۵۴ مطلب با موضوع «خواندنی‌ها» ثبت شده است

روز پنجم: برای دال

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۴۰۲، ۰۹:۰۳ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۲ نظر

•- روز پنجم -•

برای کسی بنویس که قلبت رو از همه بدتر شکست.

    سلام "دال" عزیزم1... اولش موقع دیدن عنوان این نامه کسی به ذهنم نرسید ولی این اواخر دوباره بهم آسیب زدی و یادم افتاد دفعات متعددی به خاطرت حداقل گریه کردم.

عجیبه که فراموش کرده بودم؟ اتفاقا از دید خودم خیلی منطقیه. انقدر دوستت دارم که یادم رفته بود می‌تونی بهم صدمه بزنی. تو هم منو دوست داری، اگراین جمله رو بذارم کنار "آب در درمای 100 درجه می‌جوشد" اول اینکه دوستم داری رو به عنوان فکت قطعی انتخاب می‌کنم. با این حال علاقه‌ت باعث نمی‌شه کار خودت رو نکنی، فکر نکنم اصلا متوجه باشی آسیب‌هات چقدر عمیق باعث ترک برداشتنم می‌شن. اصلا فکر نکنم بدونی با نصف اذیت‌هات کاری کردی بی احساس شدن نسبت به همه‌چیز و همه‌کس رو ترجیح بدم.

    اگر قسمتیش مشکل من باشه که اغلب آزردگیم رو بروز نمی‌دم قسمت دیگه‌ش هم مشکل توعه چون به نظر می‌رسه حتی نفهمیدی وقتی با کارات به گریه‌م می‌ندازی، یعنی چه میزان عجزی رو بهم تحمیل کردی. نمی‌دونم شایدم فکر می‌کنی لوسم که گریه می‌کنم؟ درواقع معنی گریه‌هام رو نمی‌دونی. ترس‌های زیادی توی دلم کاشتی. ضعف‌های شخصیتی... رابطه‌مون کم عمر نکرده، می‌دونی که؟ حقیقتش از خودم متنفرم که اینا رو در مورد تو می‌نویسم. آخه تو؟؟ تویی که برام عزیزی، تویی که باهات مکان‌های مختلف رو تصور می‌کنم. تویی که صادقانه نبودت رو نمی‌خوام. اما اینم مثل خیلی حرفای دیگه حتی اگر نه توی روی خودت، باید بیان بشه چون تو بهم آسیب زدی... نزدیکی‌مون بهم باعث می‌شه آزارهایی که از طرف بقیه برام مسخره‌ست از طرف تو خرابی بزرگی به جا بذاره.(ویرانی‌شون از همون سوراخ بزرگ قلبم که مخصوص توئه توی کل وجودم پخش می‌شه.) دقیقا به خاطر همین نزدیکی‌مون هم اگر قلبم رو سیاه کنی متوجه نمی‌شم. اون لحظه فقط فکر می‌کنم کارای روتین و بچگانه‌ت کمی برای قلبم ناخوشاینده.

    و من خیلی دوستت دارم. تو هم همین‌طور. به همین‌خاطر این دفعه برای اولین‌بار آرزو نمی‌کنم کاش از اول ملاقاتت نمی‌کردم. آرزو می‌کنم یه کوچولو فرق داشتی. فقط یه کوچولو. چون نمی‌خوام جایگاهت توی زندگیم و قلبم خالی بمونه... ولی اگر مشکل جای خالی نبود رهات می‌کردم... نه هر دومون می‌دونیم اینا فقط بهانه‌ن.

    من هیچوقت رهات نمی‌کنم پس لطفا یا تمومش کن یا ازم نخواه پیشت همون آدم قبلی بمونم. من عمرا اگر ترکت کنم ولی به چیزی تبدیل می‌شم که برگشت پذیر نیست... از لحظه‌ای که یاد بگیرم چطوری خودم رو در برابرت مقاوم کنم جوّ بینمون ناخوشایند می‌شه.

    متنفرم. از کل این نامه متنفرم.

1. راستش علاوه براینکه هنوزم برام عزیزی هیچوقت هم قصد ندارم از لیست عزیزترین‌هام خط بزنمت.

 پی نوشت خیلی بعدتر: با اینکه اینو نخوندی ولی داری خیلی بهتر عمل می‌کنی. 

روز چهارم: برای ب

يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۴۰۲، ۰۹:۰۵ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۰ نظر

•- روز چهارم -•

برای کسی بنویس که بهش صدمه زدی.

سلام...

ب گرامی... موضوع اینه که من مطمئن نیستم بهت آسیبی رسوندم یا نه ولی خیلی دفعات شد که می‌خواستم هرچیزی بینمون بود رو از هم بپاشونم و همین باعث می‌شد صدمه ببینی. این کارو نکردم و باید بدونی بابتش خیلی تلاش کردم و به خودم فشار آوردم. راستش حق تو نبود که توسط من آسیب ببینی و در هرصورت ما محکوم به جدایی بودیم. درواقع بزرگترین چیزی که کمکم می‌کرد خودم رو نگه دارم و بهت چیزی نگم آگاهی از جدایی‌مون بود. اگر ما کنار هم می‌موندیم کلی خاطره خوب قربانی ادامه مفتضحانه‌مون می‌شد و اگر اون‌طوری تمومش می‌کردم همه اون خاطرات تبدیل به نفرین می‌شدن، طلسمی که نمی‌تونستیم از شرش خلاص بشیم. شاید حرف خودخواهانه‌ای به نظر برسه ولی از اینکه صبر کردم و همه چیز رو تموم نکردم راضی‌ام چون وقتی دوریم لازم نیست مثل قبل همدیگه رو تحمل کنیم و کسی به خاطر سکوت کردن آسیب نمی‌بینه. اواخرش -قبل جدایی موعود (که فکر کنم فقط برای من "موعود" بود)- یه کم سرد شدم همون لحظاتی که تو بیشتر از همیشه گرم بودی. ازت بابت اینکه نتونستم مثل تو به عهدمون پایبند بمونم عذر می‌خوام. اصلا از اینکه به اون عهد امیدوارت کردم وقتی می‌دونستم نمی‌خوام بهش عمل کنم معذرت می‌خوام. ببخشید اگر سیاهیم نور گرمت رو کمی سرد کرد اما تمام تلاشمو کردم که دور بشم و نورت رو با تاریکیم نکشم. از اتفاقایی که افتاد و کارایی که کردم پشیمون نیستم (اونا واقعا بیشترین تلاشم بودن) تمام تلاش خودمو کردم توی رابطه‌مون آدم بده نباشم و بهت آسیب نزنم و معتقدم موفق شدم... ولی می‌خوام بدونی اگر چیزی از دستم در رفته از عمد نبوده. واقعا واقعا ممنونم که توی اون مدت کنارم بودی هرچقدر هم عوضی باشم می‌دونم گاهی سرچشمه گرمای قلبم تو بودی.

مطمئنم آدم‌های مناسب‌تری رو ملاقات خواهی کرد.

از طرف موژان

روز سوم: برای خانم احمدی و مامان

شنبه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۲، ۰۹:۰۲ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۲ نظر

•- روز سوم -•

برای کسی بنویس که این روزها دلتنگش هستی.

خانم احمدی عزیزم! سلام.

از وقتی که شما رفتین من پیش سه تا معلم مختلف رفتم و همشون شما رو به خاطر اینکه اینقدر معلم خوب و حرفه‌ایی بودین1 تحسین کردن. همه‌شون وقتی می‌گفتم سه ساله ویولن می‌زنم تعجب می‌کردن و اسم معلمم رو می‌پرسیدن. شاید همه فقط در مورد این که چطوری من رو شکوفا کردین و باعث پیشرفتم شدین صحبت کنن ولی شما علاوه بر اینا من رو مشتاق کردین، نذاشتین عشقم به ویولن کم بشه و همین شد که من سخت کار کردم و با راهنمایی شما به جایی رسیدم که خیلی‌ها انتظار ندارن بشه توی سه سال بهش رسید. شما فقط معلم خوبی نبودین ، آدم خوبی بودین و هستین که من رو درک کرد و موقع سختی فقط با حضورش نوازشم کرد.2 شما با وجود تفاوت‌هامون من رو قضاوت نکردین و حتی بهم گفتین که شاید بقیه چیز دیگه‌ای از من ببینن ولی می‌دونین توی قلب من چیز بدی نیست. 

من همیشه فاصله‌م رو با آدما حفظ کردم، علی‌الخصوص اون موقع‌ها که در حال تجربه کردنِ منزوی‌ترین ورژن خودم، خیلی "دور" بودم. این بین شما بدون اینکه خودم هم بفهمم برای من مکانی امن برای فراموش کردن غم‌ها بودین که پیشتون می‌تونستم فقط روی ویولن زدن و گره زدن احساساتم به آرشه و نت‌ها تمرکز کنم. اون ماه‌های کذایی که یه روزش هم بدون بغض، تنفر و یخ زدن بدنم نمی‌گذشت رو با ویولن گذروندم و به خاطرش ازتون ممنونم، ممنونم که کمکم کردین آرامشم در ویولن رو پیدا کنم.

امیدوارم هرجایی که هستین و می‌رین موفق و خوشبخت باشین. امیدوارم روزی دوباره ببینمتون.

با احترام هنرجوی شما

پی نوشت: راستی معلم فعلیم که جلب رضایت و تحسینش خیلی سخته و (اصلا) تو کار تعریف نیست گفت به آینده‌م خیلی امیدواره.:")

1 غم‌انگیزه که دیگه درس نمی‌دین و این افعال رو به گذشته صرف می‌کنم.

2 فکر کنم اون دوران دقیقا چیزی که من نیاز داشتم همین بود. حرفی رد و بدل نشه اما یه میدان از آرامش و امنیت بر فضا حاکم باشه. 


 دلتنگی در مقابل تو اصلا بی‌معنی می‌شه. طوری لحظه به لحظه زندگیم دلتنگتم که باورت نمی‌شه. دلم می‌خواد تا ابد توی آغوشت باشم، سرم رو روی شونه‌ت بذارم و گونه‌ت رو ببوسم. بزرگترین تکیه‌گاهم، مهربونم، حالا که چند روزه رفتی سفر دلم برات بیش از پیش تنگ شده. انقدر نبودت به قلبم و گلوم فشار آورده که نه تنها دلم تنگ، بلکه کل وجودم مچاله شده.

عجیبه فقط یک ساعت اونورتری. جایی نرفتی که فقط دو روز نخواهی بود اما صدات رو که از پشت تلفن می‌شنوم غم طوری وجودم رو پر می‌کنه که می‌تونه یه دسته از موهام رو سفید کنه. دلم خیلی تنگته، قلبم بدجوری مچاله شده و برای به آغوش کشیدنت قرار ندارم. ولی مهربونم این رو برای بعدا می‌گم... من قویم نگران نباش؛ باشه؟

تا بی نهایت دوستت دارم، نرگس نوشکفته تو

روز دوم: برای جیگولی

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۴۰۲، ۰۱:۴۳ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۴ نظر

•- روز دوم -•

برای بهترین دوستت بنویس

    هی جیگولی پر از رنگم! امیدوارم حالت خوب باشه یا اگر نیست خوب بشه...

    وقتی دیدم عنوان بعدی نامه نوشتن برای توعه کلی احساس، خاطره و اتفاق به یادم اومد. با به خاطر آوردن همه اون‌ها باعث شد فکر کنم دوستی ما چه مسیر متفاوتی داشته. اون اوایل که باهات آشنا شده بودم تو برام یه فرشته بودی. شاید به نظرت عجیب بیاد ولی اون یادداشت کوتاه کاملا واقعی و از ته دل بود. خیلی یادم نیست چرا اما اون موقع‌ها -سال سوم، چهارم- به طرز عجیبی برام خارق‌العاده و خاص بودی(هرچند الان قابل درکه ولی اون‌ موقع که خیلی نمی‌شناختمت حتما دلایل متفاوتی داشتم.) به همین خاطر جز فرشته طور دیگه‌ای نمی‌تونستم توصیفت کنم. حتی می‌تونی از مامانم هم بپرسی که چقدر ازت تعریف می‌کردم. بعد از چند سال کسی بودی که دلم می‌خواست مدام باهاش بحث کنم. نمی‌دونم دلیلش چی بود که باعث می‌شد یه وقتایی از دستت حرص بخورم یا به در آوردن حرصت تمایل شدید داشته باشم ولی هرچی بود باعث شده بود از فرشته برام تبدیل به مخلوطی از دوست-رقیب(رقیب کلمه درستی نیست اما هرچی فکر می‌کنم جایگزین بهتری به ذهنم نمی‌رسه.) بشی. همین‌طورکه می‌گذشت، صحبت کردن باهات جذاب‌تر می‌شد و دلم می‌خواست بیشتر بشناسمت، حتی کم کم بحث کردن باهات برام لذتبخش شد. همیشه هم بقیه بچه‌ها توی گروه اینطوری بودن که: با هم دعوا نکنین، دوست باشین.xD ولی من واقعا موقع صورت گرفتن اون بحث‌ها حس بدی نداشتم... می‌دونی انگار یه‌جور دست انداختن دوستانه بود. الان که بهش فکر می‌کنم کنجکاوم بدونم تو در موردش چه حسی داشتی... امیدوارم به خاطرشون حس بدی بهت نداده باشم. اینکه چطوری اینقدر نزدیک‌تر شدیم... نمی‌دونم شاید به خاطر زنگ زدنامون به هم بود؟ شایدم وقتی بیشتر همو شناختیم به هم نزدیک شدیم. خیلی خوشحالم بابت همه اتفاقاتی که بینمون افتاد و الان به اینجا رسیدیم. 

    الان وقتی به این فکر می‌کنم که با هم دوستیم قلبم گرم می‌شه. اگر بخوام با کسی صحبت کنم تو کسی هستی که اول به ذهنم میاد. اونقدر بهت اعتماد دارم که احتمالا 80 درصد بیشتر از هرکس دیگه‌ای در مورد من می‌دونی و هیچوقت نگران نیستم که قضاوتم کنی. می‌دونی وقتی ازت نظر می‌خوام یا با هم صحبت می‌کنیم مطمئنم چیزی که می‌گی واقعیه و من خوشحالم که می‌تونم از این نظر بهت مطمئن باشم. اینکه می‌تونم کسی مثل تو رو داشته باشم که حرف زدن باهاش و شنیدن حرفاش اینقدر مطمئن و بدون اورثینک باشه بهم حس خوشبختی می‌ده. بیا یه روز باهم بریم آمستردام و نیویورک و همه شهرهای دیگه‌ای که توی موزه‌هاشون اثری از ونگوگ هست و توشون غرق بشیم.(ترجیحا در مورد این قرارمون به پارتنر آینده‌ت حرفی نزن.:دی) امیدوارم به زودی محتوای صحبت‌هامون برای دیگران قابل بازگو بشه(احتمالا وقتی این اتفاق بیفته که هرچی تونستیم رو گفته باشیم.) و امیدوارم قلبت همیشه به روشنی بتپه.

مرسی که هستی.

از طرف بستیِ تو؟! :'>

در فکر فرار از معنا

سه شنبه, ۳ مرداد ۱۴۰۲، ۰۳:۳۴ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱۰ نظر

   دلم برای خودم تنگ شده. برای کالیستایی که برعکس بعضی از وبلاگ‌نویسا نوشتن اونقدر هم براش سخت نبود. نوشته‌هاش رو دوست داشت و دنبال کمال توی کلمه‌ها نبود. شاید به همین خاطر نوشته‌هاش با مال بقیه - نوشته‌های درجه یکِ بقیه- قابل مقایسه نبود اما هر چی که بود مدتی می‌شه که اون کالیستا رفته و فقط من موندم. منی که تابستون و پاییز 1401 مثل یه طوفان ویرانگر همه چیزم رو خراب کردن و از نو ساختن. عقایدم، افکارم، علایقم و شخصیتم. ناراحت هم نیستم، درسته که خیلی سخت گذشت اما حداقل رشد کردم. حداقل بلدم کنار خودم بمونم و تو سر خودم نزنم، از روابط و آدم‌ها چیزهای بیشتری سرم می‌شه، سختی‌ها و احساسات بیشتری رو تجربه کردم و شناختم و حداقل الأن می‌دونم موژان چجوری کار می‌کنه و ازش توقع بی‌جا ندارم. ولی حتی اگر یاد گرفته باشم توی روزهای طوفانی چجوری با وجود خستگی تکه چوب شناور رو رها نکنم، دلم برای روزهای بی‌خبری و پرتوقع خودم تنگ می‌شه، روزهایی که بیشتر از همیشه کالیستا بودم.

   الأن کمتر می‌نویسم چون معنای نوشتن برام و هدفم از نوشتن تغییر کرده. من طی سال تحصیلی گذشته درک عمیق‌تری از ادبیات پیدا کردم، منظورم این نیست که خودم به اون عمق دست پیدا کردم بلکه یه معلم خفن داشتم که بهم اون عمق رو نشون داد و به خاطر اون فهمیدم نوشتن چه‌قدر تاثیرگذارتر و قدرتمندتر از این حرفاست و من چه نگاه سطحی‌ای بهش داشتم. چه‌قدر همیشه برای سرگرمی و هیجان‌زده شدن کتاب می‌خوندم، نه برای اینکه درکم رشد کنه، نه برای اینکه مغز خالیم پر بشه. با این حال من هنوز نمی‌دونم می‌خوام با نعمت نوشتن و خواندن چه معنی‌ای به دنیای خودم و دیگران اضافه کنم، شاید به همین خاطره که این مدت به زور خوندم و نوشتم. علت این اجبار ترسه، ترس از اشتباه، از اینکه شاید نوع خوندن و نوشتن گذشته‌م اشتباه نبوده و فقط هدف سطحی‌ای داشته. شاید همه چیز اشتباه نیست و فقط یه قسمتش نیاز به اصلاح داره و ممکنه بتونم با این هدف جدید و همون روش قدیمی رشد کنم.

   سردرگم شدم و همینه که پریشونم کرده اما حداقل می‌دونم همیشه (هر چقدر هم دیدگاهم در مورد زندگی و نقاط مختلف زندگیم عوض بشه.) نوشتن افکارم یه راه برای آروم کردن، حل کردن و سر و سامون دادن به همه چیزه.

روز اول: برای لاله

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۴۰۲، ۰۵:۴۹ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

این یک نامه عاشقانه نیست.

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۴۰۲، ۱۲:۴۲ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۶ نظر

ماه کامله مهربونم. دوستت دارم. انقدر دوستت دارم که به خاطر شدتش اشک می‌ریزم. به خاطر شدت خوشحالیم از داشتنت اشک می‌ریزم عزیزم. می‌دونم چه حس بدیه وقتی یه نفر از شدت دوست داشتنت جلوت اشک می‌ریزه و تو نمی‌دونی باید چی‌کار بکنی و حس بدی می‌گیری به همین خاطر این اشک‌ها رو همون‌طور که به ماه کامل نگاه می‌کنم و برات می‌نویسم، پنهان می‌کنم. به تو فکر می‌کنم. به زیباییت و کامل بودنت، درست مثل ماه. فکر کردن به تو قلبم رو به درد میاره چون اون‌قدری که ارزشش رو داری برات وقت نمی‌ذارم و اون‌قدری که لایقشی بهت عشق نمی‌ورزم. فقط می‌تونم کنارت بشینم، باهات بخندم و بهت فکر کنم. همون‌قدر که برات بهترینا رو می‌خوام، قلبم خودخواهی می‌کنه. دوست دارم کنار خودم نگهت دارم، دور از هر پیشرفتی اما توی آغوش گرم خودم. ولی نمی‌شه. از تو یاد گرفتم خودخواه نباشم، خودخواه نبودن درسیه که خودت بهم یاد دادی و من باید چیزهایی که ازت یاد گرفتم رو بهت برگردونم و همون‌قدر که تو در برابر من بخشنده بودی در برابرت بخشنده باشم. لحظه‌هایی زیادی که کنار هم گذروندیم همیشه مایه آرامشم خواهند بود، لحظاتی که تو به وجودشون آوردی. لحظاتی که شاید اون موقع نمی‌دونستم قراره چقدر برام ارزشمند باشن. از داشتنت به خودم می‌بالم و شرمسارم از اینکه نمی‌تونم پا به پای خوبیت قدم بردارم. راستش می‌ترسم از تصویری که از من توی ذهنت داری ولی بازم می‌بینم که دست و دلبازانه مهربونیت و دوست داشتنت رو نثار من می‌کنی و امیدوار می‌شم. امیدوار به اینکه به نظرت ضعیف و ناتوان نیستم. امیدوار به وجود تصویری خوب از خودم توی ذهنت. اما خب هر تصوری هم که ازم داشته باشی و هر حس بدی که بهم داشته باشی نمی‌تونم دست از دوست داشتنت بر دارم چون برخلاف خیلی از آدمای دیگه که دوستشون داشتم یا دارم تو زیباترین نقش‌ها رو در زندگی من داشتی و کارهای ارزشمندی برام کردی.

جهنم ۱

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۴۰۲، ۰۱:۰۷ ق.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱۰ نظر

     این چیزیه که دوست داری داشته باشی؟ یه پایان باشکوه؟ تموم کردنش توی اوج؟ وقتی بهت نگاه می‌کنم خیلی شکسته‌ای و موضوع عجیب اینه که خودت این رو می‌خواستی. شکسته شدن بعد از یه پرواز طولانی. شاید به دستاوردهای بی‌نظیرت می‌بالیدی و می‌خواستی توجه‌ها در اوج خودشون بمونن یا شایدم از ادامه دادن می‌ترسیدی. از اینکه غوغایی که به پا کرده بودی آروم بشه و جمعیتی که با دیدن هر اثری از تو مجنون می‌شدن روزی فراموشت کنن. می‌دونی؟ پشت این کارت ممکنه هزاران انگیزه وجود داشته باشه اما من نه می‌تونم بفهمم چیه و نه اهمیتی برام داره. قبلا اهمیت داشت الان دیگه نه. الان می‌خوام بدونم وضعیتت چطوریه. خوشحالی؟ ناراحتی؟ راضی‌ای؟ تو قمار بزرگی کردی و دیگه مهم نیست اگر دلیل این قمار ترس بوده یا هوس و غرور. آیا این قمار ارزشش رو داشت؟ نداشتن خوشی‌های گذشته‌ت، نبود شور و شوق دوستدارانت و مهم‌تر از همه وجود نداشتن چیزی که بخوای براش زندگی کنی؛ آیا ارزشش رو داشته؟ تو حتی کس یا کاری نداشتی که بعد از ترک کردن این جایگاه خودساخته بری سراغش. هیچ خونه‌ای نبود که بعد از آتش زدن همه‌چیزت به طرفش حرکت کنی. پشتت خاکستر به جا گذاشتی و جلوت تویی بود که میون تنهایی و احساس عدم تعلق شناور مونده بود. فکر می‌کردی راه فراری وجود داره؟ نه. خودت هم می‌دونستی چی در انتظارته و با همه اینها چیزای زیادی رو فدا کردی. حالا شکسته شدی و معلقی؛ همونطور که پیش بینی می‌کردی. شاید بهتر باشه برای خودت دنبال یه آغوش باشی. فکر نکنم بتونی تنهایی از جهنمی که درست کردی نجات پیدا کنی.

رعد و برق

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۱۱:۴۶ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۴ نظر

«به نام خدا»

     چند وقته زندگی برام جالب شده. البته هنوزم به نظرم مردن راحت‌تر از زندگیه ولی خب خیلی طبیعیه نه؟ چون واقعا مردن از زندگی کردن آسون‌تره! یه شب قبل خواب همینطوری به خدا گفتم که اگر توی خواب بمیرم خیلی راحته چرا راحتم نمی‌کنی؟ (واقعا بدون هیچ افکار منفی‌ای. من افسرده نیستم و در حال غر زدن نیستم.TTxD) و همون شب یه خواب خیلی خفن دیدم. یه شهاب سنگ خورد به زمین و به طرز عجیبی انسان‌ها زنده موندن من یه ابرقدرت پیدا کرده بودم که موقع شدت گرفتن احساساتم خیلی قدرتمند می‌شدم مثل هالک. به خاطر برخورد شهاب سنگ گرد و غبار پراکنده شده بود و هوا خیلییی آلوده شده بود و من از اینکه با وجود آلودگی هوا مردم هنوز توی خیابون روانه بودن عصبانی شدم و رفتم ماشینارو درب و داغون کردم. شدت احساساتم که کم شد (و قدرتم تموم شد) رفتم خوابیدم و صبح که بیدار شدم برگشته بودم به نوزادیم و باید دوباره از اول زندگی می‌کردم. توی همون خواب تا 10 سالگیم هم زندگی کردم.TT خیلی جالب بود. بعد که بیدار شدم به این نتیجه رسیدم شاید در واقع ترجیح میدم یه زندگی جدید و جالب داشته باشم تا اینکه بمیرم. شایدم از این همه اشتباه کردن توی زندگیم خسته شدم و به همین خاطر اون خواب که توش یه فرصت جدید برای جبران همه چیز داشتم اونقدر برام جذاب و شیرین بود.

او

شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۷:۳۰ ب.ظ | نرگسِ نوشکفته | ۱۵ نظر

به نام خدا

با وزیدن نسیم خنک، موهایم پشت گوش‌هایم را نوازش می‌کنند. همان‌طور که در راه موزائیکی جلوی پایم قدم می‌گذارم دوربین دور گردنم هم بالا و پایین می‌شود. هنوز مطمئن نیستم چرا وقتی دلم نمی‌خواهد عکس‌هایم را ببیند، برایش عکس می‌گیرم. دلم نمی‌خواهد خبری از من داشته باشد؛ شاید علتش ناراحتی‌ای است که هنوز از «او» در دلم باقی مانده، یا شاید می‌دانم دیگر مثل قبل برایش مهم نیستم و نمی‌خواهم تظاهر کنیم زندگی‌مان از هم جدا نشده.
کلاه کپ نارنجی‌ام را طوری تنظیم می‌کنم که آفتاب چشم‌هایم را اذیت نکند. این قسمت پیاده‌رو درخت‌ها کمتر می‌شوند و پنجره‌ها بیشتر. از راه رفتن در نور متنفرم. حس می‌کنم از هر پنجره نگاهی منتظر، مرا دنبال می‌کند تا زمین بخورم و روزش را برایش بسازم. این دلیل اصلی تنفر من از راه رفتن در نور است. او می‌گفت دست از سناریوسازی‌های منفی بردارم. یک‌بار بعد از تعریف افکارم برایش، مرا متهم به بزدل بودن کرد و گفت اگر کمی دقت می‌کردم می‌فهمیدم همه ترس‌ها و افکارم از غرورم نشأت می‌گیرند. از آن به بعد، دیگر افکارم را برای او که نمی‌توانست درکم کند تعریف نکردم. بوی خوبی می‌آید، ترکیبی از وانیل، آرد و شکلات. متوجه می‌شوم به قنادی نادری نزدیک شده‌ام. ساختمانی سبز-رنگ، کوچک و رویایی – که میان خانه‌های آجری و خاکستری بسیار به یاد ماندنی است. – زمانی پاتوق من، او ری بود؛ قبل از دعوای ری و او. بدنه دوربین سرد است. آن را بالا می‌آورم و طوری که قنادی در کادر باشد از ابرهای پف پفی عکس می‌گیرم. این گونه او با دیدن عکس می‌فهمید به خانه ری می‌روم و برای همیشه ارتباطش را با من قطع می‌کرد. نگرانی از سوراخی کوچک وارد وجودم می‌شود. واقعا می‌خواهم باعث از بین رفتن دوستی‌مان بشوم؟
- حالت خوبه؟
صدای ملایم او باعث شد سرم را از روی میز بلند کنم. با چشم‌های کنجکاوش نگاهم می‌کرد. کنارم نشست و آرام زمزمه کرد: «ترنج چیزی شده؟ می‌تونی بهم بگی.» او می‌دانست که همیشه در گفتن حرف‌هایم تردید دارم و باید مطمئن شوم که مخاطبم به میل خودش به من گوش می‌کند. گفتم: «داداشم کلاه کپ نارنجیم رو قیچی کرده و همین امروز صبح فهمیدم هودی کرم مورد علاقه‌م رنگ گرفته.» لازم نبود زیاد توضیح بدهم؛ پس از دوسال به خوبی از نقاط امن زندگیم – کلاه های کپ و هودی هایم – اطلاع پیدا کرده بود.
- وای ترنج! نمی‌خوای اهمیت دادن به اونها رو تموم کنی؟ رنگت فقط به خاطر دوتیکه لباس پریده؟
ناخود آگاه شروع به کندن ناخن شستم کردم. چند ماه می‌شد که او تغییر کرده بود. دیگر نمی‌توانست درکم کند و وقتی از ناراحتی هایم برایش می‌گفتم اهمیت چندانی نمی‌داد. مثل همیشه به حرف‌هایم گوش نمی‌کرد، حتی گاهی مسخره‌ام می‌کرد. نتوانستم جوابی به او بدهم یا دلیل تغییر رفتارش را بپرسم چون همان موقع ریحانه وارد کلاس شد. او گفت: «وای نگاه کن ببین کی اومده! ریحانه! کوله‌ش رو ببین. چند سال میشه که اونو داری؟» جمله ی آخر را با صدای بلند تر خطاب به ریحانه گفت. ریحانه کیفش را پشت نیمکتی گذاشت، دکمه های ژاکت سبزش را باز کرد و به سمت ما آمد. خطاب به او گفت: «تمومش کن! بچه‌ای، که فقط بلدی پاپیچ بقیه بشی؟» به من نگاهی کرد و پوزخند زد: «با این بنده خدا چیکار کردی که رنگش پریده؟ شاید چون باهات بازی نکرده مثل بچه‌ها چنگش زدی!؟» هم‌زمان با قطره اشکی که از چشمانش چکید، دهان «او» برای گفتن چیزی باز شد که سریع دست مشت‌شده‌اش را گرفتم و در گوشش گفتم: «بیا بریم آب بخوریم.» بعد نگاه غضبناکی به ریحانه کردم و همراه او از کنارش رد شدم.
کنار آبخوری ایستاده بودم و او را در حال فریاد زدن تماشا می‌کردم، چیز جدیدی نبود.
- اون فکر کرده کیه؟ من بچه‌م؟ اون مسخره خانوم بود که یهو یه دعوای مسخره راه انداخت و دوستیمون رو از بین برد.
درست است که می‌گویند میان علاقه و تنفر فقط به اندازه یک مو فاصله است؛ هرکس نداند، من خوب می‌دانم او چقدر ریحانه را تحسین می‌کرد. دو سال تمام او ریحانه را الگوی خیلی از کارهایش قرار داده بود. دوستان خوبی هم بودند اما یکی از روزهای تابستان، او با گریه به خانه‌مان آمد و خیلی مبهم و بریده بریده از دعوایش با ریحانه گفت. هرچند نفهمیدم دعوای‌شان سر چه بوده ولی به نظر می‌رسید ریحانه کار بسیار بدی در حق او کرده باشد. صدای آبخوری مرا به خودم آورد. او آرام‌تر به نظر می‌رسید. دستم را گرفت و به کلاس بازگشتیم. ساعت حدود پنج عصر بود که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. ظاهرا کسی خانه نبود، از جا بلند شدم و جواب تلفن را دادم. صدای او را از آن ظرف خط شنیدم.
- الو ترنج خودتی؟ خواب بودی؟
خنده‌ای ریز کرد اما دوباره جدی شد.
- راستش می‌خواستم یه چیزی بهت بگم... توی مدرسه نشد.
با صدای خواب آلود گفتم که بگوید.
- راستش... ما داریم از اینجا میریم یه شهر دیگه.
خواب از سرم پرید.
- ...چی؟؟ کِی؟
- جمعه، پنج روز دیگه، چند وقتی میشه که می‌دونم فقط موقعیت گفتنش پیش نمیومد.
- موقعیتش پیش نمیومد؟ یعنی توی این همه مدت نمی‌تونستی مثل امروز زنگ بزنی و بهم خبر بدی؟ یا حتی امروز جلوی آبخوری بگی؟
این اولین باری بود که با یک نفر با فریاد صحبت می‌کردم. هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست سر کسی داد بزنم مخصوصا سر او اما این‌دفعه حق داشتم، خودم که این‌طور فکر می‌کردم.
- تو... حتی قبل از دعوات با ریحانه هم به من گفته بودی که ممکنه از اینجا برین چند وقته که می‌دونی ؟ حداقل تو باید بدونی که چقدر برای من سخته با بقیه ارتباط بگیرم و حالا می‌خوای اینطوری منو رها کنی؟ اگر زودتر می‌گفتی حداقل می‌تونستیم با هم خوش بگذرونیم.
شاید حتی خودم هم انتظار نداشتم اینطور شوکه و ناراحت شوم.
- ترنج! چرا ناراحت می‌شی؟ شرط می‌بندم خیلی هم خوشحال شدی. با بقیه سخت ارتباط می‌گیری؟ نکنه من بودم که تابستون بعد از اون دعوا تنهایی با ریحانه و دوستاش رفتم خوش گذرونی و به دوست بیچاره‌م فکر هم نکردم؟
- من... من گفتم که تو هم بیا! گفتم بیا و با ریحانه آشتی کنین.
- مسخره نشو. من اصلا برات مهم هم نبودم تو هیچ‌وقت نمی‌خواستی با من دوست باشی. با شروع مدارس هم طوری رفتار کردی که انگار کنارم حس خیلی خوبی داری و من تمام اون مدت می‌دونستم ازم بدت میاد و از اینکه چرت و پرتات رو می‌شنیدم حالم بد می‌شد. از اینکه سناریوهای مسخره‌ت رو می‌شنیدم، از اینکه بهم در مورد هودی‌ها و کلاه کپ‌های مسخره‌ت می‌گفتی، از اینکه مغرور و ترسویی، از اینکه رویاپردازی می‌کردی که با هم میریم گردش. اون همه تظاهر، همه‌شون حالم رو بد می‌کرد.
- نه اشتباه می‎کنی. من واقعا دوستت دارم. تو بهترین دوست منی.
- مسخره نباش. دیگه از دست من خلاص شدی. همین خبر رو می‌خواستم بهت بدم.
بعد از آن تماس او دیگر مدرسه نیامد. پنجشنبه با او تماس گرفتم حتی با وجود اینکه روزهای قبلش هربار مادرش جواب می‌داد و می‌گفت او خوابیده اما می‌خواستم برای آخرین بار با هم خداحافظی کنیم. او هم حتما همین فکر را می‌کرد چون بالاخره خودش جواب تلفن را داد. طوری با هم حرف زدیم که انگار هیچ دعوایی نکرده بودیم. او آدرس خانه ی جدیدشان را داد و قرار شد به هم نامه بدهیم. یک روش هیجان انگیز برای ارتباط داشتن با دوستت است، البته اگر قبلش همه ی علایق شما را مسخره نکرده باشد. بعد از رفتنش هرچند احساس تنهایی شدیدی می‌کردم اما متوجه نقص های زیاد و بزرگی در دوستی‌مان شدم.
با خستگی خودم را روی تخت می‌اندازم و صدای جیر جیر تشک فنری در می‌آید. تازه به خانه رسیده‌ام و جوابم را در بین راه پیدا کردم. جوابش «نه» است. نمی‌خواهم با او قطع رابطه کنم و نمی‌دانم چرا. چون می‌خواهم وقتی حالش خوب نیست سعی کنم او را بهتر کنم؟ یا چون دلم می‌خواهد کاری کنم به اندازه ی من احساس تنهایی و ناراحتی کند؟
نمی‌دانم چرا زودتر نفهمیده بودم ری مهربان است. امروز که پیشش بودم به من گفت هیچکس را آزار ندهم حتی اگر دشمنم باشد. گفت او به آن سادگی و آرامی‌ای نیست که تظاهر می‌کند. از حرف هایش فهمیدم ری فقط سعی می‌کرده حقش را از او بگیرد و او ماجرا را زیادی بزرگ کرده بود. با حرف زدن با ری تصمیم گرفتم درد‌هایی که او بر من متحمل شد جبران نکنم. شاید باید او را برخلاف میلم برای همیشه رها می‌کردم.
نوشته‌ای را که در کاغذ کاهی کوچک می‌نویسم، با یک عکس درون پاکت می‌گذارم و آدرس خانه ی جدید او را پشتش می‌نویسم.
- من بدون تو خوشحال تر هستم. اتاقم را همان‌طور چیدم که خودم دلم می‌خواست. بدون تو کلاه کپ های زیادی خریدم. حالا هودی‌های مورد علاقه‌م که تو مسخره می‌کردی را می‌پوشم و به خانه ریحانه می‌روم تا با هم وقت بگذرانیم. او آدم خیلی خوبی‌ست. دیگر برایت عکس و نامه نمی‌فرستم. خداحافظ.

Asteria

آستریا همیشه میگه انسان ها قوی تر از چیزی‌ان که خودشون فکر می‌کنن.

+امیدوارم ازاین وب حس خوبی بگیری.:)

نویسندگان