایی هم نیاز دارم که خشممو خالی کنم اما جایی نیست.

    بوس بهت

    اول می‌خواستم شرکت کنم، بعد یادم افتاد که من از کلاس اول با این که بهم بگن کتاب بنویس راحت تر بودم تا با جمله‌سازی :د 

    پاسخ:
    :*)
    ای بابا. نشد از جملاتت گرانبهات مستفیض بشیم.:( :دی ولی یاد جمله‌سازیایی که کلاس اول باید می‌مردیم افتادم یادش به‌خیر.:*)))
  • مون چایلد (هیرای)
  • روز هفده چه قشنگه :)

    پاسخ:
    :*))))
  • زی زی گولو بلاسم
  • سلااااام کالیستا

    من هی میگم بیام اینجا نظر بدم نمیشه ایح.

    بعضی وقت ها احساس میکنم کلماتی که از منبع استفاده میکنید، جملات تون منشا یا تاثیر اون منبع است و یا موقعیتی که توش قرار داری البته این به معنی بد بودن نیست ش فقط یه حس عجیب و غریب مرموز بودن رو تو وجودم الکی بیدار میکنه. خخخ.

    همه شون قشنگ حتی برای ساده ها هم جملات عاشقانه و یا بامزه نوشتی مثلا بید و اون یکی هم سس کچاپ :)

    به خاطر یکی از جملاتی که در حق بیانی ها نوشتی : خواهش میکنم. با اینکه نمیدونم من هم هستم یا نه حالا هرچی.

    من جملات تنفر،  محتوا و منافذ پوستی رو دوست داشتم.

    وقتی تموم کردی باز هم میام دیگه کم مونده :)

    پاسخ:
    سلاااااام
    وای همین اول بگم که این کامنت خیلی خوشحالم کرد و بهم انرژی داد.:)
    راستش:دی ... این دفعه خیلی پیش اومد که احساساتم یا اتفاقات اون روزی که داشتم رو فقط توی یه جمله خلاصه کنم و بگم، بعد کلمه رو انتخاب کنم. دفعه قبل به انتخاب کلمه پایبندتر بودم. یعنی با تغییر روز ها قشنگ میشه تغییر مودم رو دید. (این اواخر دارم سعی می‌کنم مثل آدم کلمه در بیارم.)
    وای مرسییی :*) راستش بید رو از بابام پرسیدم و بعدا فهمیدم منظورش بید حشره بوده، خوشحالم با بید مجنون نوشتم.xDTT
    بله شما هم هستی. و شخصا هم تشکر می‌کنم.:*) قلب بهت.
    :*))
  • نُورِمآه ‌‌
  • روز دهم>>>>>

    پاسخ:
    :">
  • مون چایلد (هیرای)
  • میبینم که مال تو هم امروز تموم میشه :`)

    پاسخ:
    :دیی
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • روز بیست و هفتم قلبمو سوزوند.

    پاسخ:
    :))
  • شِفا 🖤🕳️
  • امید واقعا کشنده است.. 

    یاد داستان پادشاهی افتادم ک نیمه شب ها با لباس عادی میرفت بیرون قصر.. تو یه زمستون موقع برگشت سربازی رو دید که با لباس های کم نگهبانی میده.. بهش گفت میره داخل میگه براش پتو و لباس گرم بیارن اما یادش رفت.. صبح سرباز با یه نامه کنارش مرده پیدا شد.. نوشته بود:من خیلی وقته که تو سرما و گرما نگهبانی دادم و مریض نشدم اما قول شما که بهم امید داد، اون داره منو میکشه.. 

    پاسخ:
    میدونی، جمله امید رو و از اتفاقاتی که برای یکی از دوستام افتاده بود نوشتم و با این داستانی که گفتی فهمیدم چقدر در خطره..:*)
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • امید میتونه کشنده باشه. اوکی. اینو لمس‌کردم. :)

    پاسخ:
    :*)
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • با اجازت گذاشتمش بیوم. :>> 

    + کسی میدونه n روز n جمله از بیان رو اگه بخوام شرکت کنم باید کیو بعنوان منبع بزنم؟TT حافظم ماهیه.n-n

    پاسخ:
    ضضمحشخن:*)
    +فکر کنم سلین باشه ولی مطمئن نیستم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    Asteria

    آستریا همیشه میگه انسان ها قوی تر از چیزی‌ان که خودشون فکر می‌کنن.

    +امیدوارم ازاین وب حس خوبی بگیری.:)

    نویسندگان