من یه چالش واسه خودم میخوام راه بندازم که بتونم با زور بیشتری برای زندگیم تلاش کنم... و این روزا حالم واقعا خوب نیست ( الان خوبم راستی. 3> ) و هر روز روی یه مودیم که باعث میشه هیچ کدوم از کارای برنامه ام رو درست حسابی انجام ندم.(در مورد این مودی بودن هم کلی چیز فهمیدم... اما دلم میخواد یه کم تحقیق کنم بعد بهتون نتیجه رو میگم.D;) امیدوارم اینکه اینجا منتشرش میکنم و بهم یه حس مسئولیتی دست میده باعث بشه چه حالم خوب باشه چه بد کار هامو رو درست و کامل بهتر انجام بدم. (دلیل خط زدن اون دو کلمه: ما کامل نیستیم.)
خب برنامه ام برای این چالش اینجوریه:
یه هدف بزرگ مشخص میکنی.
این هدف رو به قطعات کوچکتر تقسیم میکنی.
یک یا دو تا از این اهداف کوچکتر رو مشخص میکنی و برای عادت کردن بهش یه بازه 40 روزه رو شروع میکنی.
پیشرفتت رو توی این چهل روز کامل ثبت می کنی و می نویسی برای رسیدن به ریز-اهدافت چه اقداماتی کردی.
اگر صلاح بدونی به این 40 روز 10 روز دیگه هم اضافه میکنی اگر نه میری سراغ ریز-اهداف دیگهت.
اگر من یه کار خیلی خیلی بد بکنم... من رو باز هم دوست خواهی داشت؟ میشه به من بگی.... اگر اتفاقی افتاد و به اونا نتونستی بگی من همیشه پیشت خواهم موند... اگر یه کار خیلی خیلی بد بکنی هم دوستت خواهم داشت. تو... دوستداشتنی هستی و من از دوست داشتنت دست نخواهم برداشت. + نکنه هر چیزی خدا بهم داده رو نیاز دارم... نکنه از دستت بدم.
خیلی وقت بود که هر کاری میکردم نمیتونستم بیام و فقط حرف بزنم تا خالی بشم.. و خب میدونین من هر وقت با یه نفر حرف میزنم کلی حرف دارم که بگم اما نمیتونم بگمشون. یا اون لحظه یادم میره چی میخواستم بگم یا نمیدونم چجوری بگمش یا نمیخوام وسط بحث یهو یه بحث کاملا بی ربط رو شروع کنم. حرفای حالا خاصی هم نیستا.. شایدم خاصه. شاید گفتن چیزایی که برای تو عادی شده، مثل افکار، اتفاقات روز و... خاص باشه.
فلورا برای بار چهارم مجبور شد سکوت رو بشکنه. با چشم های اشک آلود تلاش میکرد حالت چهرهاش رو حفظ کنه و صداش رو بالا نگه داره :« من نمیخوام برای خوشحال نگه داشتن تو، ناراحت باشم. متوجه نیستی؟ من و تو تغییر کردیم و تو فکر می کنی میتونیم مثل قبل باشیم.» جولیا به اشکهاش اجازه داد پایین بیان. آروم طوری که فلورا بشنوه گفت:« آره جولز بیا تا همیشه با هم بمونیم...» فلورا سریع به جولیا نگاه کرد و نفسش رو بیرون داد، جولیا ادامه داد:« خودت اینا رو دوسال پیش گفتی. حالا میخوای قولت رو بشکنی؟ میخوای تبدیل به همون کسی بشی که با احساسات دیگران بازی میکنه؟»
- بس کن جولیا. دارم بهت میگم ما تغییر کردیم. تو دیگه جولز نیستی. و لطفا سعی نکن حرف قدیما رو پیش بکشی.. من هم میتون...
اشک های جولیا حالا دیگه صدا داشتن. فلورا تصمیم گرفت به جای نشونه رفتن قلب جولیا و ادامه دادن حرفش به یه جای ساکت تر بره.
روی جدول خیابون نشست. خیابون گلستان ششم - جایی که متعلق به اون بود.- اشک هایی که به گونهش رسیده بودن رو کنار زد و زمزمه کرد:« ارزش این رابطه خیلی وقته که از بین رفته. پس گریه نکن فلورا.»