۵۳ مطلب با موضوع «من نویسی» ثبت شده است

فقط یک چهارم دوازده

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۴۰۴، ۰۴:۵۵ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۴ نظر

شاید برای مدت زیادی خودم را از دست داده بودم. تمام وجودت را که به خاطر یک چیز و تنها همان چیز ارزشمند بدانی باید هر طور می‌توانی مواظب باشی آن را از دست ندهی وگرنه وجودت بدجور نابود و بی‌ارزش می‌شود و اگر آن را از دست دادی باید هر طور که شده به خودت بقبولانی آن چیز رفته و تو باید وجودت را بر روی چیزهای دیگری پایه‌ریزی کنی وگرنه آن قدر در توهم اینکه اتفاق خاصی نیفتاده فرو می‌روی که داشتن حس بی‌ارزشی برایت عادی می‌شود و تو به عنوان یک حقیقت تلخ قبولش می‌کنی. حالا نمی‌دانم چرا یک نفر باید وجودش را به خاطر یک چیز ارزشمند بداند و ناگهان آن را ترک کند (حتی اگر بتواند ترک نکند) اما من به همین شکل کتاب خواندن را ترک کردم، شاید فهمیده بودم دیگر مثل قبل کتاب نمی‌خوانم و همه چیز سطحی شده. شاید هم به خاطر آن تابستان کذایی دهم بود که گفتند همه چیز را ترک کن و من را هم فراری دادند. شاید هم اعتیاد به اینترنت بود. هر چه که بود من کتاب نخواندم. پس در آن سه سال چه گذشت؟ خیلی چیزها؛ بیخیال حس بی‌ارزشی، من بزرگ شدم و هر چقدر هم بگوییم می‌توانست بهتر باشد، خوب بزرگ شدم. می‌توانست خیلی بهتر باشد ولی خیلی به چگونه‌اش فکر نمی‌کنم. بعضی‌ها می‌گویند بیخیال گذشته و بعضی می‌گویند از اشتباهاتت درس بگیر. نمی‌دانم از اشتباهاتی که می‌دانم چیستند و در حل کردنشان موفق نمی‌شوم چگونه درس بگیرم پس بیخیال اینکه می‌توانست خیلی بهتر باشد، در آن سه سال چه گذشت؟ چرا آن «سه» سال و نه «شش» سال و «دوازده» سال؟ چون تمام آن تعصب را تصور کن و تمام آن بهترین دانش آموز بودن را تصور کن بعد همه را فراموش کن. حالا اطرافیانت منتقدند و صدایشان آرام نیست و از تو هم دانش‌آموز بهتری هستند. حالا من هیچ‌گاه به بهتر بودن نمی‌بالیدم و به خوب بودن می‌بالیدم پس شاید از آن نظر چیزی تفاوت نکرد اما آن انسان‌هایی که صدایشان آرام نبود؟ چگونه توصیف کنم آزادی صدا را، اجازه مخالفت را، اهمیت علنی کردن وجود داشتنت را؟ چگونه توضیح دهم زیبایی خشم را، قدرت ترس را و جرات علاقه را که تو را بزرگ می‌کند؟

اگر آن روز در آن خیابان می‌دیدی کسی که وقتی صدایش را روی 100 می‌گذاشتی تازه به ولوم عادی می‌رسید چگونه بی‌شرمانه فریاد می‌کشد و کاری را که فکر می‌کند اشتباه است انجام می‌دهد چون بالاخره ایمان آورده «شاید احساسات هم باید شنیده بشن»، می‌فهمیدی این اولین بار است که او هم از خودش متنفر است هم به خودش افتخار می‌کند، هم خودش را منع می‌کند و هم خودش را عاشقانه در آغوش می‌کشد. می‌فهمیدی این آدم دیگر هیچگاه همان کسی نمی‌شود که قبل از آن بوده حتی اگر کسی متوجه نشود.

اگر آن روز روی سرامیک‌های طبقه اول می‌دیدی کسی را که روی زمین چمباتمه زده، اشک می‌ریزد و نابودی و بی‌ارزشی حقیقت‌ وجودی‌اش شده، می‌فهمیدی او دیگر دست از «چرا» پرسیدن بر نخواهد داشت و هرگز به کسی نخواهد گفت آتشی که نتوانسته بود از آن فرار کند چند روز سوزاند و خاموش نشد. می‌فهمیدی او دیگر فراموش نمی‌کند حاضر است برای یک رنگ آتش بگیرد.

اگر آن روز روی زمین یخ زده‌ی حیاط می‌دیدی کسی را که بی‌احتیاط خود را سر می‌دهد، شیطنت‌آمیز به اطرافش نگاه می‌کند و بی هیچ فکر و ترسی خنده‌های بلند سر می‌دهد می‌فهمیدی امکان ندارد چنین قلبی تشنه‌ی علاقه نباشد، امکان ندارد چنین قلبی به جادوی خنده اعتقاد نداشته باشد و می‌فهمیدی آن روز نرگسی شکوفه زد که همه خیال می‌کردند سال‌هاست شکوفه کرده.

دقیقا همان سه سال چون دیگر کی ممکن است با کسی آشنا شوی که نمی‌گوید می‌خواهد دنیا را تغییر بدهد اما در حال انجام همین کار است، کسی که تو را به تفکر دعوت می‌کند و از نتیجه تفکرت استقبال می‌کند و تو را به نقد خودت تشویق می‌کند و به خاطر بی‌احترامی به زمان خودت یا دیگران با تو برخورد می‌کند و هیچ‌کدام از رطب‌هایی که منع کرده را لب هم نمی‌زند. دیگر کی ممکن است قلبی دردمند را ببینی که زبانی خردمند، چشمانی باز و روشن و ذهنی به سبزی بهار دارد.

همان سه سال چون صداقت و دروغ آشکار بودند، قلب‌ها پذیرا بودند و هرکس خودش بود می‌درخشید. همان سه سالی که تو نه تنها در درس بلکه در هیچ چیز بهترین شناخته نشدی اما کسی درخشیدنت را سرزنش نکرد.

پس اگر می‌خواهی بدانی آن سه سال چطور گذشت، بدان هدیه‌ای دریافت شد، شمعی روشن شد، رعد و برقی دقیقا روی کوچک‌ترین نقطه دنیا فرود آمد و با اینکه کتابی خوانده نشد، بچه‌ای بود که خوب بزرگ شد.

زمینه

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۴، ۰۲:۱۲ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۸ نظر

داشتم فکر می‌کردم از چی بنویسم؟

از واقعیت یا از دشت پارسوا؟ از 14 ستاره روشن یا از بی‌خبریم از دوستام؟ 

امید همیشه درخشان‌ترین و بزرگ‌ترین حسیه که من تجربه می‌کنم، بیشترین حسی که تا حالا خودم رو بهش گره زدم. اما هر دفعه یه تلنگر، یه هشدار میاد که من رو از امیدوار بودن خودم متنفر می‌کنه، اینکه امید حس سفیدیه و دنیا پر از سیاهی من رو بابت حسی که دارم دچار شرمندگی و تناقض می‌کنه. هر وقت در موردش صحبت می‌کنم این حس بهم دست می‌ده که بار هزارمه به زبون میارمش، مغزم می‌گه یا بپذیرش یا دور بندازش و من هر بار از پاسخ دادن به ندای مغزم طفره می‌رم چون روش دیگه‌ای برای زندگی کردن بلد نیستم. 

دیدن ستاره بیانیون همون اتفاقیه که از خیلی وقت پیش آرزو می‌کردم دوباره ببینمش، نمی‌دونم این آرزوی مشترکم با چند نفر دیگه بوده ولی هیچکس انتظارش رو نداشت دلیل برآورده شدن آرزومون وضعیتی باشه که درش قرار داریم. حالا که آرزوم برآورده شده پست‌ها رو می‌خونم، سعی می‌کنم برای همه کامنت بذارم و به خودم یادآوری کنم داشتن بیان به عنوان یه خونه چه حسی داره، فکر نکنم اینجا دیگه هیچوقت خونه باشه، ولی همیشه محلی برای گردهمایی آدم‌هایی که خوندنشون برام اعتیادآوره می‌مونه، نمی‌دونم چطور می‌تونم تاکید کنم داشتن همین محیط برای گردهمایی چقدر برام اهمیت داره، انگار هیچوقت اشتیاق به داشتن این بستر از گوشه قلبم پاک نمی‌شه، و حالا که دوباره دارمش قلبم از ترس نبودنش و خوشحالی بودنش فشرده‌ست اما گرم‌تر می‌تپه. می‌دونم خیلی‌ها رو توی تلگرام می‌خونم ولی انگار هیچ چیز این صفحه لعنتی دوست‌داشتنی وبلاگ نمی‌شه، حتی این محدودیت در قالب که باعث یک‌شکل شدن وبلاگ‌ها شده باعث نمی‌شه باز کردن وبلاگ هر فرد حس خاص خودش رو بهم نده، واقعیتش من که هر وبلاگ رو با قالب قدیمی خودش می‌بینم انگار بوی اون قالب‌ها بین کلمات پنهان شده و همیشه حس می‌شه.

دارم دشت پارسوا رو می‌خونم این بار دومیه که می‌خونمش ولی انگار این دفعه حتی از قبل هم بیشتر هیجان‌زده‌م می‌کنه، اینکه میدونم آخرش چی می‌شه بیشتر وادارم می‌کنه که کتاب رو بخونم، خیلی مشتاق اینم که دوباره به اون پایان برسم و راستش دونستن اینکه قراره چی بشه باعث میشه هی اتفاقات هر لحظه کتاب رو تحلیل کنم و اعصابم از دست کارکترها خرد بشه که چرا یه وقتایی انقدر غیرمنطقی رفتار می‌کنن. ولی خب باید کم کم یاد بگیرم کنار بیام با این موضوع، تمرین خوبی برام می‌شه چون توی زندگی خودم هم باید با رفتارهای غیرمنطقی خودم کنار بیام تا بتونم زندگی رو بهتر زندگی کنم. دشت پارسوا رو هم نمیتونم با اطمینان به دیگران توصیه کنم چون خلاصه‌ش رو که میگم همه یاد هری پاتر میفتن و میلشون به خوندنش رو از دست میدن اما برای من این کتاب هم از هری پاتر جذاب‌تره هم باهاش احساس نزدیکی بیشتری دارم، راستش به نظرم شباهت‌هاش به هری پاتر قابل چشم پوشیه و وقتی به نیمه جلد اول برسین کاملا شما رو توی خودش غرق می‌کنه.(این یه خواهش بی‌صداست که بخونیدشTT)

یه ماهی

سه شنبه, ۵ آذر ۱۴۰۴، ۰۹:۳۰ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۲ نظر

توی دانشگاه بیش از پیش حس کردم خودم نیستم و این به خاطر خروج از محیطیه که توش هیچ‌کاری از دستم بر نمیومد و ورود به دنیاییه که حداقل یه کم می‌تونم توش تغییر به وجود بیارم. بعضی چیزها واقعا باعث می‌شن آدم نگاهش به خودش عوض بشه و من خیلی منتظر این تغییرِ دید بودم، قبل‌تر هم براش تلاش کردم ولی ممکن نمی‌شد تا اینکه دانشگاه یه چیزی رو درونم تغییر داد... انگار بهم اعتماد به نفس واقعی داد یا شاید واقعیت رو بهم نشون داد؛ اینکه هر چیزی بخوام خودمم و خودم و راهی نیست که بدون تغییر روش‌هام به چیزی که توی خودم دنبالش می‌گشتم برسم. هنوز حس می‌کنم خیلی کوچیکم و حس ناخوشایندیه که حس کنی دیر کردی ولی خوشحالم که دیگه بابتش خودم رو سرزنش نمی‌کنم و به خودم اجازه می‌دم توی دنیایی که مربوط به خودمه کمی explore کنم و امیدوار باشم. توی این دنیای جدید کلمات ثابت موندن ولی معانی تغییر کردن، آدم‌ها متفاوت و زیادن و با این حال دیدن کسی که من رو بفهمه غیرممکن به نظر می‌رسه و راستش من اصلا شبیه خودم نیستم و اگر خودم رو از دور می‌دیدم نمی‌تونستم حتی یه حدس درست در مورد شخصیتم بزنم؛ بعد هم به این نتیجه رسیدم فکر کردن به اینکه یه روز می‌تونم با یه نفر صحبت کنم و اون متوجه حسم بشه ممکن نیست، بیهوده‌ست و احتمالا در مقایسه با تجربه کردن صحبت‌های چالش برانگیز، بی‌مزه ترین اتفاقیه که می‌تونم توی این دنیای بزرگ تجربه کنم. این عدم قطعیتی که در مورد همه چیز درونم وجود داره باعث خنده‌ام می‌شه، انگار قلقلکم می‌ده و یه وعده وسوسه برانگیز زیر گوشم زمزمه می‌کنه، انگار هر لحظه می‌تونم به طرف هر جهتی می‌خوام قدم بردارم و اون قدم در لحظه تبدیل به درست‌ترین کار ممکن بشه. عدم قطعیت الان رو با قبل کنکور که مقایسه می‌کنم متوجه تفاوت چشمگیرشون می‌شم؛ قبل کنکور سقف و کفی برای اتفاقات وجود داشت و تو درست می‌دونستی از چی بترسی و از چی نه، حالا اتفاقاتی که ممکنه تجربه کنی انقدر زیادن که ممکنه به هر جهتی کشیده بشی و خودت هم ندونی جای خوبی برای توعه یا نه، شاید باید یه چهارچوبی داشت و مواظب اون بود ولی حداقل برای من به اندازه دبیرستان خفه کننده نیست، من آرزوی این رهایی رو نداشتم ولی حالا که حسش کردم فقط از خودم می‌پرسم «چرا؟ چطور به نقطه خاموشی رسیدم؟» و خب... به نظرتون چند وقت طول می‌کشه برای خودم جوابی پیدا کنم؟:) نمی‌دونم چطور می‌شه که هر دفعه از اوج سیاهی و ناامیدی دوباره یه کورسوی نور می‌بینم شاید به خاطر اینه که نمی‌خوام قبول کنم هر واقعیتی که ته اون چاه می‌بینم خارج از اختیار منه، بله همونطور که می‌بینید من هنوز دنبال تغییرم و هر دفعه فکر می‌کنم «این بار دیگه راهی نیست که بتونم به فردا فکر کنم و بخوام وجود داشته باشم.» ولی می‌شه. آیا این چرخه انتها داره؟ نمی‌دونم... به تموم شدن بعضی چرخه‌ها فکر نمی‌کنم تا خرد نشم ولی مطمئنم یه روز جواب سوالام رو توی فکر کردن به همین موضوع پیدا می‌کنم.

چند روز پیش می‌خواستم یکی از نتایجی که از بی وقفه فکر کردن گرفتم، در قالب داستان بیان کنم، دلم برای نوشتن تنگ شده، دلم برای پنجشنبه‌های سال دهم و معلم داستان‌نویسی معرکه‌مون که ما رو به نوشتن تشویق می‌کرد تنگ شده و نمی‌تونم بهانه‌ای برای پیام دادن بهش پیدا کنم. بگذریم می‌خواستم از داستان نانوشته‌ام بگم؛ می‌خوام فقط نتیجه‌اش رو بگم. من همیشه دنبالِ «کسی دیگه بودن» بودم و بعدش دنبالِ «هدفی متمایز و بزرگ داشتن» بودم و حالا که به این ساحل آشوبناک رسیدم متوجه شدم من دنبال رسیدن به یه ساحل و مستقر شدن توش نیستم، من می‌خوام بگردم، می‌خوام شنا کنم و همونقدر که ماسه و سنگ و صخره‌های متفاوت رو می‌بینم آب‌های مختلفی رو هم مزه کنم؛ و هرچقدر wild، شاید این اولین خواسته‌ی بزرگی باشه که بعد از نگاه کردن به زندگی بقیه نخواستمش و از ته قلب خودم اومده.

در مسیر جنون

شنبه, ۱ تیر ۱۴۰۴، ۰۹:۰۶ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۶ نظر

و بعد امید بیش از حد به ناامیدی ناگهانی تبدیل می‌شه و این یعنی جنون.

دشت پارسوا - حومه سکوت

ببین، ما جفتمان دیوانه‌ایم و بحثی هم توش نیست!

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۴۰۳، ۱۲:۲۸ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱۰ نظر

دوازدهم رو شروع کردم و خیلی از چیزی که انتظارش رو داشتم متفاوت‌تره. در واقع انتظار داشتم چیز خیلی متفاوتی باشه اما نیست. یه سال تحصیلی مثل قبلی‌هاست و تنها تفاوتش اینه که از اول خیلی برای تلاش کردن و گرفتن نتایج خوب مصممی. دهم هم برای من همین حال و هوا رو داشت؛ به خاطر خیلی چیزها تمرکز روی درس برام راه فرار بود. یازدهم یهو خیلی تغییر کردم دنبالِ به چالش کشیدن محدودیت‌هام و چشیدن طعم "دوستی دبیرستانی" بودم. راستش رو بگم یازدهم کمی بیخیال معنا شدم، بیخیال کسی که بودم و فقط پیش رفتم. نمی‌تونم بگم پشیمونم ولی خب... چیزهایی رو از دست دادم که اون زمان متوجهشون نبودم. اینکه نمی‌تونستم آدم‌های خودم رو پیدا کنم اذیتم می‌کرد پس سعی کردم آدمِ بقیه باشم. دوست‌هایی پیدا کردم که وقت گذروندن باهاش خیلی خوبه و خوش می‌گذره، دوست‌هایی که دوستشون دارم. ولی فکر کنم اگر دنبال آدم‌هایی که من رو می‌شنون نگردم یه خلا بزرگ توی قلبم می‌مونه. 

چند روز پیش یه نامه قدیمی از یکی از قشنگ‌ترین آدم‌های زندگیم رو خوندم(گفته بود اولین نامه‌ایه که برای کسی نوشته.:) توش چیزی در موردم گفته بود که درست بود اما الان دیگه اون ویژگی رو ندارم. دلیلی که از دستش دادم همین بود که دیدم آدم‌های خودم رو پیدا نمی‌کنم و تغییر کردم. این اواخر هی از خودم می‌پرسیدم آخه من کی عوض شدم؟ کی انقدر از خودم فاصله گرفتم؟ و وقتی اون نامه رو دوباره خوندم انگار همه چیز رو فهمیدم. دارم تلاش می‌کنم دوباره یه سری چیزها رو برگردونم؛ مثل اهمیتم به جزئیات کوچیک و موضوعاتی که اون موقع براشون زمان می‌گذاشتم تا بهشون فکر کنم. هرچند قصد دارم یک جایی اوایل این مسیر دیگه به ساختن اون تیکه‌های خراب شده زمانی رو اختصاص ندم چون از همین الان هم کارهامون فشرده‌ست و زمان هم داره زود می‌گذره. و خب فعلا ترجیح می‌دم زمانم رو صرف درس بکنم تا اون موارد. اما می‌دونم همین روزهای کمی هم که بهش اختصاص می‌دم  حالم رو بهتر می‌کنن.

وقتی شروع کردم به برنامه‌ریزی که بیشتر درس بخونم و یه روتین منظم داشته باشم فهمیدم چقدر همیشه به خودم دروغ می‌گفتم. وقتی هم که متوجهش شدم یه مدت انکارش می‌کردم. این دروغ و انکار یه مکانیسم دفاعی بود برای اینکه استرس رو از خودم دور کنم و بتونم هر کاری می‌خوام انجام بدم.(تفریح کردن و البته اعتیادم به اینترنت!) خودم رو در موضعی قرار بدم که باورم بشه من قربانی‌ام و مقصر هرکسیه به جز خودم ولی تهش فهمیدم. فهمیدم که هر کم‌کاری‌ای بوده از طرف خودم بوده و هر چیزی که از سر نادیده گرفتن پر و بال گرفته و الان تبدیل به یه مشکل بزرگ شده به خاطر اینه که خودم چشم‌هام رو روش بستم. واقعا سخته. هر روز می‌خوام دوباره چشم‌هام رو ببندم و بگم نه این اتفاق نیفتاده، بگم اشکال نداره حالت دیروز گرفته بود(فقط یه کم خسته بودم) و فلان و فلان. هر روز می‌گم بابا بیخیال هنوز وقت داری(می‌دونم هیچ وقتی ندارم) و خلاصه که درسته فهمیدم دارم توی یه حباب بزرگ زندگی می‌کنم ولی هنوز از بین نبردمش، شاید می‌ترسم شایدم بهش عادت کردم اما هر چی که هست به زودی میام و می‌گم باهاش مبارزه کردم و تموم شد.

شب قبل خواب معمولا یه ربع، نیم ساعتی زمان دستم میاد که کتاب بخونم. الان دارم مرشد و مارگاریتا رو می‌خونم و  می‌تونم بگم همه‌چیزش لذت‌بخش بوده. از داستانش و ترجمه‌ش گرفته تا عکس جلد و حتی قطعش(با این کتاب عاشق قطع پالتویی شدم). جز این، کتاب‌های داستان کوتاهم رو گذاشتم یه گوشه و در مورد خوندن دو تا تصمیم گرفتم: 1. کارهای بیهوده‌م رو ترک کنم و کتاب رو جایگزینشون کنم و 2. تعادل رو توی خوندن حفظ کنم(که داستان کوتاه می‌تونه توی این زمینه کمک خیلی خوبی باشه.) تا هم توی کارهای دیگه‌م اختلال ایجاد نکنه و هم بتونم برای یه مدتِ کوتاه باهاش آرامش پیدا کنم.

در انتها...نمی‌دونم چی می‌شه. راستش خیلی ترسیدم. فقط می‌خوام که "بتونم".

قلعه متحرک هاول

دوشنبه, ۶ شهریور ۱۴۰۲، ۰۸:۲۵ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱ نظر

سلام

شما رو دعوت می‌کنم به دیدن این پست توی اون یکی وبلاگم.*--*

(نکته:پست مورد نظر حاوی مقداری ویولن نواختن است. :دی)

در فکر فرار از معنا

سه شنبه, ۳ مرداد ۱۴۰۲، ۰۳:۳۴ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱۰ نظر

   دلم برای خودم تنگ شده. برای کالیستایی که برعکس بعضی از وبلاگ‌نویسا نوشتن اونقدر هم براش سخت نبود. نوشته‌هاش رو دوست داشت و دنبال کمال توی کلمه‌ها نبود. شاید به همین خاطر نوشته‌هاش با مال بقیه - نوشته‌های درجه یکِ بقیه- قابل مقایسه نبود اما هر چی که بود مدتی می‌شه که اون کالیستا رفته و فقط من موندم. منی که تابستون و پاییز 1401 مثل یه طوفان ویرانگر همه چیزم رو خراب کردن و از نو ساختن. عقایدم، افکارم، علایقم و شخصیتم. ناراحت هم نیستم، درسته که خیلی سخت گذشت اما حداقل رشد کردم. حداقل بلدم کنار خودم بمونم و تو سر خودم نزنم، از روابط و آدم‌ها چیزهای بیشتری سرم می‌شه، سختی‌ها و احساسات بیشتری رو تجربه کردم و شناختم و حداقل الأن می‌دونم موژان چجوری کار می‌کنه و ازش توقع بی‌جا ندارم. ولی حتی اگر یاد گرفته باشم توی روزهای طوفانی چجوری با وجود خستگی تکه چوب شناور رو رها نکنم، دلم برای روزهای بی‌خبری و پرتوقع خودم تنگ می‌شه، روزهایی که بیشتر از همیشه کالیستا بودم.

   الأن کمتر می‌نویسم چون معنای نوشتن برام و هدفم از نوشتن تغییر کرده. من طی سال تحصیلی گذشته درک عمیق‌تری از ادبیات پیدا کردم، منظورم این نیست که خودم به اون عمق دست پیدا کردم بلکه یه معلم خفن داشتم که بهم اون عمق رو نشون داد و به خاطر اون فهمیدم نوشتن چه‌قدر تاثیرگذارتر و قدرتمندتر از این حرفاست و من چه نگاه سطحی‌ای بهش داشتم. چه‌قدر همیشه برای سرگرمی و هیجان‌زده شدن کتاب می‌خوندم، نه برای اینکه درکم رشد کنه، نه برای اینکه مغز خالیم پر بشه. با این حال من هنوز نمی‌دونم می‌خوام با نعمت نوشتن و خواندن چه معنی‌ای به دنیای خودم و دیگران اضافه کنم، شاید به همین خاطره که این مدت به زور خوندم و نوشتم. علت این اجبار ترسه، ترس از اشتباه، از اینکه شاید نوع خوندن و نوشتن گذشته‌م اشتباه نبوده و فقط هدف سطحی‌ای داشته. شاید همه چیز اشتباه نیست و فقط یه قسمتش نیاز به اصلاح داره و ممکنه بتونم با این هدف جدید و همون روش قدیمی رشد کنم.

   سردرگم شدم و همینه که پریشونم کرده اما حداقل می‌دونم همیشه (هر چقدر هم دیدگاهم در مورد زندگی و نقاط مختلف زندگیم عوض بشه.) نوشتن افکارم یه راه برای آروم کردن، حل کردن و سر و سامون دادن به همه چیزه.

شرح حال نویسی طور

دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۴۰۲، ۰۷:۴۳ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱۳ نظر

۱. کاش ملاقات کردن دوستا یا حتی دوست پیدا کردن یه شغل بود. توی این مدت که مدام با دوستام قرار می‌ذارم و می‌بینمشون خیلی بهم خوش گذشته. واااااای کلی آدم دیگه هست دلم می‌خواد بهشون بگم با هم بریم بیرون اما یه کم نگرانم راستش یکیشون رو نمی‌دونم دوست داره اصلا بریم بیرون یا نه. یکی دیگه‌شون هم دوست دارم بیشتر باهاش وقت بگذرونم و اینا ولی خب الان که اونقدر نزدیک نیستم و خب عجیبه بهش بگم بریم بیرون. یه سری دیگه‌شون هم حس می‌کنم باهام حال نمی‌کنن واسه همین I'm not sure about asking them.

۲. می‌خوام صادق باشم خب؟ من یه کوچولو جدیدا -یه کوچولو- به حرف زدن در مورد آدم و حرف شنیدن در موردشون علاقه پیدا کردم. نه لزوما بد گفتن از افراد یا لزوما صحبت کردن در مورد آدمایی که می‌شناسم ولی فقط متوجه شدن نظر و فکر بقیه در موردشون. خودم خیلی حرف نمی‌زنم چون واقعا حرف خاصی ندارم یا اگرم حرفی باشه توی دو تا جمله می‌گم تموم می‌شه. (دیدین این کسایی که دو ساعت راجع به یه موضوع حرف می‌زنن؟ من واقعا همچین توانایی‌ای ندارم.) به عنوان کسی که خیلی وقتا تلاش می‌کنه افکار بقیه در مورد خودش رو پیش بینی کنه (گاهی به صورت کنترل نشده و چسیب‌زننده.) برام جالبه افکار دیگران رو در مورد آدم‌های مختلف زندگیشون بدونم. فکر می‌کنم وقتشه خودمم تلاش کنم در مورد آدمای زندگیم فکر کنم! امروز با دوستم رفته بودم بیرون و اون کلی فکر در مورد اون آدما داشت. شاید من خوب به آدما فکر نمی‌کنم. منظورم اینه که من همیشه تلاش می‌کنم جلوی فکر کردن در مورد بقیه رو بگیرم واسه همین خیلی چیزا از دستم در می‌ره. قبلا فکر می‌کردم فکر کردن در مورد بقیه درست نیست (چون ممکنه نگاهت بهشون عوض بشه و همیشه اینکارو به چشم "قضاوت" می‌دیدم.) الان کاملا نظرم عوض شده. به نظرم شناختن آدما باعث می‌شه بتونیم رابطه بهتر و درست‌تری باهاشون داشته باشیم. یه وقتایی یه آدم می‌تونه برات دوست باشه در صورتی که می‌تونه دوست صمیمی افتضاحی باشه. واسه همینم یاد گرفتم به جای بی‌قراری برای سریع نزدیک شدن به آدمایی که فکر می‌کنم خیلی جالبن، فقط باهاشون وقت بگذرونم و کم کم همدیگه رو که بیشتر بشناسیم می‌تونیم نوع رابطه‌مون رو هم مشخص کنیم.

۳. یه وقتایی دلم می‌خواد پلی لیست خودمو بندازم اونور و یه آهنگ خیلی خفن و جدید و نامعروف بشنوم. 

۴. کاش زودتر به فکر می‌افتادم.

۵. من الان یازدهمم! حس عحیب و خوبی داره که به کنده شدن شر کنکور نزدیک می‌‌شم... راستش بیشتر انگیزه‌م برای خوب دادن کنکور قولاییه که مامان و بابام بهم دادن. برای رسیدن به اونا هم که شده باید بیشتر تلاش کنم. وای خدا من هنوز کنکوری هم نیستم و اینطوری حرف می‌زنم.

۶. آخرش روشنه مگه نه؟

می‌خوام قالبو عوض کنم."-"

رعد و برق

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۱۱:۴۶ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۴ نظر

«به نام خدا»

     چند وقته زندگی برام جالب شده. البته هنوزم به نظرم مردن راحت‌تر از زندگیه ولی خب خیلی طبیعیه نه؟ چون واقعا مردن از زندگی کردن آسون‌تره! یه شب قبل خواب همینطوری به خدا گفتم که اگر توی خواب بمیرم خیلی راحته چرا راحتم نمی‌کنی؟ (واقعا بدون هیچ افکار منفی‌ای. من افسرده نیستم و در حال غر زدن نیستم.TTxD) و همون شب یه خواب خیلی خفن دیدم. یه شهاب سنگ خورد به زمین و به طرز عجیبی انسان‌ها زنده موندن من یه ابرقدرت پیدا کرده بودم که موقع شدت گرفتن احساساتم خیلی قدرتمند می‌شدم مثل هالک. به خاطر برخورد شهاب سنگ گرد و غبار پراکنده شده بود و هوا خیلییی آلوده شده بود و من از اینکه با وجود آلودگی هوا مردم هنوز توی خیابون روانه بودن عصبانی شدم و رفتم ماشینارو درب و داغون کردم. شدت احساساتم که کم شد (و قدرتم تموم شد) رفتم خوابیدم و صبح که بیدار شدم برگشته بودم به نوزادیم و باید دوباره از اول زندگی می‌کردم. توی همون خواب تا 10 سالگیم هم زندگی کردم.TT خیلی جالب بود. بعد که بیدار شدم به این نتیجه رسیدم شاید در واقع ترجیح میدم یه زندگی جدید و جالب داشته باشم تا اینکه بمیرم. شایدم از این همه اشتباه کردن توی زندگیم خسته شدم و به همین خاطر اون خواب که توش یه فرصت جدید برای جبران همه چیز داشتم اونقدر برام جذاب و شیرین بود.

دوست داشتن

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۱۱:۲۱ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱۱ نظر

?Who am I darling to you

من آدم‌های زیادی رو دوست دارم و فکر می‌کنم همونطور که نگه‌ داشتن غم و خشم توی خودمون بهمون آسیب می‌زنه بیرون نریختن و نشون ندادن عشق و علاقه هم می‌تونه آسیب زننده باشه. می‌ترسم هیچوقت مطمئن نشم که آدمایی که دوست دارم بهم آسیب نمی‌زنن و هیچوقت نتونم این احساسات رو بروز بدم. با وجود اینکه خودم خیلی احساساتم رو نشون نمیدم اما وقتی می‌بینم اونقدر که دوسشون دارم دوستم ندارن قلبم می‌شکنه. احتمالا همین الانشم توی ناخودآگاهم فکر می‌کنم دارن بهم آسیب می‌زنن و می‌ترسم اگر نشون بدم چقدر دوسشون دارم قلبم خیلی خیلی بیشتر بشکنه. چون اینطور که به نظر می‌رسه توی همه رابطه‌‌هام با دوستام یه نفر از من دوست داشتنی‌تره. این خودخواهانه‌ست که بخوام بیشتر دوست داشته بشم می‌دونم ولی نمی‌تونم جلوش رو بگیرم و به این نتیجه رسیدم که وقتی این حس در من وجود داره اشتباهه بخوام وجودشو نقض کنم. 

دارم به این نتیجه می‌رسم که منطقم خیلی وقتا از احساساتم بیشتر بهم راحت می‌گیره. منطقم می‌گه این چرت و پرتا رو ول کن و هرکس رو هرجور که میخوای دوست داشته باش و اهمیت نده که اونا چه مقدارش رو بهت بر می‌گردونن در حالی که احساساتم می‌ترسن آسیب ببینن و من رو عقب می‌کشن. 

.I'm scared of the lonely arms

می‌تونم غم‌خوارتون باشم ولی would you let me؟ 

می‌تونم دوستتون داشته باشم ولی won't you hurt me؟

کاش دوست‌ داشتن به همون راحتی‌ای بود که توی کتابا هست.

Asteria

آستریا همیشه میگه انسان ها قوی تر از چیزی‌ان که خودشون فکر می‌کنن.

+امیدوارم ازاین وب حس خوبی بگیری.:)

نویسندگان