بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همتون.*-*
خیلی دلم تنگ شده بود و خب... گفتم بیام یه سلامی بکنم ازتون یه خبری بگیرم دوباره محو بشم..D:
چطورین؟ درگیر درسین؟ همه چیز خوبه؟
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همتون.*-*
خیلی دلم تنگ شده بود و خب... گفتم بیام یه سلامی بکنم ازتون یه خبری بگیرم دوباره محو بشم..D:
چطورین؟ درگیر درسین؟ همه چیز خوبه؟
خوبیش اینه که همون موقع که حالت خوب نیست میتونی پر از انرژی خوب باشی.
به نام خالق انسانیت
سلام! میخوام درد مورد یه چیزی صحبت کنم که هم اذیتم میکنه هم خوشحال.
فکر کنم همه مون یه دوره این حس رو داشتیم که از یه آدم بدمون میاد اما دلمون نمیخواد بدمون بیاد... تا حالا شده دلتون بخواد همه ی آدمای دنیا رو دوست داشته باشید، اما یادتون بیاد خیلیا کارای بدی انجام دادن که دیگه شایسته ی اون عشق نیستن؟ بعد بگین نه امکان نداره همه شایسته ی چیزای خوبن و در آخر هم بدونید که همه شایسته نیستن...
به نام خالق عشق
مثلا بهت بگم عاشقتم و تو یه شادی کوچیک واسه خودت جور کنی!؟
عاشقتم!
+باید یادم بمونه عاشقمه...:دی
به نام خالق لبخند
- ترسناکه؟
- نه.
-پس چرا صورتت رو ترسناک کردی؟
دقایقی پیش فهمیدم وقتی در مورد یه چیزی هیجانزده میشم اما دلم میخواد هیجانم رو مثل یه راز توی ذهنم نگه دارم یه لبخند بزرگ میزنم که ظاهرا صورتم رو ترسناک میکنه. و به نظرم این... خیلی قشنگه. الان شاید هیچکس متوجه این حالت چهره ی من و معنیش نشه اما یه زمانی کسی هست که صورتمو ببینه و اینو بفهمه و توی دلش از هیجان من ذوق کنه و منم با ذوق اون دلم بخواد بیشتر خودمو بهش نشون بدم. نمیدونم فکر کردن به این چیزا یا خوشحال شدن با فکر کردن بهشون طبیعیه یا نه ولی ترجیح میدم غیرطبیعی باشه. دلم میخواد یه آدم معمولیِ غیرمعمولی باشم.
به نام پدیدآورنده ی کلمات زیبا
خیلی روح روشنی داری
وقتی کسی که قبولش داری و تعریفش برات یه دنیا ارزش داره اما یه جورایی خجالت میکشی -که بهش نشون بدی لایق تعریف هستی- اینو بهت بگه... نمیدونم... فقط یکی از قشنگ ترین چیزایی بود که یه نفر بهم گفته بود.

بسم الله الرحمن الرحیم
این یه چرخهست که هر دفعه طی میکنم و وقتی به نقطه ی پایان میرسم همون سیر قبلی دوباره شروع میشه. این از اون چرخه های درست و خوب نیست. این چرخه اشتباهه. اصلا نباید چرخه باشه من باید بعد از یه دور به پایان رسوندن این چرخه ازش درس بگیرم، اشتباهاتم رو تکرار نکنم و به جای شروع کردن مسیر قبل یه راه جدید بسازم. راه ساختن سخته. خیلی سخت. همزمان که سعی میکنم با خودم کنار بیام و همه ی اشتباهات کوچیک و بزرگم رو توی سر خودم نزنم، سعی میکنم بفهمم کجای کارم میلنگه. و این برای من سخته. خیلی سخت. دلم میخواد امید و انگیزهای که فقط چند دقیقه تو وجودم زنده میمونه، تا ابد جاودان بمونه اما کسی که برای مسیرش چرخه ی جدید نمیسازه و اشنباه کارشو پیدا نمیکنه خیلی ضعیفه. ضغیف تر از اون چیزی که فکرشو بکنه. من میدونم. میدونم این آدم ضعیف خیلی چیزا ندارن اما هنوزم خیلی چیزا رو از دست نداده مثل پاهاش که میتونه باهاشون ادامه بده و دستاش که میتونه باهاشون بسازه. پس چرا بلند نمیشم و سعی کنم با همین چیزایی که دارم به چیزایی که ندارم برسم؟ چرا بلند نمیشم؟

«به نام خدا»
منم آدمم.