۵۵ مطلب با موضوع «چالش ها» ثبت شده است

سفید سیاه سرخ

شنبه, ۵ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۲۵ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته

به هر سه تا متنی که برای این روز چالش نوشته بودم نگاه می‌کنم ولی تنها چیزی که توی سرم می‌پیچه صدای پدریه که اسم بچه‌ش رو صدا می‌زنه و سپهری که جواب نمی‌ده. چه احمقانه دقیق گوش می‌کردم تا جوابی بشنوم.

به همه افرادی فکر می‌کنم که اسمشون رو صدا می‌زنن، به کسایی که می‌ترسن اسمی رو صدا بزنن و چیزی نشنون. به پیامکی که یه هفته طول کشید تا جرات فرستادنش رو پیدا کنم و هول و ولایی که با دیدن اسم مشابه افتاد به جونم. از اینکه کلمه‌ها توی سرم جریان دارن معذبم. عکس‌ها عکس ها عکس‌ها. داستانی روایت می‌شه که آینده رو می‌کشه ولی حرف‌های مامان هنوز توی سرم می‌چرخه. کاش‌ها رو پاک می‌کنم، چشمم رو می‌بندم. کسی نمی‌شنوه و اونی هم که می‌شنوه جواب نمی‌ده. 

خوب گوش کن، می‌شنوی؟

روز اول: من با چیزهایی حرف می‌زنم که جواب نمی‌دن. مثلا...

سازندگان چالش: نوبادی و سولویگ

لبخندهای 1403

پنجشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۴، ۰۱:۰۶ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۳ نظر

راستش فکر نمی‌کردم از امسال لذت ببرم. ولی امسال بیشتر از هر سال دیگه‌ای خودم رو واقعا دوست داشتم و بزرگ شدم و به چیزهایی پی بردم که باعث می‌شن بگم امسال سال پرباری بود. 

سال پربار فقط پر از بارهای شادی بخش نبود. پر بود از احساسات منفی‌ای که ازشون می‌ترسیدم و باید باهاشون رو به رو می‌شدم، امسال با خودِ خشمگینم کنار اومدم. وقتی آزرده شدم توی خودم نگه نداشتم، وقتی نمی‌خواستم کاری رو انجام بدم انجامش ندادم و تظاهر به داشتن هیچ احساسی نکردم. کلی خنده عصبی و منتال برک داون های اول سال رو تجربه کردم و با وجودشون کنار اومدم، به آدم‌هایی که بیشتر از حدشون سوال پرسیدن جواب سربالا دادم، مسائلی رو که درک نکردم با مکالمه حل کردم و از اشتباهاتم خجالت کشیدم اما حسرتشون رو نخوردم. از آدم‌هایی که باید، دوری کردم و با آدم‌هایی که باید، دعوا کردم. حتی اگر قلبم تندتر می‌زد خونسردیم رو حفظ کردم، جا نزدم و با چشمای اشکی از خودم دفاع کردم.

توی خونه رقصیدم، با کسایی وقت گذروندم که همدیگه رو درک می‌کردیم، احساساتم رو ریختم توی یه انگشتر و مووآن کردم، آدم‌ها رو تحسین کردم، حس کردم لیاقت تحسین شدن رو دارم، صبرم بیشتر شد، انتظارم با واقعیت هم سطح شد، خودم رو دست کم نگرفتم، از منطقه امنم بیرون رفتم و با آدم‌هایی حرف زدم که فکرش رو هم نمی‌کردم بتونم، احساسات بیشتری رو درک کردم و با خودم رو راست بودم. 

  1. آهنگ گوش کردن با سوگند توی حیاط
  2. کلاس‌های زبان
  3. اردو مطالعاتی و فوتبال‌دستی
  4. کافه‌برد با بچه‌ها
  5. کافه سیلک
  6. تولدم و همه کادوهایی که گرفتم
  7. وقتی آدم‌ها بهم لبخند زدن
  8. نیمچه یادگیری رانندگی 
  9. آهنگ گوش کردن با بابام توی ماشین
  10. خط چشم‌ها
  11. پیدا کردن چیزهایی که متعلق به خودمن
  12. تجریش و دیدن کسایی که ساز می‌زدن
  13. پیدا کردن دو تا آدم که کنارشون احساس امن و دوست داشته شدن دارم
  14. خوندن لبخند بقیه

فکر می‌کنم من آدمی هستم زاده امید و نگاه. شاید همیشه اطرافم رو روشن نکنم اما توجهم به روشناییه و به آرزوهام باور دارم. امیدوارم همه‌مون نوری رو توی این دنیا پیدا کنیم که تا آخرین نفس برق چشم‌هامون رو روشن نگه داره. امیدوارم همه نغمه‌ها و نورها و لبخندهای زندگیمون در کنار اشک‌ها و فریادها و تاریکی‌ها به اندازه گذر فصل‌ها بوی زندگی بده. سال جدید پر از زندگی‌ای رو برای همه کسایی که بهش نیاز دارن آرزو می‌کنم و یه سال آروم با حس و حال کلبه‌ی کنار ساحل برای کسایی که از طوفان رد شدن.

۱۲ لبخند ۱۴۰۲!

چهارشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۳، ۰۱:۵۷ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۷ نظر

سلاممم.

سال نوتون مبارک.3>

وای من خیلی فاصله گرفتم از اینجا ولی اصلا حس نمی‌کنم فاصله گرفتم. واسه همین هم حسم یه جوریه انگار هر روز پست گذاشتم و حالا نوبت ۱۲ تا لبخند شده. ولی راستشو بگم؟ چالش لبخند‌ها شادی‌آوره اما نه از اون شادی‌هایی که نمی‌دونی بوی تظاهر می‌ده یا نه و همین خیالم رو برای نوشتنش راحت می‌کنه. خیلی پیش اومد که اینجا حرف‌های غمگین زدم اما از شادیام ننوشتم به همین خاطر چند ماه پیش تصمیم گرفتم تا وقتی آماده بشم که برای نوشتن توی اینجا از جون و دل مایه بذارم، توی دفترهام بنویسم.

دوازده تا لبخند من:) :

۱. بادبادک بازی

۲. خانم کلاتیان! 

۳. لبخند زیبای زیبای زیبا که می‌شه براش مرد

۴. دوستی با آفتاب همراه با اشانتیونِ پوست و مو و لپِ نرم همه یک‌جا!

۵. نامه‌ها :)

۶. بچه‌های بیان توی تلگرام! (هزارتا لبخندرو توی یه دونه جا کردم.#۱)

۷. کاشان ×۲

۸. گوشواره‌ها. مخصوصا گوشواره‌ی مسی.

۹. قشنگ شدن مدل موهام ×۲

۱۰. تعریف شنیدن در مورد سلیقه موسیقیاییم.

۱۱. ویالن زدن برای بچه‌ها، معلم‌ها و تقریبا هرکس تونستم!

۱۲. مدرسه و دوستام و من توی مدرسه! (هزار لبخند در یکی #۲)

۱۳. کنسرت ویالن و پیانو (یه مورد اضافه‌تر چون ما اولین‌ها رو «ارج می‌نهیم». :دی)

۱۴۰۲ رو واقعا زندگی کردما! کلی احساس و اتفاق توش داشت. و توش بیشتر اجازه دادم که 'احساس کنم'. احساس خیلی مهمه اگر شما هم خیلی جلوی احساساتتون رو می‌گیرید یه کم رهاش کنید. واقعیت اینه که ممکنه ازش آسیب ببینید ولی آسیب‌هاش کمتره.

۱۴۰۳ رو می‌خوام با قاطعیت شروع کنم. که مثلا سال بعد بیام بگم چقدر امسال قاطع بودما! آخه به نظرم باید یه مقدار بین "سازگاری و احتیاط" و "قاطعیت و جنگیدن" تعادل برقرار کنم. 

یازده لبخند 1401

پنجشنبه, ۲۵ اسفند ۱۴۰۱، ۰۹:۳۴ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱۲ نظر

سلاممم.:">

سال 1401 به قول آیلین "سال زیبایی بود ولی نمی‌خوام بهش بگردم.:)"

از اونجایی که من امسال مدرسه‌م رو عوض کردم و تجربه‌ی سه تا مدرسه (سه تا!) رو داشتم فکر کنم اونقدر تجربه کردم و گریه کردم و خندیدم که نشه شماردشون به همین خاطر عنوان و تعداد لبخندها اینطوری شدن..xDTT

دعوت می‌کنم از بلا و نادشیکو و پرسون.*^*

  1. همه‌ی اون نامه‌ها و یادگاری‌های قشنگی که بچه‌های مدرسه برام نوشتن. 
  2. نامه‌نگاری کوتاه مدتمون با هدی.:"))
  3. حرف زدن با تینا>>>
  4. تولد فاطمه و جمع شدن دوباره اکیپ چندین سالمون.
  5. تولدی که با سوگند گذروندم و اون بازی واقعیت مجازی که کلی به خنده انداختمون.TTTTTT
  6. آشنا شدن با آرینا و اون مدت کوتاه دو-سه ماهه که با هم توی یه مدرسه گذروندیم. (و همه اون حرفامون راجع به ترو کرایممحیتشهتین)
  7. اردوی ایران مالی که با آرینا رفتیم.
  8. کلاسای پژوهش نگارش>>>>>>>
  9. آشنا شدنم با معلم ریاضی خوشگلمون که بی‌اندازه زیبا و مهربونه.:))
  10. دوست شدن با آوا.
  11. دوست شدن با زهرا وقتی توی دومین نقطه اوج تنهایی و غم و درد بودم.

2: چالش سی کالج~

يكشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۱، ۱۰:۲۲ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۴۳ نظر

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

-سعدی

چالش 19 سوال مرینا

شنبه, ۵ شهریور ۱۴۰۱، ۰۹:۵۹ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۲۹ نظر

به نام خداوند پروانه ها~

یوهو این چالش خوشگله.:"> 

منبع

از سلین تشکر میکنم که دعوتم کرد. 

من هم دعوت میکنم از آلا، آیسان، سانبین، بلا، پری، نگرا ^^

productivity challenge -2nd 40 days

جمعه, ۱۷ تیر ۱۴۰۱، ۰۹:۰۹ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۲۱ نظر

به نام خدا

من یه چالش واسه خودم میخوام راه بندازم که بتونم با زور بیشتری برای زندگیم تلاش کنم... و این روزا حالم واقعا خوب نیست ( الان خوبم راستی. 3> ) و هر روز روی یه مودیم که باعث میشه هیچ کدوم از کارای برنامه ام رو درست حسابی انجام ندم.(در مورد این مودی بودن هم کلی چیز فهمیدم... اما دلم میخواد یه کم تحقیق کنم بعد بهتون نتیجه رو میگم.D;) امیدوارم اینکه اینجا منتشرش میکنم و بهم یه حس مسئولیتی دست میده باعث بشه چه حالم خوب باشه چه بد کار هامو رو درست و کامل بهتر انجام بدم. (دلیل خط زدن اون دو کلمه: ما کامل نیستیم.)

خب برنامه ام برای این چالش اینجوریه: 

  1. یه هدف بزرگ مشخص میکنی.
  2. این هدف رو به قطعات کوچکتر تقسیم میکنی.
  3. یک یا دو تا از این اهداف کوچکتر رو مشخص میکنی و برای عادت کردن بهش یه بازه 40 روزه رو شروع میکنی.
  4. پیشرفتت رو توی این چهل روز کامل ثبت می کنی و می نویسی برای رسیدن به ریز-اهدافت چه اقداماتی کردی.
  5. اگر صلاح بدونی به این 40 روز 10 روز دیگه هم اضافه میکنی اگر نه میری سراغ ریز-اهداف دیگه‌ت.

چالش تا وقتی که خود وبلاگر نخواد تموم نمیشه.

چالش + ریز حرف های من

جمعه, ۱۶ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۳:۲۳ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۷ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

میخوام یه چالش راه بندازم واسه درس خوندن. ولی هیــــــچ ایده‌ای ندارم. یه ایده‌ای که برای خودم خسته کننده نباشه و مشوق هم باشه که بیشتر درس بخونم. یه چیز خفن، به درد بخور و قابل اجرا. شما ایده دارین؟

آقا من بیخیالم ولی دلیل نمیشه دوست نداشته باشم ساعت مطالعاتیم بیشتر باشه. فقط نمیدونم چجوری کونمو خودمو جمع کنم برم درس بخونم.D:

نه کالیستااا. این چیزا چیه میگی. اصلا همچین چیزایی نباید به ذهنت بیاد.(خود درگیری ای که شاید مبهم باشه براتون.)

ولـــــی من میتونم. کالیستا تو خیلی کارای بیشتری ازت بر میاد.

دلم براتون تنگ میشه. (#مخاطبین خاص)

دلم برای شما ها هم تنگ میشه. (مخاطب: فیلم ها و سریالایی که در آینده نخواهم تونست ببینم.)

منتظرم زودتر برسی و ببینمت (و از شرت خلاص بشم).(مخاطب: اتمام دبیرستان و کنکور.)

منتظرت میمونم و برای رسیدن بهت تلاش میکنم. (مخاطب: منِ آینده و موفقیت.)

بهتون عشق می‌ورزم. (مخاطب: آدم های دوست داشتنی الانم و آدم های دوست داشتنی آینده‌ام.)

برات آرزوی موفقیت و شادی میکنم. (همه ی آدمای دنیا. مخصوصا تو.)

بای بایییییی. (با لحن ایمان توی کومان.)

10 لبخند 1400

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۴۰۰، ۰۵:۵۲ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱۶ نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

  1. اون مدتی که هر روز یه کتاب میخوندم.
  2. ویدیویی که برای تولدم درست کرده بود.
  3. وقتی که توی کنسرت خوب ویلن زدم.
  4. وقتی که مامانم عاشق یکی از آهنگایی که می زدم شد و هروقت اونو می زدم خوشحال می شد.
  5. وقتی که دوستام می گفتن :« خانم شما ندیدین کالیستا چقدر شیطونه.» 
  6. وقتی منو دینا هم رو اذیت می کردیم.
  7. وقتی با یه سری از بیانیون حرف می زدم.
  8. آرت بوکم.
  9. وقتی چیزایی که از مغازک سفارش دادم رسیدم دستم.
  10. وقتی کتابایی که از نمایشگاه کتاب سفارش دادم رسید دستم.

و کلی لبخند دیگه.:)

تشکر میکنم از همه ی بیانیونی که:

یا بهشون گفتم نوشته شون قشنگه، یا بهشون گفتم بهم حس خوبی دادن(حس خوب منظورم هر حس خوبیه ممکنه گفته باشم خوشحالم کردی یا چیزای دیگه.)، یا با هم حرف زدیم.(حرف واقعی.)

+ منبع رو فراموش کردم.

چالش سی کالج~

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۴۰۰، ۱۱:۳۶ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۴۴ نظر

به نام خداوند سبحان

های های هوی هوی.

این چالش زیبا که در عنوان ذکر شده از وب شارلوت میاد. چالش آسان و زیبایی که کم وقت می‌بره.*-*

کلمات رو نمیدونم از کجا انتخاب می‌کنم شاید گاهی از خودم بگم، گاهی از کتاب‌هام دربیارم و گاهی از پستای بیانیون کلمات دلنشینو در بیارم.*^*

و همینطور دعوت می‌کنم از یاس ارغوانی (اول می خواستم به طور رسمی و تکی ایشون رو دعوت کنم.*^*)

شروع چالش: ۰۰/۱۱/۷

پایان چالش:۰۰/۱۲/۲۷

Asteria

آستریا همیشه میگه انسان ها قوی تر از چیزی‌ان که خودشون فکر می‌کنن.

+امیدوارم ازاین وب حس خوبی بگیری.:)

نویسندگان