سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۳:۴۶ ب.ظ |
نرگسِ نوشکفته
|۱۸ نظر
وقتی دیدمش امیدوار شدم. اگر روی زمین دراز بکشم آروم آروم تبدیل میشم به یه باغچه ی کوچیک با گلهای رنگارنگ که توی نسیم خنک شبونه تکون میخورن.
+نوشته شده در ۱۹ فروردین ۱۴۰۱
پینوشت ۱۴۰۴: یه وقتایی میام پیشنویسهام رو بخونم ببینم ایدهای هست بهش سر و سامون بدم؟ برخورد کردن با این جملات کوتاه متعجبم میکنن، نمیدونم اون روز چی توی سرم بوده.
دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۲۵ ب.ظ |
نرگسِ نوشکفته
|۱۳ نظر
دوباره به تو فکر میکنم. نمیدونم کجایی یا چیکار میکنی. بیشتر از اندازهای که باید بهت فکر میکنم و کمتر از مقداری که میخوام. حالا که فکر میکنم تو خیلی شبیه یکی دیگهای در حدی که نمیدونم دارم این رو برای کدومتون مینویسم ولی باید زودتر تصمیمم رو بگیرم... خب دیگه میدونم. مطمئنم اگر کنارم بودی دلت میخواست بدونی اون یکی فرد کیه و میخواستم براش چی بنویسم چون تو جالبی و حرفام به اون هم جالبن. تو رو دوست دارم. مسائل ریاضی وقتی حل نشدن جذابن و وقتی حل میشن دوستداشتنی میشن. کدوم بهتره؟ نمیدونم. تو برام دوستداشتنیای با اینکه مثل یه رازی و جذابی حتی با اینکه یه مسئله ریاضی نیستی و دلیل همه اینها اینه که تو اونجا ایستادی، جایی که نمیدونم کجاست ولی تو اونجایی و روی پاهات ایستادی و زندگی میکنی. برام دوستداشتنی هستی چون عاشقانه زندگی میکنی و جذابی چون دست از قبول نکردن و پافشاری بر نداشتی. من هیچوقت لجباز نبودم، تو هیچوقت دروغگو نبودی ولی اگر تو همچنان کسی بمونی که دروغ نمیگه دلیل نمیشه من لجباز نشم. تو رو مهربانانه دوست دارم چون خودم دلم میخواد اینطور باشه، این حقیقتیه که کنترلش دست منه و دوست دارم اینطوری خرجش کنم. تو دلیلی هستی که به شجاعت فکر میکنم و به اینکه چقدر جهان بزرگه. تو دلیلی نیستی که میتونم رویاها و آرزوهای واقعی داشته باشم و دلیلی نیستی که باعث شد بخوام واقعا هم به آرزوهام برسم. راستش برای من رسیدن به آرزوهام حتی توی ذهنم هم کافیه. کسی این رو باور نمیکنه ولی من تجربهش کردم. کسی که باعث شد بخوام توی واقعیت هم به آرزوهام برسم کسیه که واسطهای شد که من تو رو بشناسم. تا حالا برای اون هم نوشتم ولی هیچوقت اینها رو بهش نگفتم. چیزی هست که نمیذاره آرزوها رو برای کسی تعریف کنی، شاید ترس از نرسیدن باشه برای من ترس از نالایق بودنه.
من به خودم دروغ میگم تا همه چیز همونطور باشه که میخوام و زندگی کردنِ رویاهام توی ذهنم بهم لذت کافی رو بده. میدونی توی چند تا دانشگاه درس خوندم، چند تا آهنگ نوشتم، چند تا کتاب خوندم، چند بار عاشق شدم، چند بار خونهم رو جارو زدم، توی چند تا کلاب رقصیدم، توی چند تا کشور زندگی کردم، چند بار جون خودم رو گرفتم و چند تا کتاب نوشتم؟ من حتی برای نوههام هم ارثیهم رو کنار گذاشتم و باهاشون احساسیترین خداحافظی رو کردم. نالایق بودن برای من خیلی سخت نیست چون هر حالت خوبی رو زندگی کردم و هر حالت بد رو دور ریختم. حالا که تو رو میشناسم دلم میخواد من هم حرفی برای گفتن داشته باشم؛ حرفی که واقعی باشه نه دروغی که زندگی کرده باشم.
تو خیلی جالبی مثل دروغهام فقط با این تفاوت که به چشم همه وجود داری. شاید یه روز دلت خواست برام چیزی بنویسی یا چیزی که نوشتم رو بخونی ولی من نمیخوام این اتفاق بیفته. میخوام فراموشت کنم، دلم میخواد آدم جالبی که از ذهنم خارج نمیشه توی حقیقتی باشه که خودم میسازم. دلم میخواد تو از چیزی که هستی هم جالبتر بشی و من فراموشت کرده باشم پس کسی که متوجه اون جالبتر شدن میشه خودت باشی. دلم میخواد یه روز یه نامه رو بخونی و حتی اگر برای تو نبود حس کنی مخاطبش تویی و یه بار هم که شده از طرف من یه دروغ شیرین رو زندگی کنی.
دوشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۴، ۰۵:۰۲ ق.ظ |
نرگسِ نوشکفته
|۴ نظر
یک روز که از اتاقی که خونهت هم هست خارج میشی و میبینی به جای خورشید، گِله که توی آسمون میتابه، با خودت میگی امکان نداره دیگران این حماقت رو نبینن ولی روزت رو به شخم زدن زمینت و کاشتن دونهها میگذرونی چون یه کشاورز نمیتونه به زمینش نرسه. وقتی فردا میرسه و آدمها بهت میگن حتما خوشحالی که خاک، چیزی که مهمترین عنصر جون گرفتن گیاهانه، توی آسمونه و همه میبیننش با خودت میگی مگه میشه دیگران این حماقت رو نبینن؟ و به کشت و کارت ادامه میدی. وقتی میبینی خورشیدی نیست که دونهها رو از توی خاک بیرون بکشه و بهشون قدرت بده، با خودت میگی یعنی دیگران این حماقت رو نمیبینن؟
وقتی گِل توی آسمونه و جای خورشید رو گرفته ولی هنوز آسمون به زمین نرسیده و آب هم سر بالا نرفته، انگار همه چیز مثل دیروزه و هنوز خورشید توی آسمونه. زنده موندن سخته و باید براش تلاش کرد و خودت هم خوب میدونی که ممکنه حماقت رو دید و حرفی نزد و با آگاهی احمق بود و به کاشتن میوهای ادامه داد که برای رشدش خورشیدی نیست.
جمعه, ۱۳ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۵۰ ب.ظ |
نرگسِ نوشکفته
|۳ نظر
لالا لا لا بخواب کودک گلم. بخواب که فردا دنیا ساکت خواهد بود. فردا صداهای مهیب نخواهی شنید، جیغ زنان و فریاد مردان به خنده تبدیل خواهد شد، فردا با دلی آسوده همراه دوستانت در خیابانها قدم خواهی زد، فردا به آینده امیدوار خواهی بود و ترس نابود شدن همه چیز را نخواهی داشت. بخواب عزیزتر از جانم، روی گور من بخواب که نسیم آزادنه روی گونهت بوزد و سرخی گلها و سیاهی موها و سفیدی قلبها تو را بزرگ میکنند.
دو هفته پیش با مدرسه یه سفر دو روزه به کاشان داشتیم. همون دو روزی که تهران یه برف خفن اومد و ما خونه نبودیم که برف بازی کنیم. ولی برف ما رو توی کاشان هم سورپرایز کرد. در واقع ما توی یه اقامتگاه تازه تاسیس توی یه روستا بودیم که یه زن و شوهر میانسال ادارهش میکردن. پنجشنبه صبح ساعت ۷ و نیم راه افتادیم و بعد از اینکه از عوارضی رد شدیم یه پارتی درست و حسابی با آهنگای دهه هشتاد و دهه شصت راه انداختیم و به معنای واقعی کلمه همه ریخته بودیم وسط. مدرسه هرچند وقت یکبار برای شرح حال برای والدین عکس میگذاشتن توی گروه و از اتوبوس ما هیچ عکسی نیست انقدر که شلوغ و خر تو خر بوده.:دی وقتی رسیدیم اول رفتیم باغ فین که واقعا قشنگ بود. من یه بار دیگه هم باغ فین رفته بودم اما مهم نیست چند بار برم هربار قراره از زیبایی اونجا شگفت زده بشم. یکی از زیباییهای اونجا قسمتیه که روی سقف نقاشی داستانهای مختلف ایرانی هست. از اونجا دیدن کنید، پشتش هم یه قمست دیگه هست که طاقهاش نقاشیهای خیلی ظریفی داره پر از زیبایی و شگفتیه. اونجا یه موزه داشت که آقاهه گذاشت رایگان بریم تو.TT یکی از جالبترین قسمتاش قسمت نوشتهها بود یه نوشته بلند از پیام پادشاه و کلیله دمنه و خطاطی اشعار فارسی. ولی هرچیزی یه جور زیبایی داشت، منظورم زیبایی هنر ایرانه. ظرافت توی قلمدانها، نقاشی روی کوزهها و شیشههای خوش رنگ و لعاب. هنر ایرانی چیزیه که پر از شگفتیه و خیلی کم شناخته شده. توی اون لحظات به ایرانی بودنم افتخار کردم.
بعدش هم رفتیم خانه طباطباییها. میدونم زیاد گفتم ولی هنر ایرانیخنضضپمضپم. معماری اونجا بینهایت چشم نواز بود. نمای بیرونی و شیشههای رنگی و این واقعیت که یه ایوان مخصوص تماشای مهتاب داشت، همهشون شما رو به وجد نمیارن؟ انقدر زمان کوتاهی میتونستیم اونجا باشیم که ما عملا میدوییدیم تا برسیم همه جا رو ببینیم. یکی از چیزهای جالب معماری ایرانی-اسلامی اینه هر دفعه بالا سرت رو نگاه کنی قراره یه شاهکار از ترکیب رنگها و گچبری رو ببینی. کی میتونه تصور کنه توی اتاق بعدی که سرش رو بالا میبره چی میبینه؟
بالاخره وقتی رفتیم اقامتگاه از این فشفشهها گرفته بودن و نشستیم آتیش بازی رو تماشا کردیم. آتیشبازی یکی از قشنگترین چیزها برای تماشاست، همیشه چشمام رو به شگفت میاره. بعد از اون هم میخواستیم ماه و ستارهها رو رصد کنیم که هوا خیلیییی ابری بود و نشد. به جاش آقاهه برامون در مورد صور فلکی مختلف توضیح داد و کمی هم در مورد اینکه با نورهای مختلف میتونیم جزئیات متفاوتی رو متوجه بشیم، صحبت کرد. علاوه بر اونها از اینکه آقاهه اونقدر از شگفتی آسمون لذت میبرد و با ذوق توضیح میداد، خیلی لذت بردم. توی سفر ما با دوازدهما همراه بودیم و اونا با خودشون مارشمالو آورده بودن روی آتیش میخوردن. وای بچهها واقعا خیلی جالب بود، ما هم رفتیم ازشون مارشمالو گرفتیم و واقعا خوشمزه شد. توصیه میکنم امتحانش کنید. ما از روی زمین چوب بر میداشتیم همینجوری مارشمالو رو میکردیم توش.
شب واقعا سرد بود من لرز کردم و خیلی سخت تونستم بخوابم، باید پتوی بیشتری بر میداشتم حماقت کردم ولی بگذریم. صبحش ما دیدیم داره برف میاد و صبح هم برنامه کویر داشتیم همه حالشون گرفته بود. آقاهه که مسئول اونجا بود گفت معجزه اومدن شما بود که اینجا برف اومد، اولین برف امساله.
با تلاشهای بچهها ما در هرصورت رفتیم کویر، شن و ماسهها خیس بودن و خیلی حس و حال کویر نمیداد اما با دوتا از دوستام کلی از جمع دور شدیم و عکسای قشنگ گرفتیم و خندیدیم، خیلی خوش گذشت.
بعدش چندتا جای دیگه رفتیم ولی من میخوام به اون قسمتش اشاره کنم که گوشواره و انگشتر مسی گرفتم که قلمکاری شدهن و خیلیییی خوشگلن. هر چی بیشتر میگذره بیشتر عاشق کارای ایرانی میشم، وای.
عاشق اینم که تونستیم چند تا لحظه کوچیک و چرخآور توی این سفر بسازیم. عاشق کاشانم. دفعه اول هم که رفتم حس کردم خونه واقعیم اونجاست، حسی که حتی به خونه و تهران ندارم. کاشان جاییه که دلم میخواد هردفعه بهش برگردم. دیوارای کاهگلی و آسمون و درختا و همهچیز حس آشنایی داره.
پنجشنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۲، ۰۵:۳۰ ب.ظ |
نرگسِ نوشکفته
|۱ نظر
میدونم که هیچی توی این دنیا به ایدهآل نمیرسه ولی گاهی اصلا دنبال ایدهآل نیستم، گاهی اصلا درد نداره که به خودم بگم این چیز بی نقص نیست و ایدهآل نمیشه، حتی یه وقتایی از ایدهآل نبودن لذت میبرم. مثل خوشیهای کوچیکی که با وجود حال روحی بد همهمون با دوستام تجربه میکنم یا مزه خیارشور توی همبرگر رستوران موردعلاقهم. اما همیشه نمیشه اینطوری از نواقص لذت برد. نواقصی که توی دنیای اطرافم وجود داره، نواقص شخصیتم یا روابطم.
اصلا همیشه هم نباید از نواقص لذت برد، باید برای بهتر کردن و برطرفیشون تلاش کرد. درسته که نمیشه وضعیت رو تبدیل به وضعیت ایدهآل کرد اما کوچکترین تلاشی برای کمتر کردن اون نقص موثره. مهم نیست اون قدم چقدر کوچیکه و من تنهام و همراهی ندارم. کار من قطعا به بهتر شدن کمک میکنه.
اشکالی نداره یه سری چیزها برام جدید و عجیبن اشکالی نداره اگر هنوز نمیتونم توی بعضی زمینهها برخورد عادیای داشته باشم. باید ذهنم رو برای تجربهها و عقاید باز بگذارم؛ میدونم نمیشه به صورت کامل و "ایدهآل" اینطور باشم پس فعلا در این راستا یه قدم کوچیک بر میدارم.
یه موقعیت کوچیک جدید، یه لبخند حتی اگر آمادگی بیشترش رو ندارم، یه بار نخندیدن به کسی که فکر میکنم رفتاراش برام مسخرهست. میخوام فقط یه قدم کوچیک، فارغ از قدمهای دیگران، پیش برم. میخوام یکبار و حتی غیر مستقیم هم که شده نترسم و از عقیدهم یا ایده ذهنیم دفاع کنم. حتی اگر عقیدهم توسط همه تحقیر بشه، حتی اگر بدونم به خوبی کسایی که میتونن بدون ترس و مستقیما از این عقیدهشون محافظت کنن، نیستم، باز هم انجامش میدم. هرکاری از دستم برمیاد یا کوچکترین کاری که از دستم بر میاد، میخوام انجامش بدم.
فکر کردم و دیدم میتونم قدم قدم پیش برم و حتی اگر (بر فرض محال) یک روز ایمانم رو به تاثیر قدمها از دست دادم1 به جادو معتقد بمونم.
1 بر فرض محال گرفتم اما همیشه خوبه آدم یه پلنبی برای خودش داشته باشه.
تا حالا از خودت پرسیدی تعریفت از موفقیت چیه؟ شاید به نظر بیاد سوالی شبیه به "هدفت چیه؟" یا "دوست داری ۱۰ سال دیگه خودت رو کجا ببینی؟" باشه اما به نظرم یه کم عمقش بیشتره. به نظرم این سوال با ارزشها و عقاید دیگران که توی مغزمون نهادینه شده یه کم بازی میکنه. این واقعا تعریف من در مورد موفقیته یا همون چیزیه که هزاران بار اینور و اونور شنیدم؟ یه سری از تعاریف هم زیادی کلین. "موفقیت برای من زمانیه که کلی پول داشته باشم." "تحصیلات عالی." چه میدونم کلی جواب وجود داره خودتون حتما چندتا به ذهنتون میرسه.
وقتی به تعریفی که از موفقیت دارم فکر میکنم کلی موضوع توی ذهنم جاری میشه. از شخصیت گرفته تا شغل و حتی تفریح ولی اینم دیگه زیادی جزئیه. «بجنب کالیستا، بهم نگو این همه مدت نمیدونستیم دنبال چی هستیم.» آره خب نمیدونستم دنبال چی بودم جالبه همیشه میدونستم من هدف خاصی ندارم اما یکدفعه متوجه شدم موضوع فقط هدف نیست. آدم اول باید بدونه اصلا چرا میخواد هدف داشته باشه، برای خودم اینه که بتونم زندگی رو با یه انگیزهای ادامه بدم. اما چرا اصلا میخوام زندگی رو ادامه بدم؟ فکر کنم چون یهو متوجه شدم وجود دارم و دیدم خیلی از آدما از وجودشون لذت میبرن. منم دلم میخواد از وجودم لذت ببرم. وای اصلا چرا سوالاتم رو از موفقیت شروع کردم؟ آدم همینطوریش هم میتونه از زندگی لذت ببره. ولی فکر کنم این یکی از همون عقیدههاییه که نمیدونم از کجا توی ذهنم اومدن. "موفقیت شادی میاره." پس حالا باید موفقیت رو تعریف کنم. عبارت "موفقیت شادی میاره" خیلی مبهمه. هر چی بیشتر بهش فکر میکنم موفقیتبیشتر و بیشتر شبیه یهسری حروف به هم چسبیده بی معنی به نظر میرسه. پس خودم باید بهش معنا بدم. خودم تعریفش کنم. سوال چالش برانگیز و جالبیه. (هرچند به خاطر پاسخهای تودرتو و گوناگونم یه کم هم عذابآوره.) "تعریف من از موفقیت چیه؟
دلم میخواد لبخندت رو و خندهت رو بریزم توی یه شیشه و تا ابد نگاهش کنم و بهش گوش کنم. تقویم بوی خیانت میده اما امروز رو به عنوان یه روز بزرگ، یه روز جدید و بی نقص، توی ذهنم ثبتش میکنم. دیگه نمیخوام قایم بشم. اتوبوسی که دختر مو قرمز توی پاییز از دست داد، از دست نمیدم، خودم رو به تو میرسونم و به این فکر میکنم که بهت چی بگم.
شرلی درست میگه، آدمها تا وقتی چیزی رو ندارن براش ذوق و میل بی انتها دارن. من هم فقط مجنونی هستم که با نداشتن لیلیش کنار اومده و به این فکر میکنه آیا میتونه ذوقش رو تبدیل به دلیل خوشحالی لیلیش کنه یا نه. من میخوام چای بخورم و تا جایی که میتونم به تو فکر کنم و بعد با لبخندی که از تصویر لبخندت به لبم اومده، زندگیم رو ادامه بدم. مهم نیست چقدر میترسم فقط امیدوارم شادیت رو ببینم و وقتی ناراحتی دستای سرد و مضطربم رو نادیده بگیرم و برای لحظهای فقط یه آغوش باشم. نه عاشق و نه مجنون. فقط یه آغوش.
گاهی به این فکر میکنم چقدر آدم متفاوتی شدم و متوجه میشم دارم آسیب میبینم. اما میخوام سلامت بمونم. نمیخوام روزی برسه که کسی (یا حتی خودم) فکر کنه مسبب حال بدم تو بودی. باید تنگی نفس، تپش قلب و خوابهای پریشونم رو پشت سر بذارم، از بین ببرمشون، و روی بیشتر کردن لبخندات تمرکز کنم. اگر حالم خوب باشه آدم خوبی میشم. اگر حالم خوبه باشه میتونم تلاش کنم و قدرت تفکر توی دست خودم میمونه. اگر حالم خوب باشه میتونم بدون خراب کردن جلوه بی نهایتت کنارت باشم. لبخند لبخند مهربانی لبخند زیبایی برق لبخند توانمندی لبخند لبخند. اگر زیادی بهت فکر کنم دیوونه میشم ولی باز هم نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. چه اشکالی داره ذهنم با تو پر بشه وقتی جز زیبایی چیزی نداری؟ اصلا بذار روحم پرواز کنه و با لبخندت مست بشه.
+ داشتم فکر میکردم چطور این نوشته رو که فقط توصیفی از احساساته در قالب داستانی در بیارم که بتونم بهش آغاز و پایانی بدم. ولی گفتم بذار برای یکبار هم که شده احساسات رو رها کنیم. میخواستم درگیریهای این مجنون رو با زندگیش نشون بدم و برای تاثیر عشق روی روند زندگیش چیزی بنویسم اما در نهایت دیدم این کار از دست من برنمیاد. بذار این فقط یه قاب از احساسات باشه. قابی که شاید جز خیالات ذهنیم چیز دیگهای نباشه.
میدونی؟ چشمها احساسات دیگهت رو هم زیبا میکنن و به اونها شدت میبخشن.
پلاستیک دور آبنبات رو باز کردم. همزمان با پخش شدن آهنگ ترش رو از رادیو، آبنبات لیمویی رو توی دهانم گذاشتم و چشمهام رو بستم. زیر لب زمزمه کردم: «ناراحت نباش.» و چشمهام رو باز کردم. توی ترافیک گیر کرده بودیم توجهم جلب سایهای شد که درختا درست کرده بودن. نیمه مهر بود و هوا ابری و گرفته اما درختا هنوز سبز بودن و نمیگذاشتن سرزندگی از خیابونا بره. به مغازهها نگاه کردم، نور قرمزِ اسم مغازهها یه حالت متفاوتی داشت انگار منتظر بودی تا بارون بیاد و قطرات بارون قرمزی رو توی خودشون پخش و محو کنن، مثل یه قاب قبل از حرکت آخر قلمو بود. نه کامل ولی بیش از اندازه زیبا.
صبح جمعه، ساعت حدودا هفت و چهل دقیقه بود و من، سوار ماشین، راهی محل امتحان بودم. اما اون یه صبح معمولی نبود که هوای صبحش فقط با صدای پرندهها پر شده باشه. هوا رو مه پوشونده بود و زمین خیس بود. بوی خاک و تازگی محرکهای بویاییت رو غرق در لذت میکردن. یه کلاغ توی اون مه اومد و نشست روی جدول سبز و سفید. ماشینهای سفید و خاکستری و سیاه، پشت چراغ منتظر بودن و میشد حدس زد اون صبح جادویی روح همه اونها رو لبالب با زیبایی پر کرده.
روزی که رفته بودیم ویولن بگیریم کلی طیف قهوهای دیدم. و اون گوشیهای سیاه که وسطشون سفید بود و هر فروشندهای یه جور ازشون تعریف میکرد. «این چوب درخت از فلان کشوره و وسطش هم با صدف و مروارید اصل دریای فلان درست شده.» راستش این تعریفا رو که میشنیدم ذوق میکردم مهم نبود واقعین یا نه ولی خیلی خوشگل بودن. آخرین مغازهای که رفتیم، مغازهای بود که معلمم معرفی کرده بود اینور و اونورش سازهای مختلف آویزون بود یا تکیه داده شده بود. وقتی گفتیم ویولن میخوایم ما رو برد توی کارگاه. سازهایی رو دیدم که داشتن کنده کاری میشدن و هنوز رنگ نشده بودن. ویولنی که ما گرفتیم توی یه کیف سیاه بود که توش با پارچه خاکستری مایل به آبی درست شده بود. راستش دلم میخواست توش قرمز باشه ولی چیزی نگفتم با خودم فکر کردم حتما اونایی که توشون سبز یا قرمزه خیلی خفنن.
با هم که رفته بودیم بیرون علاوه بر اینکه کلی به صورت قشنگش نگاه کردم کلی هم جاهای دیدنی رفتیم. راستش خیلی تجربه جالبی بود که بدون ترس وارد مغازهها میشدیم وسایل گرون قیمت رو نگاه میکردیم و بعدم میرفتیم بیرون. مجسمههای فلزی چندصد میلیونی رو نگاه میکردیم و باید حواسمون جمع میبود یهو جاییمون نگیره بهشون. حتی یه مغازه لباس مهمونی و پارتی فروشی هم رفتیم. واقعا بین اون همه پولک و ابریشم و جینگیل وینگیل منتظر بودم صاحب مغازه بیاد ما رو بندازه بیرون. ولی خب اینکارو نکرد و کلی لباس برق برقی دیدیم که به نظرم از شدت افراط توی یهسری چیزا ضایع شده بودن.
فکر کنم دو سال پیش یه بار که رفته بودیم کافه برد مسئول اونجا بهمون بازی wingspan رو پیشنهاد داد و وای. این بازی قشنگترین چیز دنیا بود. بازی طوری بود که انگار رفته بودیم تماشای پرندهها و کارتهای مختلفی داشت که روی هر کارت تصویر یه پرنده بینهایت زیبا با توضیحات واقعی در موردش بود. بازی لطیفِ چشمنوازی بود که به نظرم برای فردی که به بازی هم علاقهمنده میتونه خیلی آرامشبخش باشه. از بازیهای کامپیوتری گریس (gris) به نظرم واقعا زیباست. اولین بار توی پستی از وبلاگ سارا باهاش آشنا شدم و همیشه توی ذهنم بود که برم دانلودش کنم و بعد از بازی کردنش فقط میشه گفت «وای»، نمیخوام رنگها و احساسات این بازی که با چشم و قلبم بازی کردن رو توصیف کنم و توش چیزی کم بذارم.
یه وقتایی که خیلی ناآرومم توی آینه نگاه میکنم چند لحظه طول میکشه تا بتونم تمرکز کاملم رو بدم به چشمهام اما بعدش مدت طولانیای بهشون نگاه میکنم. به عسلی بودنشون، به فرمشون، به اون قسمت قرمز کنار پلکهام که دوست دارم فکر کنم با وجودشون لازم نیست سایه بکشم، به عمق چشمهام. فکر نکنم هیچکس تاحالا اونقدری که خودم به چشمهای خودم نکاه کردم نگاه کرده باشه و این رو واقعا اغراق نمیکنم، شاید خودپسندانه به نظر بیاد اما کاریه که کردم. من واقعا غرق شدن توی چشمهای خودم رو تجربه کردم و باز هم این رو اغراق نمیکنم.
راستش یه مدت فکر میکردم چشمها همون چیزیان که من اول از همه توی آدمها بهشون نگاه میکنم، دیدین مردم دوست دارن بگن اول به کفشهای یه نفر، دستهاش یا... نگاه میکنن، منم فکر میکردم همچین حسی رو به چشمها دارم اما بعدا فهمیدم اشتباه میکنم. من اونقدرا توی درک آدمها از چشمهاشون خوب نیستم اما وقتهایی که مشکلی وجود داره دوست دارم به چشمهای خودم نگاه کنم و تصور کنم توشون آرامش میبینم. یا اگر احساس کمبود اعتماد به نفس کنم فکر میکنم توشون اعتماد به نفس میبینم. چشمهام به من کمک میکنن چیزی رو که میخوام ببینم حتی اگر توی اون لحظهای اون چیز تقریبا پوچ باشه. واسه همین چشمهام رو دوست دارم چون خیلی بهشون تکیه دارم. و ممنونم. واقعا ممنونم که دارمشون. از خدا ممنونم و التماس میکنم که مواظبشون باشه. و از تو هم ممنونم چشم عزیزم. خیلی خیلی ممنون. بابت سبز و آبی و زرد و قرمز و هر رنگی که بهم نشون دادی. به خاطر همه آدما، همه کتابها، همه مفاهیمی که بهم یاد دادی. مرسی.
نادشیکوی عزیز من رو دعوت به نوشتن این پست کرد و یاسمن خانم مثل همیشه یه چالش قشنگ به وجود آورد تا چندتا ستاره قشنگ روشن بشن.
منم دعوت میکنم از مائو، میتسوری و هیونری که بنویسنش.:)